به بهانه ی تولد کسری...

من...

هر چند گاهی بیان نمی کنم، یا دیر بیان می کنم، اما تک تک تان را دوست دارم. تا بی نهایت... شاید حتی بالا تر از بی نهایت. اصلا دوست داشتن که "تا" نداره...

من...

هر چند گاهی نشان نمی دهم، گاهی حتی سعی می کنم پنهان کنم، اما طاقت دیدن اشک هیچکدام تان را ندارم. وقتی گریه می کنید، چیزی در دلم می لرزد...

من...

هر چند از بیشترتان کوچکترم، هرچند تجربه ندارم، هرچند عقایدم نسبت به شما خیلی خام است، اما تحمل ندارم بشینم و تماشا کنم که به خودتان آسیب می زنید، با احساسات منفی، با حرف های غیر عقلانی یا هر کوفت و زهرمار دیگری. بدبختی هم این است که نمی توانم خیلی جاها عکس العمل نشان بدهم. می بینم و حرص می خورم...

من...

حرف هایم گاهی از جنس گفتن نیست، ممنون که خیلی چیزها را از چشم هایم می خوانید.

من...

گاهی می خواهم حرف بزنم، اما انگار یک پای کلمات می لنگد...

من...

درد دارم. دغدغه دارم. گاهی خیلی زیاد می شوند، نمی توانم در موردشان صحبت کنم. آن وقت در خودم حل می شوم انگار، دلم می گیرد. من دلم می خواست می توانستم بهتر بگویم تا بنویسم. دلم می خواست گاهی چشم در چشم تان گریه کنم. آنقدر که اشک هایم تمام شوند. و شاید دردهایم...

من...

با تمام غصه هایم، با تمام حرف هایی که نمی توانم بگویم، با تمام اشک هایی که در خانه ی دل زندانی اند، با قلب کوچکی که شاید تپیدن اش غیر از این حرف ها بهانه ای نداشته باشد، با همه ی بچگی ها، با همه ی سرزندگی ها، با همه ی دیوانه گی ها، با همه ی نفهمیدن ها، با همه ی نداشتن ها، ... خوشبختم که با آدم های اکنون زندگی ام همسفرم...

 

/ 0 نظر / 13 بازدید