مختصر نامه...

جمعه تولد محمدرضا بود. انقدر خندیدیم از دست این جماعت... دو بار رفتیم تا فیروزکوه برگشتیم یه روزه تعجب یه دور صبح من و سیمین (فکر کن شب یه چیزی در حدود بیست تا مهمون داشت) و رودین و امیر احمد رفتیم و اون درخته که بهش بند و اینجور چیزا می بندن که حاجت بگیرن رو بین راه دیدیم. دو تا نخ هم ما از اینور اونور پیدا کردیم و بستیم بهش... بعد رفتیم فیروزکوه نزدیک ویلای رودین اینا که البته هنوز ساخته نشده تو یه طبیعت بکر کنار رودخونه آتیش روشن کردیم و نهار جوجه درست کردیم و زدیم به بدن، تو راه برگشت هم تو یه قهوه خونه ی باحال چوبی که تو فضای بازش زنده یاد مهستی در حال خوندن بود، یه قوری چایی نبات با هل و دارچین و مخلفات و یه پارچ دوغ محلی سفارش دادیم. عجب دوغی بودا... توش انواع اقسام سبزیجات محلی داشت... فکر کنم یه کمی سیر یا موسیر هم داشت... من که دیگه مست شده بودم اون وسط...

شب هم بعد از اینکه شام رو خوردیم و کیک رو بریدیم و انواع اقسام جنگولک بازی ها رو از خودمون در آوردیم، تصمیم گرفتیم بزنیم به جاده تعجب فکر کن ساعت 12 شب... امیر احمد باید رودین رو می رسوند پردیس... من و آیلار و نیما و حامد هم با ماشین حامد راه افتادیم پشتشون... انقدر تو راه خندیدیم که من اجدادمو جلو چشمم میدیدم اون وسط... تا امیر احمد رودین رو بذاره و برگرده، رفتیم رودهن محل فیلم برداری قبلی دوستان... آیلار و حامد داشتن بیرون ماشین حرف می زدن که من افتادم روی دو تا آهنگ داریوش... سرگردون و سراب ردپای تو... آی گریه کردم... آی گریه کردم...
بیچاره نیما چشاش گرد شده بود چسبیده بود به شیشه جلویی ماشین... حق هم داره بعد از این همه خندیدین و رقصیدن و لوده بازی درآوردن اون حجم اشک براش قابل باور نبود خب...

نمی دونم چه مرگم شده... معمولا خوب جلوی دیگران خودداری می کردم. ولی چند وقته گریه هام بی زمان و بی مکان شده. مثلا دیشب تو ماشین محمدمهدی تمام مسیر رفت و برگشت رو همین شکلی بودم دقیقا گریه سیمین که ناامید شده بود... ولی محمد مهدی تمام اس ام اس های طنز موبایل شو خوند برام... یعنی اگه تو حال عادی خودم بودم، بعضیاش از اون خنده ها داشتا....

بلاخره موفق شدم فیلم پل چوبی رو ببینم، رفتم سینما اونم تنهایی... بازی بهرام رادان و مهناز افشار رو دوست داشتم، ولی فیلمنامه به نظم ضعیف بود، نه تونست پیغام های سیاسی رو خوب منتقل کنه، نه حس های عاشقانه رو خوب بفهمونه... شخصیت پردازی خوبی هم نداشت، مثلا من اصلا شخصیت صبوحی (مهران مدیری) رو و دلیل حرف ها و رفتارهاشو نمی فهمیدم. ولی جمله ی کلیدی رو که تو فیلم بارها تکرار شد رو دوست داشتم: "عشق یعنی حالت خوب باشه..."

پینوشت 1: مجبور بودم بهت بگم نه... ما با هم آینده ای نداشتیم... ولی امیدوارم در آینده، در کنار خوشبختی خودم، خوشبختی تو را هم شاهد باشم... می دانم که لیاقتش رو داری...

پینوشت 2: آقای امیر ح، می دانیم که شما از این تریبون صدای ما را نمی شنوید... و خودمان می دانیم که این هفته به خاطر مسائل شروع دانشگاه چند روز متمادی در محل کار خود حضور نداشتیم... اما لطفا هماهنگ بفرمایید که ما روز جمعه مورخ 19 مهر ماه جلسه ی اول تئوری موسیقی مان را برگزار کنیم وگرنه هرگز داغ از دست دادن این موقعیت از دل ما بیرون نخواهد رفت... ما هم جبران خواهیم کرد... انشالا...

/ 0 نظر / 7 بازدید