درد ِ بی نشان...

می گوید: مچ پاها، دست ها، قفسه ی سینه بیرون...
سردی گیره ها را روی بدنم حس میکنم.
می گوید: تکان نخور، طبیعی تنفس کن.
تکان نمی خورم، اما تنفس طبیعی ام نمی آید. چندیست ضرب نفس هایم شتاب گرفته اند، فاصله ی بین نفس ها را مجال نیست. انگار به دنبال هم می دوند.
کاش کمی هوا اینجا بود...

نوار قلب را نگاه می کنیم. نه من سر در می آورم نه سیمین. اون می زنه به در مسخره بازی، منم می خندم. ما سال هاست که با هم خندیدیم. دیر به مدرسه رسیدیم، خندیدیم. نمره مان بد شد، خندیدیم. دست روزگار عزیزانمان را گرفت خندیدیم. امروز هم می خندیم، آنقدر می خندیم که زمانه از جفتک اندازی اش شرم کند...

به اتاق بغل خوانده می شویم. آقای فلانی متخصص قلب و... آخ که چقدر از این القاب خسته ام. در اوج ناباوری گفت قلب مشکل خاصی نداره، ولی باید اکو هم انجام بدی.
-سیگار می کشی؟
-نه
-قلیون؟
-نه
-حتی تفریحی؟
-نه
-خیلی استرس داری، یعنی طولانی مدت داشتی. یه بیماری شناخته شده است. اسمش (یه اسمه تخصصی از همین اسم هایی که بلغور می کنن و من هیچی نمی فهمم). برات قرص فلان و فلان و فلان رو نوشتم (یه مشت قرص آرامبخش) اینا رو بخور. حتما هم یک روانپزشک رو ملاقات کن.

اومدیم بیرون. نمی دونم سرنوشت چه جوری رقم خورده، نمی دانم گذرمان دیگر به اینجا می افتد یا نه. ولی ته دلم حس می کنم من به تمام چهره های در هم ِ اینجا بدهکارم. به آن جوان شهرستانی که با بغض به مسئول پذیرش گفت من همراه ندارم. به مادری که گویا خبر ناخوشایندی از سوی فرزند شنیده بود و در حیاط بیمارستان بدون ملاحظه ی جمعیت "علی" اش را صدا می زد...
کاش کمی هوا اینجا بود...

بعد از یک خواب طولانی بی موقع که احتمالا اثر دیازپام شب گذشته بود، بلند می شوم. سیمین رفته، روی تخت وایت بردم نوشته من رفتم، نوشته دوست دارم، نوشته مواظب خودت باش. چقدر از ته دلم خوشحالم که دارمش، که همیشه پیشمه، که هیچوقت تنهام نمی ذاره. همین امروز با چه ترفندی دفترچه بیمه مو از مامان اینا گرفت. وای که اگه مامان می فهمید چقدر شلوغ می کرد. نوار قلب و نتیجه ی آزمایش رو برمی داشت از این دکتر به اون دکتر و تا یه چیزی از توش درنمی آورد ول نمی کرد. در تمام این مدت هم احتمالا رخت خواب بنده رو به قبله پهن بود و استراحت مطلق بودم.

در دقایق بعد از خواب دنبال استرس هایم می گردم. دنبال ریشه ی دشنه ای که گاه بی گاه، با دردی کشنده قلبم را نشانه می رود و نفس هایم را در سینه زنجیر می کند.

