اولین باران پاییزی...

چند وقت پیش دو تا انگشت پای چپم میخچه زده بود اندازه ی پرتقال تامسون تعجب رفتم داروخانه ی پاساژ چسب میخچه گرفتم دو سه روز گذاشتم روشون. چند روز بعد دور انگشتام و انگشتای کناری اش و حتی روی پام حساسیت زد و قرمز و ملتهب شد. تو تعطیلات هم که دستمون به جایی بند نبود تا اینکه دیروز صبح با مامان رفتیم دکتر. یه آمپول داد که نزدماز خود راضی یه قرص داد که نصفشو شبا بخورم با دو تا پماد. اون وسط مسطا هم با اینکه بی موقع بود، رفتیم یه سیخ جیگر و یه سیخ بال کبابی زدیم به بدن و حالشو بردیم. چند وقت بود با مامانم دو تایی بیرون نرفته بودیم.

بعدی من رفتم یکی از کارگزاری های نزدیک خونه برای گرفتن کد معاملاتی و بلاخره طلسم چند ماهه رو شکستم. چند وقت بود از در و دیوار پیغام می رسید برام که برم وارد بازار بورس بشم، هی من خودمو زدم به اون راه. اون زمانی که مغازه می رفتم راجع به سناریو پلنینگ یه چیزایی شنیده بودم. اینکه آدم باید تمام موقعیت هایی رو که شاید پیش بیاد، پیش بینی کنه و براشون برنامه داشته باشه.همون موقع با خودم فکر کردم اگه یه روز نتونم از این مغازه کسب درآمد کنم، غیر از جیب بابا چه برنامه ای برای زندگی ام دارم؟! که یک سری جواب اومد تو ذهنم و یادداشت کردمشون که بُلد ترین شون خوابوندن سرمایه ام در بورس بود. یادمه صابر هم اینکاره بود. قبل رفتنش خیلی تشویقم کرد که شروع کنم. می گفت حداقل کد معاملاتیتو بگیر بعد هروقت خواستی شروع کن. بعد من هی پشت گوش انداختم. البته به حرف پشت گوش انداختم وگرنه در واقعیت فرصتم کم بود برای رفتن به کار گذاری و مطالعه و اینها. چند روز پیش بعد چهار ماه رفتم خونه مهدیه پسر گوگولی شو ببینم که فهمیدم اونم قبل تولد پسرش تو بورس کار می کرده و خیلی هم راضی بود. کلی هم منو راهنمایی کرد. تا اینکه بلاخره دیروز اولین قدم برداشته شد و من شناسنامه و کارت ملی به دست رفتم کارگذاری و درخواست کد بورس آنلاین دادم. البته خانومه می گفت برای آنلاین باید امتحان بدی و حداقل شصت درصد بزنی تا بهت کد بدن. یه کتاب هم بهم داد که بخونم. کتابش حدود سی صفحه است. خیلی هم سخت نیست. اومدم بیرون به صابر اس ام اس دادم که امتحانش سخته؟ گفت نه بابا، تازه قبول هم نشی بدشون نمیاد پولتو بخوابونی اونجا. امیدوارم که اینجوری باشه...

اینکه شروع کار مقارن بود با اولین باران پاییزی، یه جورایی دلمو روشن کرد.

تازه وقتی داشتن از شناسنامه و کارت ملی ام کپی میگرفتن، دستگاه قاطی کرد. آقایی که تو کارگزاری مسئول بود با خنده بهم گفت، الکی الکی صاحب بالای بیست تا فتوکپی شدی. الان فکر کنم تا آخر عمرم نیاز نباشه از شناسنامه و کارت ملی ام کپی بگیرم.

دیشب تو ذهنم بود اینجا بنویسم که این چند روز تمام کارهایی که برنامه ریزی کرده بودم رو انجام دادم و تمام موارد چک لیست ِ سررسید جیبی ام تیک خوردن، که امشب شرمنده ی نصف تیک ها شدیم اساسی خجالت

/ 0 نظر / 13 بازدید