مرگ...

امروز آخرین امتحان بود. از دیشب استخوان درد شروع شد و سرفه، صبح گلو درد هم اضافه شد. آب ِ دهانم را که قورت دادم، شک نداشتم که گلوم چرک کرده. با چه مصیبتی بدن را از رختخواب کندم و حاضر شدم.

شب رو خونه ی سیمین خوابیده بودم. رفتم خونه، لباس پوشیدم و راهی شدم سمت ِ دانشگاه. شانس آوردم امتحانمون عمومی و تستی بود. امتحان که تموم شد، تو ماشین نشستم و صندلی رو خوابوندم و خودم رو مچاله کردم تا بخوابم. سردم بود.

به تهران که رسیدیم دوستم پیشنهاد داد بریم پیش یه دکتری که تو ظفر کلینیک داشت. قرار بود شب با خانواده برم دکتر، ولی وقتی گفت دکترش خوبه، به مامانم زنگ زدم که بپرسم برم یا نه، جواب نداد. و من که فکر نمی کردم مانعی داشته باشه، برای خلاصی از درد، قبول کردم که بریم.

دکتر گفت سرما خوردگی ویروسی است، دوره دارد و چاره استراحت است. چون گلو چرک داشت پنی سیلین تجویز کرد. مقداری برای تست زیر ِ پوست تزریق شد... چشمتان روز بد نبیند، دو دقیقه نگذشته بود که نفس از آمد و شد افتاد، دست و پا بی حس شد و ضربان قلب سرعت گرفت. وقتی داشتند می کشاندنم سمت تخت، سرگیجه داشتم، جایی را نمی دیدم، انگار این بدن مال ِ من نبود.

خوشبختانه انگار دکتر کارش را خوب بلد بود، طولی نکشید تا خنکای ماسک اکسیژن را بر صورتم حس کردم. سِرُم وصل شد و چند آمپول داخلش تزریق شد، و من به خوابی شبیه مرگ فرو رفتم.

نمی دانم چقدر خوابیدم. وقتی بیدار شدم نفس جاری بود و بدن در اختیار. نمی دانم چقدر احتمال دارد با تست پنی سیلین، بدن چنین واکنشی نشان دهد، اما هرچه بود، من واضح و روشن، مرگ را دیدم... و برایم مشخص شد که... دور نیست... از هیچکس...

 

 

 

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
باران

ای وای دختر بلا به دور! من نباشم این روزا رو نبینم دخترمون مریض باشه!!!!!!!!!!!!!!!!