چرا با من...

چرا بامن فقط بامن
نمیشه چلچراغ چشم تو روشن
چرا باتو فقط باتو
نگاه من نمیشه لایق خواستن

آدمیزاد است دیگر... گاهی مالکیت طلب می شود، هر شب در رویاهایم، دنبال حادثه ای در این قصه می گردم که فقط به دست "من" و "تو" رقم بخورد، دست در دست هم...

 

نگاه کن من چه بی اندازه ازعشق تو پر هستم
چگونه در سیاهی دوچشمای تو گم هستم

عشق یک زن را نمی توان اندازه زد، وقتی کانون توجه باشد، وقتی به لطافت خوانده شود، وقتی صدایش در غوغای قمار زندگی شنیده شود، وقتی به چشم هایش زل بزند و بداند که می فهمد این حکایت حاکی از بی زبانی نیست بلکه به دنبال مهر ِ بدون تنوع در سیاهی آن چشم هاست.

 

چگونه میرسم باتو به دنیای شکوفایی
چگونه میشکنم بی تو در اندوه شکیبایی

با تو خیلی از خواب های پریشان، به رویا می رسند. می دانی! جایی هست در قصه ام که دیگر پیشرفت به تنهایی میسر نیست. آنجا دخترک قصه حاضر می شود تا تن دهد به سلسله ای از حوادث، آنجاست که هیبت ِ تو، شیرین ترین جزء این حادثه است. می دانم که شکیبایی جزو لاینفک بُعد روحانی یک زن است، اما من همیشه کم صبر و بی قرار بودم و تو در وادی حضورت، صبرم را نشانه رفته ای... و من هر بار می شکنم و از نو شکوفا می شوم. امیدوارم این پایان شکستن های بی تو باشد، چون در کنار تو، از هیچ شکستنی باکم نیست...

 

 

چگونه می کشم باتو به دوشم بار تنهایی
چگونه می برم بی تو امروز رو به فردایی

 می دانم که رشد من در همین امروز را فردا کردن هاست، ولی دوست دارم زودتر از راه برسد آن فردای خاص...

 

 

نذار تا اینهمه خواستن 
سبب ساز جدایی شه
دلیل ِ مرگ ِ یک عشقه
هنوز با تو خدایی شه

 جدایی معمولا ناخواسته اتفاق می افتد، ولی گاهی ما از پشت صحنه ی زندگی مان بی خبریم... می دانم که به نفع مان بود هرچه اتفاق افتاد و به نفعمان است هرآنچه که زین پس اتفاق می افتد...

 

 

 


/ 0 نظر / 15 بازدید