رنگ ِ جماعت...

زندگی بدون چهارچوب، چه نعمت بزرگی ست.

وقتی که روی عرف، خط می کشی، کفش هایت در می آوری و در میان چشم های گرد چند نفری که در پارک حضور دارند، پابرهنه روی چمن راه می روی تا برسی به یک درخت تنومند. درخت را بغل می کنی و چشم هایت را که می بندی، مطمئنی که در دیوانگی ات تردید ندارند...

می دانم که در تصور خیلی ها نمی گنجد که چه صفایی دارد وقتی در خیابان های پر ترافیک شب عید دیرت می شود و به جای بد و بیراه گفتن می پری پشت یک موتور و با نیش باز و موهای سیاهی که به دست باد پریشان شده، از کنار سرنشین های کلافه ی اتومبیل هایی که هر چند دقیقه یک متر جلو می روند، فاصله ی بین نوبنیاد تا پونک را، بیست دقیقه ای طی می کنی...

گاهی دلم می سوزد برای کسانی که خودخواسته از چنین نعمت هایی محروم اند. برای کسانی که پس از اتمام فصل کودکی شان، هیچوقت دنبال هیچ پروانه ای، بالا و پایین نپریده اند. مگر بابت عمرمان قراردادی بسته ایم که منتظریم همه چیز ایده آل باشد، محض لبخندمان!!!

 

همین که این فکرها از سرم می گذرد، نگاهم می چرخد روی بچه های آوند، که بی خیال قیمت دلار و ارز و سکه و اینکه بعد از عید چه اتفاقی می افتد و چه چیزی گران می شود، مشغول آب دادن به سبزه هایشان هستند...

/ 2 نظر / 19 بازدید
باران

دوست داشتنی می نویسی! نوشته هات هم مثل خودت دوست داشتنی و عزیز هستند.

باران

سال نو مبارک دختر گل[گل]