شنبه ی ناراضی

امروز صبح رفتم شرکت و دیدم که به سلامتی بساط گشادخونه (با عرض پوزش) کاملا برچیده شده و همه در حال تکاپو هستند و ظاهرا این تکاپو تا حدود بیست اسفند ادامه داره. ولی عوضش از اونور تا بیست فروردین تعطیله و دوباره بخور و بخواب... چند تا کار تو شرکت داشتم که انجام دادم و کارت ملی ام رو هم گرفتم که برم گواهینامه ام رو بعد از هفت ماه پشت گوش انداختن تمدید کنم.

رسیدم خونه بلافاصله رفتم بالا خونه ی خانوم شین که عطرهامون رو بهشون نشون بدم. برگشتم خونه، یک کفگیر نخودپلو با ماست محلی زدم به بدن و با مامان رفتیم جواب آزمایشم رو به دکتر نشون بدیم. آخه من شش ماه یک بار چکاپ کامل انجام می دم، چون یه نمه کم خونی دارم که می گیره و ول می کنه و از طرف پدری سابقه دیابت داریم. هفته ی پیش جواب آزمایشم رو بردیم پیش یک دکتر عمومی، با اون صدای نخراشیده اش بهمون گفت خانوم شما چند تا از فاکتور های خونت بالا پایینه باید بری پیش متخصص خون. من هم گفتم یا امام غریب! سلاطون نگرفته باشم اول جوونی... تصمیم گرفتیم بریم پیش خانوم دکتری که خیلی قبولش داریم و البته تخصص اش چیز دیگه است ولی تشخیص اش حرف نداره. گفت کم خونی خفیف داری، برام آزمایش تالاسمی نوشت. همون موقع رفتیم آزمایشگاه، دکتر آزمایشگاه عوض شده بود. سوزن رو تا ته تو دستم فرو کرد واسه خون گرفتن، گفتم الانه که از اونور بزنه بیرون. زانوهام داشت می لرزید. می گفت رگ هات عمقی اند. من نمی فهمم آخه مگه رگ ذرات معلقه که ته نشین بشه بره پایین. با مکافات خونش بند اومد. قطعا بار آخریه که اومدم این آزمایشگاه. رفتیم از سوپر یک کیک و آبمیوه گرفتم و خوردم تا چشم هام باز شد. بعد مامان رفت خونه من رفتم پلیس به اضافه ی ده. در عین ناباوری خلوت بود. نمی دونستم بعد از ظهر خلوت تره. فرم ها رو پر کردم. حالا یه روز دیگه باید برم معاینه چشم.

بعد اومدم خونه. با مامان رفتیم فروشگاه یه خروار خرید کردیم. اومدیم خونه خرید ها رو جا به جا کردیم. من یک میز کوچیک با دو تا کشو از تو اتاق مامان اینا آوردم و گذاشتم توی غار تنهایی ام. غار تنهایی ام یک مکان حدودا یک متری تو کمد دیواری اتاقمه که میرم اون تو تا با خودم خلوت کنم، کتاب بخونم، ساز بزنم و این جور کارها. تو یک کشو اش مدارک و کاغذ ها و نوشته هام رو گذاشتم و تو یک کشو اش خوراکی هام رو نیشخند که دوستان نرن سر کشوم تو آشپزخونه و تموم شون کنن. بعد تا یک دقیقه اومدم استراحت کنم، خانم خ اومد پایین واسه دیدن عطر ها و الان تازه رفته بالا.

فکر کن در طول دو ماه که کلا پنج شش ساعت در روز کار کرده باشی، یک هفته هم که کلا بدنت دوخته شده باشه به تخت و چشمت دوخته شده باشه به لپ تاپ یا کتاب یا تلویزیون. بعد از یک هفته هم شب که اومدی بخوابی تا بوق سگ خوابت نبرده باشه به سی دی سایه ی سهیل رضایی گوش داده باشی و به شدت به فکر فرو رفته باشی، ساعت پنج صبح که صدای زنگ ساعت از اتاق مامانت اینا بیاد واسه نماز صبح تازه چشمت گرم شده باشه و خوابیده باشی، ساعت هفت هم بیدار شده باشی و تا ساعت ده شب سرِپا بوده باشی. اونوقت درحالیکه چشات دودو می زنه بیای این چرندیات رو بنویسی که یه وقت لال از دنیا نری. تازه فردا ساعت هشت صبح هم تو شرکت جلسه داشته باشی... خدا به خیر بگذرونه این سه ماه آخر سال رو...

/ 0 نظر / 27 بازدید