از هر دری سخنی...

بلاخره در اتاق 12 متری و پرنور ما نوای سه تار پیچید. چهارشنبه استاد اس ام اس داد که ساز ها رو آوردن. تولد امیر بود، ما خونه ی سیمین بودیم. داشتیم حکم بازی می کردیم. از ذوقم انقدر خوب بازی کردم که من و امیر، سیمین و آیلار رو 7 به 2 بردیم. (امیر یه چیزایی تعریف می کرد، آروم و با احتیاط، شاید انتظار داشت ما تعجب کنیم. در حالیکه ما گرگ بارون دیده ایم! با این نصفه سن مون کوه تجربه ایم!!! توی همین یه ماه اخیر بنده دو فقره داستان خیانت شنیده ام، این که موردی نبود سوال)

جمعه ساعت ده رفتم کلاس دیدم 5 تا ساز ردیف کنار دیواره، همه هم روشن. استاد گفت کدوم رو دوست داری؟ یکی شون که دسته اش از همه تیره تر بود و روی چوب قسمت کاسه اش یه کم حالت سوختگی داشت به دلم نشست و برش داشتم. استاد گفت من هم از این خوشم اومد.

به زودی متوجه شدم نواختن سه تار بسیار ساده تر از گیتاره. دو بیت مرغ سحر رو یاد گرفتم با یک تکنیک دیگه برای یاد گرفتن نت ها و راه افتادن دست. البته کلاس آواز آنچنان موفق نبود چون بنده نمی توانستم هشت تا نت رو با تحریر بخونم. یا جای نت رو اشتباه می گرفتم یا تحریر محکم نمی خورد یا صدام درست بیرون نمی اومد. استاد گفت از هفته دیگه غروب بیا که صدات در بیاد. برام دیاپازون هم گرفته بلکه نت ها بشینه تو این مغز فندق من. از جمعه تا حالا انقدر نت ها رو زدم و اداشون رو در آوردم فکر کنم استاد اگه از اهل خونه تست صدا بگیره همه یه چیزی می شن واسه خودشون. پدرمون که راه می ره مرغ سحر زمزمه می کنه، اونم از قسمت ظلم ظالم! مادرمون هم که موقع آشپزی یا لباس پهن کردن با دهان صدای تنبور از خودشون در میارن! ایلیای طفلکی هم که زبون نداره، میکروفون رو وصل می کنه به اون کیبورد درب و داغون اسباب بازیش و واسه خودش غان و غون می کنه. خب آواز رو می شه تو کمد رخت خواب ها تمرین کرد، سه تار رو که نمی شه، من چی کار کنم از دست اینا؟!

شنبه یعنی دیشب از راه کلاس تیپ شناسی رفتیم رستوران آسیایی سوشی خورون همراه با سالاد با سس دریایی و مرغ پرتقالی و نودل و سوپ چاپ سویی. برگشتن هم سگ کشی بهرام بیضایی رو گرفتم و دیدم. به نظرم نسبت به اون سال فیلم خوبی بود ولی من کلا از این ژانر (زرنگ بازی و اینا...) خوشم نمیاد. ملودرام دوست دارم (اوووه...)

امروز تنها خونه موندم که درس بخونم ولی حوصله نداشتم. تصمیم گرفتم یکی از فیلم های سیمین رو ببینم. من خیلی طول می کشه که تصمیم بگیرم یه فیلم رو ببینم. ولی سرعت کتاب خوندنم زیاده. برعکس سیمین. آخه همه جا میشه کتاب خوند. مثلا تو راه دانشگاه (تهران-دماوند) انقدر غرق کتاب می شم که نمی فهمم کی رسیدیم، یا زمان هایی که معطلی یا منتظر کسی هستی (نه اینکه تمام افراد آن تایم هستند و تمام رویداد ها به موقع اتفاق می افتند، از اون لحاظ!!!)، یا اصلا وقت هایی که سر کلاسی و استاد می زنه جاده خاکی! به خصوص سر کلاس هایی که لازم نیست جزوه بنویسی انقدر وقت کلاس پرتی داره که هم می تونی درس رو گوش بدی و هم کتاب بخونی. ایشالا خدا یه آی پد از یه جا برسونه به فیلم دیدن هم زرنگ می شم من...

خلاصه اینکه فیلم The Beaver (سگ آبی) رو دیدم. جودی فاستر و مل گیبسون بازی می کردن به کارگردانی جودی فاستر. انتظار فیلم بهتری رو داشتم. یه جاهایی گنگ بود برام مثلا به دلیل افسردگی والتر اشاره نشده بود در حالیکه به نظر من می تونست یکی از نکات کلیدی باشه...

بعدش هم می خواستیم بریم برف روی کاج ها رو ببینیم که هیچ کدوم از سینماهای اطرافمون ندارن و مجبور شدیم بریم سینما فرهنگ سانس 6 که با این ترافیک مزخرف شریعتی شش و ده دقیقه تازه میرداماد بودیم و خوردیم تو دیوار. برای اینکه کودک درون مان از این وعده ی نابه جا ناراحت نشود در راه کارتون جودی ابوت قسمت 5 و سن پترزبورگ را خریدیم و شام را هم بیرون تناول کردیم. قرار شد سه شنبه بعد از دانشگاه با سیمین اینا بریم ببینیمش...

کتاب بابالنگ دراز جین وبستر را برای سومین بار خواندم و لذت بردم. دو اثر دیگر ایشان را هم به زودی شروع می کنم. افسانه های آذربایجان و قصه های صمد بهرنگی را هم تازه تمام کردم، داستان الدوز و کلاغ ها رو از همه بیشتر دوست داشتم به خصوص عاشق مردونگی یاشار شدم.

دیگه اینکه یک بار بیشتر به نمایشگاه نرفتم، اون بار هم خودم رو قاطی بن تخفیف بهناز اینا کردم و ماحصل کار شد:

یک جلد فرهنگ عمید(که همیشه همراهمان باشد و بخوانیم تا دایره ی واژگانمان گسترده شود و اینکه به هر حال ما باور کنیم نویسنده ایم عینک)

دو جلد کتاب تئوری موسیقی و ساز شناسی که یک جلدش رو به استاد نشون دادیم و با زبان بی زبانی و بسیار محترمانه فرمودند لازم نکرده این جفنگیات را بخوانی، همین چیزهایی که من می گویم را در آن مغز فندقت فرو کنی خودش کلیه...

یک کتاب دیکشنری تصویری آکسفرد (محض خاطر اینکه ببینم آخرش زبان منو از رو می بره یا من زبان رو...)

یک مجموعه داستان کلاسیک از جوج اورول (بله!!!)

و دوجلد کتاب اثر آگاتاکریستی نگران

برعکس پارسال که سه بار رفتم نمایشگاه و از تخفیف دانشجویی استفاده کردم و عین موریانه می جویدم غرفه ها رو، امسال ایدئولوژیمنگران عوض شده انگار، کلا به نظرم نمایشگاه رفتن معنی نداره وقتی تمام کتاب های خوب را دیگران دارند که به تو قرض بدهند تا بخوانی! تازه شهر کتاب هم هست! چه کاریه تو غرفه های شلوغ بگردی دنبال انتشارات، به خاطر بیست درصد تخفیف؟؟؟!!!

ولی اون یخ در بهشت (با طعم هلو) توی اون گرما حال داد اساسی...

 

 

 

/ 1 نظر / 14 بازدید
باران

مبارک باشد ای نوازنده ی خواننده ی نویسنده ی دوستداشتنی عزیز![گل]