سفرنامه آمل_آخر فروردین

بلاخره بخت ما باز شد و اولین سفر سال را در بهترین شرایط با بهترین همسفران گذراندیم. چقدر در این شرایط، به این با هم بودن احتیاج داشتم. بدون دغدغه و روزمره گی زندگی کردن، ندیدن آدم هایی که دیدن شان یادآور اجبار های روزانه است. چقدر خوب است که بتوانی خودت باشی، حتی موقت... علاقه ات را ابراز کنی، بلند بخندی، بی بهانه گریه کنی و درک ات کنند، با همه ی دیوانگی هایت...

صبح با خنده از خواب بیدار می شدیم و دنبال هم می کردیم، شب ها هم یه فیلم می دیدیم و یکی یکی سوت می شدیم تو رخت خواب. روزها بازی می کردیم _چقدر سر یاد گرفتن بعضی از بازی ها خندیدیم_ یا می زدیم می رقصیدیم، یا غذا درست می کردیم... بماند که سر خرید کردن چقدر مسخره بازی در آوردیم.

هزار ماشالا به این پسرا، امون نمی دادن که...

دو دفعه هم رفتیم دریا، یه دفعه اش شب بود، حدودای ساعت 1...

یه بار هم رفتیم جنگل و تو محوطه قایق سوار شدیم.

همه جا سبز بود. هوا هم که نم ِ بارون داشت، اصن یه وضی...
یه روز هم اضافه موندیم. اصلا آخرش انگار هیچکس نمی خواست برگرده. همه بغض کرده بودن. کسری که دم ِ اشک بود.

منم که عاشق طبیعت، تو ماشین به اینا می گفتم ای کاش می شد با بابابزرگ هایدی صحبت کنین من تابستون برم پیشش...

جای همه ی اونایی که نیومدن به معنای واقعی خالی بود.

 

ارمغان سفر هم یک آهنگ بود:

نگاه کن من چه بی اندازه از عشق تو پر هستم

چگونه در سیاهیه دو چشمای تو گم هستم...

/ 0 نظر / 17 بازدید