تعطیلاتی که گذشت...

نوروز هم مثل همیشه سریع تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم بارش رو بست و رفت.

من کار خاصی نداشتم که بکنم. اولین نوروزی بود که درس واسه خوندن نداشتم. این شد که با فراغ بال ساعت ها جلوی آینه به خودم می رسیدم و تمام عید دیدنی ها و مهمونی ها رو می رفتم.

مسافرت هم نرفتیم. یعنی من می خواستم برم ولی نشد. قبل عید آزاده زنگ زد که بیا بریم بوشهر. ولی از اونجایی که دوم تا هشتم می خواستن برن و ما اون موقع اوج رفت و آمد مون هست، عذر خواهی کردم و نرفتم. قرار بود هفته ی دوم بریم اصفهان که باز به دلایلی کنسل شد.

یه روز رفتیم شهربازی. یه شب هم رفتیم سینما فیلم با دیگران که به لعنت خدا نمی ارزید و حیف پول...

دیگه اینکه فیلم در امتداد شب و همسفر گوگوش رو دیدیم، فیلمی که تام هنکس نقش والت دیزنی رو بازی کرده بود رو دیدم که الان اسمش یادم نیست ولی خیلی دوستش داشتم، و خودم رو با لاست خفه  کردم.

روز یازدهم می خواستیم با خاله جان و دایی زاده ها بریم پارک ملت که بارون گرفت و مراسم را با همان تشکیلات خونه ی خاله جان برگذار کردیم. کلی بازی کردیم و خندیدیم و کلی با نگاه کردن کنسرت های تصویری همای و پورناظری ها مشعوف شدیم. من ساعت چهار از جمع جدا شدم چون می خواستیم بریم کوه. فکر کن تو اون بارون با دو تن از دوستان، از دربند رفتیم شیرپلا و روز بعد از توچال برگشتیم سمت پایین. رفتنه تا یه قسمتی رو با تله سیژ رفتیم و از اونجا به بعد شروع به کوه نوردی (کوه پیمایی به قول دوستی) کردیم. خوشبختانه بارون بند اومد و هوا خیلی خوب شد. خیلی آروم می رفتیم بالا و چند وقت یک بار استراحت می کردیم. حدودای ساعت هفت رسیدیم به کافه ی پایین آبشار دوقلو که پارسال با جمعی از دوستان همونجا موندگار شده بودیم. یه چایی با نبات و لیموترش و خرما خوردیم و دوباره راه افتادیم به سمت بالا. از اونجا به بعد رو من قبلا نرفته بودم. باید طناب رو می گرفتیم و می رفتیم بالا، یعنی یه جایی از طناب آویزون می شدیم و سنگ هارو درمی نوردیدیم!!! هوا هم رو به تاریکی میرفت. زیر پامون هم برف و یخ بود. من عین بز کوهی طناب رو گرفته بودم و جلو جلو واسه خودم می رفتم بالا در حالی که اون یکی دوستم (همون که بلد کوه بود) دست این یکی دوستم رو گرفته بود و می کشوندش. خلاصه انقدر شیرپلا رو صدا کردیم تا بلاخره چراغ های پناهگاه رو دیدیم. حالا اون تیکه ی آخر رو مگه هرچی می رفتیم تموم می شد! زیر پامون لیز بود و شیب تند. یه آقای کوه نوردی که زودتر از ما اومده بود بالا و ما قبلا تو کافه دیده بودیمش اومد کمکمون و کوله ی منو گرفت و مشایعتمون کرد تا بالا. شام هم سه تاییمون دو تا نیمرو خوردیم (چون املت نداشتن) و رفتیم اتاقامون که بخوابیم. منو دوستم که یه ساعت با چراغ روشن فک زدیم و خندیدیم، یک ساعت هم با چراغ خاموش. وقتی هم که خوابم برد، یک سری خواب های عجق وجق دیدم تا صبح. صبح هم بعد از خوردن نون پنیر گوجه راه افتادیم. من نمی دونستم ازتفاع توچال بلند تره و همش انتظار سرازیری داشتم. غافل از اینکه نصف راه سربالایی بود و برف تا زانومون بود. اونجا من انگشتای پام یخ زده بود و سر شده بود. یعنی دلم می خواست گریه کنم. بعدش یه دقیقه هوا سرد می شد یه دقیقه گرم می شد. من سوییشرتم رو هی می پوشیدم و هی درمی آوردم و می بستم به کمرم. خلاصه که به خدا رسیدم تا رسیدیم به تلکابین. ساعت دو رسیدم خونه. جالب اینه که هر کاری کردم خوابم نبرد تا شب.

روز سیزده بدر هم خاله ام و خانم و آقای طبقه ی چهارمی و سیمین مهمانمان بودند. کلی تخته و پاسور بازی کردیم و جر زدیم و خندیدیم.

امروز نهار من و سیمین خونه ی نیلوفر اینا بودیم. اونجا هم کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. بهناز هم بعدازظهر اومد. تصمیم گرفتیم یه بفرمایید شام بین خودمون راه بندازیم. البته به صرف نهار، هر هفته خونه یکی.

فردا صبح با آزاده اینا قرار پارک و نهار داریم. بعدازظهر هم تولد آیلاره تو رستوران. شب هم احتمالا می رم پیش سیمین.

راستی اهدافم هم تو این تعطیلات بد پیش نرفت. به غیر از موسیقی که نه دست به ساز زدم و نه صوتی از حنجره ام خارج شد. فکر کنم این چهارشنبه استاد منو از سقف آویزون کنه. ولی غیر از اون بقیه چیزها بد بود و خیلی امیدوارم که امسال به یک سری چیزها که خیلی برام مهم هستند برسم. به امید خدا...

/ 0 نظر / 13 بازدید