روزهایی که گذشت...

چهارشنبه شب بارسلونای محبوبم پیروزی دلچسبی برابر پاریس سنت ژرمن به دست آورد و به عنوان تیم اول به یک هشتم لیگ قهرمانان صعود کرد. درحالیکه آلوس غایب بزرگ تیم بود و در دقیقه ی 15 با گل زیبای زالاتان ابراهیموویچ عقب افتادیم، ولی پس از چهار دقیقه با گل مسی همه چیز مساوی شد. به نظر من مسی بهترین گلزن کنونی فوتباله و متاسفم برای کسانیکه می گن این گل دروازه خالی و شانسی بود، چون نه تنها دروازه خالی نبود بلکه زاویه بسته بود و مسی در شرایط نامتعادلی توپ را به سقف دروازه ی سیریگو کوبید. در دقیقه ی 42 هم که ضربه ی رو پا و سرضرب نیمار به ثمر نشست و در نیمه ی دوم هم سوارز موفق به گلزنی شد تا بارسلونا با درخشش مثلث آتشین و مخوف اش با اقتدار به مرحله ی بعد راه پیدا کند. با وجود باخت 3 بر 1 مان برابر رئال، من بارسلونای انریکه را خیلی دوست دارم و از دیدن ثانیه به ثانیه ی بازی هایش لذت می برم. بایرن مونیخ و چلسی هم که با نتایج درخشان به مرحله ی بعد راه پیدا کردند جزو تیم های محبوب من هستند (نه به اندازه ی بارسلونا) و من بی صبرانه منتظر نتایج قرعه کشی مرحله بعدی ام که دوشنبه قراره برگزار بشه.

البته این رو هم بگم که خوشحالی ام دوام زیادی نداشت چون فرداش با باخت شرم آور پرسپولیس مقابل فولاد حالم حسابی گرفته شد. خدا رو شکر استقلال اون روز نبرد...

این مدت که ننوشتم اتفاقات زیادی افتاد که مهم ترینش شاغل شدن دوباره ام بود. بعد از سه جلسه مشاوره در مورد تمام ابعاد زندگی ام، به طور نسبی مسیرم رو پیدا کردم. فروش یکی از کارهایی بود که واقعا دوست داشتم و مشاورم هم گفت آینده ی درخشانی در این زمینه دارم. این شد که وقتی فهمیدم بنیاد امسال شروع به کار نمی کنه معطل نکردم و از 5 آبان، در قسمت فروش یک شرکت آرایشی مشغول به کار شدم. الان هم چند روز می شه که حقوق اول رو گرفتم و کلی احساس امنیت کردم از لحاظ مالی، نه اینکه درآمدم خیلی خاص باشه، به خاطر اینکه رو پای خودم هستم و می تونم با این پول نقشه هایی که دارم رو جلو ببرم.

چهارشنبه شب قبل از فوتبال رفتم خونه آزاده اینا و با هم شام رفتیم رستوران آسیایی ونک استار و من کلی سوشی و نودل خوردم و دلی از عزا درآوردم بعد از مدت ها...

پنجشنبه بهناز اینا اینجا بودن، شب رفتیم خونه ی دوست بابام. کلی از دستشون خندیدیم. کلی خاطره تعریف کردن از جوونی و جریان خواستگاری و ازدواج خودشون و پسرهاشون. شام هم پیتزا سبزیجات خوردیم. بعدش بهناز اینا من رو رسوندن خونه سیمین. ساعت 4 صبح سیمین رو بردیم فرودگاه و راهی کردیم. بهاره رهنما رو هم دیدیم. فکر کنم هم پرواز سیمین اینا بود. بعد اومدیم خونه ی فامیل آیلار اینا یک ساعت خوابیدیم و بعد خواب آلود و داغون بیدار شدیم اون رفت کلاس من هم اومدم خونه که آماده بشم بریم خونه عمه ام اینا. عمه بزرگه هم اونجا بود، بهناز اینام قرار بود بیان. وقتی نهار رو خوردیم زن پسر عمه ام اومد تو اتاق بچه بخوابونه، بهناز هم اومد. عمه بزرگه هم اومد دراز بکشه. بهناز اینا داشتن حرف می زدن که من چشم گرم شد. صدای بازی بچه ها از بیرون میومد، صدای پچ پچ خانم ها از اینور سالن و صدای هوار هوار حرف زدن مردها که اون طرف سالن نشسته بودن و از اتاق دورتر بودن.  یهو احساس خوشبختی شدید کردم. حس کردم چقدر این رفت و آمد های فامیلی رو دوست دارم. فکر کن علیرضا که عروسی بهناز اینا هنوز یک سالش نشده بود الان مردی شده واسه خودش، قد کشیده و پشت لبش دراومده. حمید که انگار دیروز بود به دنیا اومده بود،الان انقدر بزرگ شده که می تونه تو بازی مواظب ایلیا باشه. نمی دونم بهناز چه احساسی داره از اینکه با زن پسر عمه اش، هم بازی کودکی اش هم کلام می شه و بچه هاشون با هم هم بازی می شن. این احساس رو روز عاشورا هم داشتم. وقتی همه مون خونه عمه بزرگه جمع بودیم.  

اتفاقا شام هم اونجا موندیم. بهناز اینا جایی دعوت داشتن رفتن ولی عمه ام نذاشت بقیه برن. همون نهار ظهر رو خوردیم با دل شاد و لب خندون. این شد که شب نتونستیم با پریسا اینا بریم حسینیه. اومدیم خونه من بیهوش شدم. صبح ساعت 10 مامان بیدارم کرد. بهناز اینا می خواستن با دخترعموم و پسر و دختر و دامادش برن هیئت. اومدن ایلیا رو گذاشتن و منو با خودشون بردن. در ادامه ی احساسات شب قبل، امروز عکس های عقد و بله برون دختر ِ دختر عموم رو که هم بازی دوران کودکی ام بوده دیدم. خلاصه که فکر کن من اگه 30 سال جلوتر به دنیا میومدم با اون خانواده های پرجمعیت که اکثرا یا تو یک خونه بودن یا خونه ها به هم نزدیک بود، چه صفایی می کردم.

/ 2 نظر / 15 بازدید
تبديل وبلاگ به سايت

سلام دوست عزيز ميدوني تا حالا چند بار کل وبلاگهاي سرويس دهندگان وبلاگ رايگان با کل اطلاعاتشون از بين رفته؟! ولي با داشتن وب سايت اختصاصي هيچ وقت خطر از بين رفتن اطلاعات و نوشته ها شما را تهديد نمي کنه. ميتوني يه وب سايت اختصاصي با آدرس اختصاصي داشته باشي. هم امکاناتش خيلي خيلي بيشتره ، هم ميتوني ايميل اختصاصي داشته باشي و .... توضيحات بيشتر تو اين صفحه هست: www.blog.webgar.com

تبديل وبلاگ به سايت

سلام دوست عزيز ميدوني تا حالا چند بار کل وبلاگهاي سرويس دهندگان وبلاگ رايگان با کل اطلاعاتشون از بين رفته؟! ولي با داشتن وب سايت اختصاصي هيچ وقت خطر از بين رفتن اطلاعات و نوشته ها شما را تهديد نمي کنه. ميتوني يه وب سايت اختصاصي با آدرس اختصاصي داشته باشي. هم امکاناتش خيلي خيلي بيشتره ، هم ميتوني ايميل اختصاصي داشته باشي و .... توضيحات بيشتر تو اين صفحه هست: www.blog.webgar.com