از خانه ی سبز تا عشق تعطیل نیست...

گاهی یک تلنگر می شود مسبب پرواز بلندی به گذشته، به مقصد دورترین دیروزها.
یادم نیست یکی دو هفته ی پیش کدام دوست بهم یادآوری کرد که شبکه 2 دوباره دارد خانه ی سبز را پخش می کند. سریال محبوبم را... سریالی که همیشه می گفتم اگر تا آخر عمر تنها یک انتخاب داشته باشم، انتخابم همین است و محال است که تغییر کند. سریالی که دیالوگ هایش لحظاتی برای من ساخت به قدری عمیق که انگار هر کلمه اش را با دشنه ای بر قلبم حک می کرد، و بر ذهنم... که در پس سالهایی که نه شبکه ای برای سریال های تکراری وجود داشت، نه پک سریال ها در سی دی فروشی ها پخش بود و نه اینترنت پرسرعتی بود که هرچه از ذهنت گذشت با یک دکمه در لپ تاپ ات ذخیره کند، غباری رویش ننشت و هنوز تازگی داشت.

این مجموعه سال 75 از شبکه ی 2 پخش می شد. چهارشنبه شب ها... زمانیکه من شش ساله بودم. همسن علی کوچک خانه ی سبز. آن روزها من هم مانند علی، کوچک خانه مان بودم. پدربزرگ و مادربزرگ هنوز بودند، در خانه ی قدیمی شان که حیاط داشت و سبز بود. آنقدر سبز که میعادگاه هفتگی همه ی بچه ها و نوه ها بود. و من کوچکترین نوه شان بودم...

سالها گذشت... من انقدر بزرگ شدم که گاهی خود چند ماه پیشم برایم غریبه است. پدربزرگ و مادربزرگ سالهاست که برای همیشه در خاک خفته اند. خانه ی سبز و قدیمی شان هم چندین سال قبل از رفتنشان با خاک یکسان شد و آپارتمانی جایش را گرفت. باغچه ی سبز و درخت انجیرش که نظاره گر کودکی همه ی نوه های خانه بود هم از بین رفت، مثل معصومیت ما که کودکان دیروز بودیم. کودکانی که همیشه رویای بزرگ شدن داشتیم، ولی فکر نمی کردیم انقدر زود بزرگ شویم. و فکر نمی کردیم که بزرگ شدن گاهی انقدر دردناک باشد.

سالها بعد، در یکی از سیاه ترین روزهای تیرماه 87، خسرو شکیبایی از دنیا رفت. اون سال من پیش دانشگاهی بودم. هرچه به اهل خانه و دوست و آشنا التماس کردم که مرا برای خاکسپاری ببرند، گفتند درس ات را بخوان! و خداحافظی نکردن با کسی که عمیق ترین باورهایم از زبان او بیرون آمده بود، شد یکی از بزرگترین حسرت های هنری ام... اما بعد از آن، هربار رفتم بهشت زهرا به دیدن پدربزرگ و مادربزرگ، او را هم دیدم، به یاد آن سالها...

سریال سرزمین سبز را هم از شدت غم، هرگز نتوانستم تا آخر ببینم.  

مسعود رسام هم حدود یک سال بعد رفت. اما بیژن بیرنگ همچنان کارگردان محبوب من بود. کسی که دنیای شیرین دریایش هم قسمتی از کودکی مرا ساخت و قبل از خانه ی سبز، مشتاقانه به تماشای همسران اش می نشستم. اگرچه آن موقع چیزی نمی فهمیدم، ولی وقتی مهرانه مهین ترابی می گفت: "کماااااااال" خنده ام با خنده ی بزرگترها همراه می شد. یادش بخیر تاکسی نارنجی و اتوبوس بلیطی قدیمی که در تیتراژ بود...

سالها گذشت و چندین بار قهرمان هایم را دیدم که در وجودم سقوط کردند و هر بار با تک تک شان شکستم، ولی فهمیدم زندگی را باید زندگی کرد... و قوانین اش را باید فهمید. شاید حرکت بعدی برخلاف تمام آن چیزی باشد که ما پیش بینی کرده ایم...

اما یک سوال بدجور ذهنم را درگیر کرده آقای بیرنگ، کارگردان محبوب من...
می دانم که شاید هیچوقت اینجا را نخوانی، شاید به درستی کاری که ساختی ایمان داشته باشی. من بارها و بارها در ذهنم و در رویاهایم فیلمنامه ام را روی میز دفترت گذاشته ام و یکی از دست نیافتنی ترین رویاهایم این بود که روزگاری با طرحی یا داستانی یا نوشته ای از من، سریال جدیدی به کارگردانی شما ساخته شود. در بالاترین نقطه ی رویایم همیشه به این فکر می کردم که خالق خانه ی سبز باید انبار طرح و ایده برای ساخت باشد، چرا همکاری با نویسنده ای تازه کار و ناشناخته؟! اما خیال که این چیزها سرش نمی شود...

آقای بیرنگ! حرف از عشق تعطیل نیست که شد، منتظر یک حرف تازه بودم که باور های سبزم را صیغل دهد... چرا آقای بیرنگ؟! چرا؟!

به پاس سالهای کودکی ام، که با سبزی حرف هایت گره خورد، تصمیم گرفتم تا لحظه ی آخر با اثر تازه ات همراه بمانم. امیدوارم روزی به این نتیجه برسم که این سریال حرفی برای گفتن داشته که در فهم من نمی گنجد، برای همین نفهمیدمش...

 

 

/ 2 نظر / 25 بازدید
Mr. Fredickson

سلام. واقعا سریال عشق تعطیل نیست سریال ضعیف و غیر قابل انتظاری بود از آقای بیرنگ. یه جورایی کلا زدن تو کار تقلید از رسانه های اونور آبی و سریال های هالیوودی. اون از شام ایرانی اینم از عشق تعطیل نیست. اما واقعا خانه سبز دوست داشتنی بود.

Mr. Fredickson

سلام. واقعا سریال عشق تعطیل نیست سریال ضعیف و غیر قابل انتظاری بود از آقای بیرنگ. یه جورایی کلا زدن تو کار تقلید از رسانه های اونور آبی و سریال های هالیوودی. اون از شام ایرانی اینم از عشق تعطیل نیست. اما واقعا خانه سبز دوست داشتنی بود.