دانشگاه کوفتی را یادم می آید که عین سرطان نشسته روی قفسه ی سینه ام. می رسم به هجده واحدی که دوازده واحد اش ترم آخر محسوب می شد و شش واحد درس تخصصی مشکل اش معرفی به استاد. به ترم تابستانی که در دروس ارائه شده ی رشته ی کامپیوترش سه واحد انتخاب شده الکی محسوب نشد و تمام برو بیاهایمان برای مهمان گرفتن از دانشگاه های دیگر بی نتیجه ماند، چون دانشگاه ما از آنجایی که از ایران جداست، در جریان انتخابات، امتحاناتمان را عقب ننداخت و تاریخی که ما می خواستیم مهمان بگیریم تا در ترم تابستان حداقل از شرّ چند تا از سلول های این سرطان خلاص شویم، تمام دانشگاه ها امتحانات را برگذار کرده و نصف ترم تابستان را هم گذرانده بودند و ماندیم با دو واحد اخلاق و یک واحد آزمایشگاه و باز رفت و آمد های الکی و التماس به خدا برای اینکه ترم مهر دیگر ترم آخر باشد. چه کسی باور می کند که این کش آمدن این واحد ها از درس نخواندن نیست؟! اصلا مهم نیست کسی باور کند یا نه، مهم اینه که من دیگه خسته شدم. می خوام زودتر این درس کوفتی اشتباه انتخاب شده تموم شه، می خوام برای کنکور روانشناسی شرکت کنم. اصلا تا یه مدت نمی خوام درس بخونم...

می رسم به اون مغازه ی دوست داشتنی با اون همه رنگ. به حاج آقا که وقتی نیست دوسش دارم، وقتی هم که هست دوسش دارم ولی با بعضی کاراش انگار چنگال آشپزخونه رو فشار می ده رو گلوی آدم. همین امروز شش تا کارتون از این کارخونه ی نفرین شده ی آریا آورده بودن. نمی دونم چرا دوست داره همه چی دم دست باشه، جلوی چشم باشه. مگه خدا قفسه ها رو ازمون گرفته. پس اون دو تا انبار کوفتی رو چی بذاریم توشون. اونوقت از من انتظار داره شش تا کارتن رو تو دو ردیف قفسه جا بدم، طوری که همه ی جنس ها معلوم باشن و به همه چی راحت دست برسه. بعدش هم می گه بد چیدی، اگه درست می چیدی جنس ها دم به دم سقوط نمی کردند... اینا که اصلا حرص نداره...

یاد امیر میفتم. چهارشنبه نه نیم رسیدم مغازه، دوازده بهش زنگ زدم که بیا حالم بده. پنج شش دقیقه بعد اونجا بود. گفت برو خونه. گفت حتما برو دکتر. گفت اگه حالت خوب نبود فردام نیا. یادم افتاد پنجشنبه باید بره دنبال کارای نشریه. دلم می خواست تمام طول راه رو گریه کنم، از مهربونی اش، از باشعوری اش و اینکه چرا مشکلات دست از سر ما برنمی داره...

یاد پدر بزرگ و مادربزرگم می افتم، یاد قطعه ی دویست و چهل و سه. ای کاش می تونستم یه روز برم بهشت زهرا. چرا دیگه خونه ای نیست که بهش پناه ببریم. چرا بزرگتری نیست. چرا خونه ی مادر بزرگه دیگر هیچ قصه ای ندارد؟! چرا درش برای همیشه بسته شد؟! کدام نادانی می گوید خاک سرد است؟! چرا سردی این خاک با هر عکس و هر خاطره ای آتش به خیال ما می زند؟!
ای کاش کمی هوا اینجا بود...

یاد آزمایش خون بابای قهرمانم میفتم و قرص های قندی که یک هفته ایست بیشتر مصرف می شوند.
ای کاش کمی هوا اینجا بود...

یاد ایلیاپسر می افتم. یاد بازی ها و بازیگوشی هاش. پرت می شوم به وقت هایی که باید لباس مناسب تنش می کردیم تا ببریمش مطب دکتر. لباس مناسب یعنی پیراهنی که دکمه داشته باشد تا راحت سینه ی لختش را در اختیار دستگاه اکو و نوار قلب و هزار کوفت و زهرمار دیگر قرار دهیم. یاد اون زهرماری هایی که می ریختیم در شیرش که زیر دست دکتر و پرستار انقدر تقلا نکند. یاد ضجه هایش، یاد دست هایش که به طلب آغوش باز می کرد و چشم هایش که التماس می کرد از زیر این دم و دستگاه بلندش کنیم.

