استراحت

1.

بعد از دو هفته ی زحمت و بی خوابی، این چند روز استراحت غنیمت است. این دو هفته رو شب ها ماکزیمم چهار ساعت خوابیدم و از سر ِ صبح تا الهه ِ شام، پا به زمین کوبیدم، دو تا برنامه ی طبیعت گردیه شدید هم برگزار کردم. دیروز از کوه برگشتم و یکسره رفتم کافه. نفیسه نبود. کلاس ها تعطیل بود ولی چون قرار بود یخچال بیارن مجبور شدم تا ساعت 5 صبر کنم. سرما خوردگی ام هم شدیدتر شده بود. خونه که رسیدم بدون ِ دوش گرفتن خزیدم در رختخواب. تا خود ِ  صبح انقدر سرفه کردم و غلت زدم که به خدا رسیدم. امروز هم از صبح خواب بودم تا یکی دو ساعت پیش! نمی دانم این سرما خودگی، چرا امسال دست بردار نیست. دیگه جون ندارم، صدام شده شبیه ِ خروس های دم ِ صبح...

2.

پنجشنبه دومین جلسه ی کلاس های ِ مادر و کودک ِ آوند بود. بهناز باید می رفت خرید. ایلیا با مامانم راهی شد. برعکس ِ جلسه ی پیش که اعصاب ِ بهناز رو رنده کرده بود این جلسه خیلی خوب عمل کرد. نمی دانم چرا بچه ی همسن ِ خودش که می بینه می ره سمتش و فشارش می ده. از حرص نیست، می خواد محبت کنه، ولی اشک ِ بچه ی مردم رو درمیاره. وقتی هم که جداش می کنی تازه به حالت ِ طلبکارانه گریه می کنه. جلسه ی اول هم با این کارش بهناز رو کلافه کرده بود، تازه توپ ها رو هم به جای ِ انداختن تو سبد پرت می کرد اینور اون ور. مربی شون می گفت به خاطر ِ اینه که تا حالا زیاد با بچه ی همسن و سالش رو به رو نشده و معتقد بود مشکل ِ خاصی نداره.
ولی بهناز نگران بود. من هم. این منیَت چه کار که نمی کنه با آدم...
این جلسه وقتی رفتن سر ِ کلاس من خیلی نگران بودم. مامان فری که اومد پایین بهناز هم اومده بود کافه. وقتی تعریف کرد خیالم راحت شد. خدا کنه این اخلاق رو واسه همیشه بذاره کنار...

3.

عکس های ایلیا پسر رو دادم به آیلار برای مدلینگ ِ ژورنال ِ بهار. اگه انتخابش کنن چه شود...

4.

می دانی؟! انتظار برای ِ تو... شیرین ترین حادثه ی این روزهایم است...

 

 

 

/ 1 نظر / 11 بازدید
پریسا

خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که بهم سر زدی. اما به حضور سبزتان بازم نیازمندیم. بدو که کلی مطلب جدید دارم