بی تو...

دختر حاج آقا از کانادا اومده. صابر و امیر می گفتند چند روز نمیاد، یا دیر میاد و زود می ره، شاید هم چند روز با هم برن شمال. جمعه ها و روزهای تعطیل هم که اصولا نمیاد. .ولی امروز در کمال ناباوری حدود ساعت هشت شب اومد مغازه. فقط خدا رو شکر کردم دو ساعت بیشتر نمونده. مرد خوبیه ها! ولی دست خودم نیست، مغازه ی بدون حاجی رو بیشتر دوست دارم. اقلا آدم می فهمه به مشتری چی می گه. ساعت های کاری هم زود می گذره انگار.

کلاس سه تار این هفته با وجود تمرینات کم من خوب بود. مرغ سحر را کامل و تقریبا بی نقص نواختم و رفتیم سراغ کتاب. خوشبختانه صدقه سر ِ گیتار، مبانی رو بلد بودم (مثل نت سیاه و سفید و گرد و ارزش زمانی و اینجور چیزها) و رفتیم سراغ فصل دستگاه ماهور. حالا باید تمرین کنم که به کمک ضرب پا، ریتم و سکوت رو هماهنگ کنم. یه قطعه ی ضربی هم باید بنوازم از آقای مرتضی نی داوود اگه اشتباه نکنم.

برای آواز هم استاد گفت برم آموزشگاه. چهارشنبه ی هفته ی پیش که نشد. این هفته هم که آقای امیر خان مسافرت تشریف دارن باید برم مغازه، ببینم تا هفته بعد چی میشه. استاد گفت اگه تحریرهات تثبیت شده باشه، بهت یه آواز می دم این هفته، از مثنوی، به امید آن روز...

پی نوشت: این هفته فیلم بیتابی بیتا رو دیدمسبز

/ 0 نظر / 13 بازدید