نمی دانم چرا هروقت که بعد از بازیگوشی نفس نفس می زند، پرت می شوم به چند ماه قبل، به سیزدهم سیاه فروردین امسال که در گیر و دار دندان درآوردن و عوارض آن بودیم که یکباره سرش سنگین شد و افتاد و لب هایش سیاه شد. بردنش بیمارستان و من حتی توان لباس پوشیدن نداشتم. خانه که خالی شد نگاهم افتاد به عکس های خانوادگی خندان و بی دغدغه، هرچه از درون جوشید ناله شد، طوفانی از هق هق...
با دست لرزان هرچند وقت یک بار، شماره موبایل یکی شون رو می گرفتم. این بیمارستان قبول نکرد... بیمارستان فلان... تشنج... چادر اکسیژن... و منی که هم دلم تنگ بود و هم دل ِ رفتن نداشتم...
نمی دانی آن روزها که نبودی، چقدر دیدن اسباب بازی در گوشه و کنار اتاق برایم مصیبت بود. شب هایی که نوای شب بخیر کوچولو در خانه ی دوست داشتنی مان پخش می شد، اما نه سر ِ کوچکی بود که روی سینه قرار گیرد و نه دست کوچکی بود که دور شانه حلقه شود و نه خواب آرامی...
هیچوقت مثل اون لحظه های پس از بیمارستان، قدر بغل کردنت را ندانستم، قدر بوییدنت را و بوسیدن تک تک انگشتانت را...

یادت هست اون دوشنبه ی اردیبهشتی که وقت دکتر داشتی؟ یه دکتر دیگه... یادت هست دکتر ایکس که فوق تخصص قلب اطفال است و سیلی از القاب را در انتهای اسمش حمل می کند گفته بود بچه رو بیارین تا مهیا شود برای آنژیو، بعد هم عمل قلب باز... انقدر راحت حرف می زد که انگار باید برای مسافرتی خانوادگی و کوتاه آماده می شدیم... یادت هست یکشنبه شب برایت لالایی می خوندم. همون لالایی که گاهی مامان بزرگ برامون می خوند:

یک موش بازیگوشی بود، که اسم اون موشی  موشی بود، موشی موشی  خیلی  بچه بود... خنده ی مستانه ی تو و بغض فروخورده ی من... موشی  موشی  خیلی بچه بود... چقدر به خدا التماس کردم اون شب، که موش موشی ما خیلی بچه است... اون ماسماسک های دستگاه اکو رو دوست نداره، فردا رو بهش آسون بگذرون...

فرداش سر کار بودم، خبردار شدم که دکتر گفته وقتی گریه می کنه آرومش نکنید که ببینم کبود می شه یا نه. خبردار شدم که دکتر گفته رشدش طبیعیه، ولی ممکنه تا پانزده شانزده کیلو متوقف بشه، اونوقت چاره اندیشی می کنیم. نمی دانم چاره اندیشی برابر است با آنژیو یا شکافتن سرتاسر سینه ی کوچک تو... نمی دانم تا پانزده شانزده کیلو چند ماه و چند سال فاصله است... هرچه باشد آنقدر هست تا من صبر کردن را یاد بگیرم، تا سر هر درد ِ کوچکی فغان نکنم. اصلا شاید هیچ اتفاقی نیفتد و این آینده ای که ازش وحشت داریم هیچوقت نیاید...

لباس هایم را می پوشم، باید تا نه و نیم مغازه را باز کنم. کلید دست من است. سوار اتوبوس می شوم، نفس ام سنگین است، دست ها و پاهایم کم کم بی حس می شوند...  چشمم میفته به اسپری تنفسی، سرپوش سرمه ای اش را برمی دارم، یادم هست که قبل از مصرف تکان اش بدهم، یادم هست که اولین مصرف را باید به بیرون اسپری کرد، ریه ها خالی از هوا، با دهان محفظه ی اسپری را بپوشانید...
یک... دو... سه... اولین اسپری تنفسی عمرم، بعد از چند دقیقه نفس ها آرام می شود و منظم، و من یادم می آید که آدمیزاد به امید زنده است...

اما... ای کاش کمی هوا اینجا بود...

 

 

 

 

/ 2 نظر / 12 بازدید
میترا

به من هم سر بزن یه دنیا حرف دارم

Lidoma

سلام دوست من.وب زيبايي داري.اگه وقت کردي به وب منم سر بزن و نظرتو مطرح کن. ‌ ‌‌