ارومیه (قسمت اول)

تعطیلات رفتم ارومیه، خیلی بی مقدمه، اون هم هشت روزه...

خیلی خوش گذشت، خیلی... انقدر گفتیم و خندیدیم که تا مدت ها خاطره اش از ذهنم بیرون نمی ره. وقتی برمی گشتم، روحم به شدت احساس تازگی می کرد.

فکر کن سه شنبه شب آیلار بهم زنگ زد که پنجشنبه دارم می رم ارومیه، میای؟ از قبل قرار بود تعطیلات با بهناز اینا و دوستاشون بریم، چون شوهرش ارومیه جا داشت، بعد اونجا آیلار اینا رو هم ببینیم. اما قطعی نشده بود و من هم خبر نداشتم. زنگ زدم به بهناز گفت برنامه ی ما جوره ولی واسه سه شنبه ی هفته ی بعد که آقایون مرخصی داشته باشن. قرار شد من با آیلار برم و با بهناز اینا برگردم.

پنجشنبه ساعت 10 شب حرکت بود. از ترمینال غرب. قبلش آزاده بهم زنگ زده بود. بچه ها اونجا بودن. گفت همدیگرو ببینیم. به آیلار زنگ زدم گفت بریم. پنجشنبه صبح اومد چمدون اش رو بگذاره خونه ما، بره از اعظم اینا خداحافظی کنه و بیاد بریم خونه آزاده. از راه پله که اومد بالا دیدم داره یه چمدون می کشه دنبال خودش دو برابر هیکلش. بعد از اونجایی که من و آیلار به هم می افتیم ترک دیوار هم می تونه خنده دار باشه، نخندیدیم که، منفجر شدیم از خنده... فکر کن کلی خالی بسته بوده واسه راننده آژانس که دارم می رم سفر خارج...

من هم وقتی اون چمدون رو دیدم، اعتماد به نفسم چسبید به کف... چون من فقط یه ساک متوسط و یه کوله برداشته بودم. به علاوه ی اینکه گفت ممکنه مهمونی هم داشته باشیم، یکی دوتا لباس و کفش مجلسی بردار. من هم نامردی نکردم ساک رو خالی کردم و ریختم تو ساک چرخ داری که بابام اون موقع ها از آلمان گرفته بود و ماموریت های خارج از کشور رو باهاش برگزار می کرد!!!! یه دل سیر لباس تو خونه و لباس مجلسی و شلوار و کفش و مانتو و شال و لاک و لوازم آرایش برداشتم...تازه دامن سفیدم رو هم که پارسال خریده بودم برداشتم که اونجا زیر مانتو بپوشمتعجب، چون آیلار می گفت اون جا از گیر بازار و اینا خبری نیست. هرچی این جا نمی تونی بپوشی بیار. نیشخند

وقتی آیلار رفت و برگشت، من حموم رفته بودم و وسایلم هم آماده بود. نهار خوردیم، موهای منو سشوار و اتو کشیدیم که حسابی لخت بشه. لاک زدیم و یه میک آپ ملایم کردیم و زنگ زدیم آژانس. همین کارا تا ساعت سه و نیم طول کشید. بعد از مامان فری و بابایی خداحافظی کردیم. سر ِ از زیر قرآن رد شدن هم مصیبت داشتیم. من چون رژلب زده بودم نمی تونستم قرآن رو درست بوس کنم، اینه که سه بار اول به مامان فری اصلا نچسبید. گفت: "به تو هم می گن بچه مسلمون! خب یه کم دیرتر بزن اون بی صاحب رو..." اون مشکل که حل شد، می گفت: "چرا از بغل رد می شی؟! قشنگ از زیرش رد شو." حالا اون وسط بابام هم مته به خشخاش می گذاشت که "یعنی به این سن رسیدی، از زیر ِ قرآن رد شدنت هم باید مکافات داشته باشه." و از این حرف ها... آیلار هم چهارزانو پخش زمین بود از خنده... مراسم که تموم شد بهش گفتم: "عزیزم! می خوای اصلا نریم سفر؟! اینجا داره خوش می گذره ها!!!"

بلاخره با مصیبت، اون ساک و چمدون رو گذاشتیم صندوق و سوار آژانس شدیم، رفتیم از سیمین خداحافظی کردیم، حدود چهار و نیم پنج بود رسیدیم خونه آزاده اینا. چند دقیقه ی اول مجبور شدیم بهت و خنده ی اونا رو جمع و جور کنیم. یعنی انقدر ما اون روز با این ساک و چمدون دل ملت رو شاد کردیم که حد نداره...

خونه ی آزاده این ها هم کلی حکایت تعریف کردیم و خندیدیم و من کادوی تولدم رو گرفتم و بستنی کره گردویی خوردیم و من لاکم رو با یک لاک خوشرنگ تر عوض کردم تا یهو آزاده گفت ساعت نه و ده دقیقه است، شما نمی خواین برین؟! تازه به خودمون اومدیم و پا شدیم جمع و جور کردیم و زنگ زدیم آژانس و راه افتادیم.

آیلار یه آشنا داره به نام آقای ایرانی که برامون بلیط وی آی پی گرفته بود ردیف یکی مونده به جلو، چون نمی گذاشتن خانوما ردیف جلوی جلو بشینن وگرنه جلویی رو می گرفتیم. بعد انقدر این بنده خدا لطف داشته که بلیط ما رو به اسم خودش گرفته. این شد که ما بعد از اینکه یه جا معطل شدیم که آیلار از عابر پول بگیره (کلا ما یک در میون پول نقد نداریم.) ساعت نه و نیم رسیدیم ترمینال. حالا من ساک رو می کشیدم و اون چمدون رو خِر خِر کنان، نمی دونم از چی هم خنده مون گرفته بود در حال دویدن. اگه پنجشنبه ی قبل از تعطیلات دیدین که دو تا دختر خانم متشخص، که یکی شون مانتوی گلبهی پوشیده با شال مشکی و یکی شون از این مانتو مشکی کمر دار جلو بازها و دارن یه ساک و چمدون کنده رو دنبال خودشون می کشن و در حال دویدن از ته دل می خندن و دنبال ترمینال یک می گردن که بلیط رزرو شده شون رو تحویل بگیرن، اونا ما بودیم.
این آقایون ِ ترمینال غرب هم انقدر مهربونن که یا می خواستن در حمل بارمون به ما کمک کنن یا می خواستن راهنمایی مون کنن یا کلا می خواستن برسوننمون!!!

بعد از تحویل گرفتن بلیط ها نشستیم تو اتوبوس، فهمیدیم شام هم می دن. اون هم جوجه کباب! بعد از تحویل گرفتن غذا، بهمون آب معدنی دادن با مجله و هدفون... یه لحظه حس کردم داریم پرواز می کنیم، با یک پکیج رویایی... من تا حالا با اتوبوس راه سفر نرفته بودم. مانیتور های پشت صندلی برام جدید بود. شام رو که خوردیم شروع کردم به کشف کردنش. بعد در حال تخمه شکستن من فیلم من مادر هستم رو دیدم و آیلار پرسه در مه رو... تا پاسی از شب، بعد در حالی که داشتیم در سکوت از شب ِ جاده لذت می بردیم، خوابمون برد تا خود ارومیه، حتی دریاچه ارومیه رو هم ندیدیم...

 

ادامه دارد...

/ 0 نظر / 9 بازدید