یک روز نه چندان بیهوده

بلاخره بعد از 18 روز بی اینترنتی و کلی تلفن بازی و برو بیا اینترنت ام وصل شد. شرکت قبلی که به ما سرویس می داد همه چیزش خوب بود، به خصوص پشتیبانی اش. تنها عیب اش این بود که سرویس من دانلود محدود بود و سه ماهه 9 گیگ بیشتر حجم نداشت که برای من خیلی خیلی کم بود. قیمت سرویس دانلود نامحدودشون هم خیلی زیاد بود. این شد که پورت رو پس دادم و از مخابرات سرویس دانلود نامحدود گرفتم و این چند روزه خیمه زدم رو لپ تاپ و هم اکنون درحالی که انگور دانه درشت می اندازم بالا و بیست تا صفحه ی دیگه باز کردم که ده تاش دارن دانلود می کنن، رسیدم خدمتتون.

این چند وقته که ننوشتم خیلی خبرها بوده. مهم ترینش اینکه وارد فصل پاییز شدیم. من کلا تغییر فصل رو خیلی دوست دارم. وقتی ویژه برنامه ی اول مهر خندوانه رو دیدم برای خودم 4 گام تعریف کردم که تو پاییز باید بهشون برسم. خیلی هم امید و انگیزه دارم گوش شیطون کر. آخر پاییز هم تا جای ممکن اینجا گزارش میدم.

امروز رفتیم دانشگاه. فکر کن زنگ زدم به استادی که باهاش معرفی به استاد دارم، بهم می گه تا ساعت یک دانشگاهم اگه کاری دارین بیاین. بعد ما دوازده رسیدیم دانشگاه ایشون تشریف برده بودن! دوباره که باهاشون تماس گرفتیم می فرمایند که چرا انقدر دیر اومدین؟ قرار بود امتحان بدین باید صبح زود میومدین!!! خب درسته که شما استاد ما هستید، ولی زر و زیورتون که نمی ریزه پشت تلفن بپرسید که "واسه چی می خواین بیاین. اگه واسه امتحانه الان دیر شده باشه هفته ی بعد." حتما باید ما رو بکشونید اونجا حضوری فرمایش کنید؟! ما راه قرض داریم؟! بی خیال، هرچی از بی نظمی این دانشگاه بگم کم گفتم.

ما هم نامردی نکردیم و دیدیم حالا که تا اینجا اومدیم چه بهتر که بهمون خوش بگذره. این شد که رفتیم کافه رستوران رزا که شاید باکلاس ترین کافه رستوران در حدود گیلاوند باشه. قبل از اینکه پاستا میلانو و سالاد سزارمون رو بیارن، دوستم دستش رو شست و اومد نشست، من داشتم مقدمه ی کتاب بیشعوری خاویر کرمنت رو می خوندم. یهو بی مقدمه گفت: می دونی تو جزو باشعور ترین و بافرهنگ ترین آدم هایی هستی که من تو زندگیم دیدم؟! داشتم شاخ در میاوردم از این اظهارنظر اون هم از جانب آدمی که اصلا و ابدا اهل تعارف و رودربایستی و این مقولات نیست که هیچ، اگر پا بدهد منتقد خوبی هم هست. ازش پرسیدم چه طور؟ جوابش رو اینجا ثبت می کنم نه برای خودستایی بلکه برای روزهایی که ناامیدم و کمبود اعتماد به نفس دارم، تا بخوانم و بدانم چه قدر یک سری رفتار و عادت های ظاهرا کوچک و کم اهمیت می توانند موثر باشند.

این تمام اظهارات جناب دوست می باشد با همان ادبیات بدون هیچ کم و کاستی (شاهد هم دارم تازه):

  1. فرزند خانواده ای فرهنگی بودن شاید سبب شده که خودت هم انسان با فرهنگی باشی. (وقتی ازش پرسیدم: "آدم بافرهنگ یعنی چی؟" گفت: از نشانه هایش می تونم به اهل کتاب بودن، اهل قلم بودن و سه تار زدن اشاره کنم.")
  2. همیشه موقع احوال پرسی لبخند می زنی.
  3. با احترام به خانواده ات، جزو معدود کسانی هستی که از لحاظ تصمیم گیری مستقل اند.
  4. هروقت زودتر سر کلاس رسیدی یا توی راهرو منتظر کسی یا چیزی بودی، دیدم که کتاب می خوندی.
  5. همیشه مرتب لباس می پوشی و من در این چند سال حتی یکبار ظاهر شلخته ای ازت ندیدم.
  6. زود عصبانی نمی شوی، موقع عصبانیت هم چشمت رو نمی بندی، دهنت رو باز کنی.
  7. برعکس تمام کسانی که در همین جمع خودمان ادعا دارند اما هنگام انتقاد موضع می گیرند، کاملا انتقاد پذیری. می شنوی، تحلیل می کنی و من شخصا خیلی اوقات حتی تغییر هم دیده ام.
  8. آشغال روی زمین نمی ریزی. به بچه ها، گیاهان و حیوانات احترام می گذاری.
  9. موقع صحبت کردن از کلماتی استفاده می کنی که آدم های بافرهنگ استفاده می کنند.
  10. مثل بقیه ی دخترها صحبت هات در فیس و افاده و پشت سر این و اون صفحه گذاشتن خلاصه نمی شه، به عبارتی آدم وقتی باهات حرف می زنه می تونه چهارتا چیز یاد بگیره.
  11. سوار زندگیت شدی و افسارش رو خودت به دست گرفتی و از پدر و مادر و مدرسه و دانشگاه و استاد و دولت و ملت و اینا توقع نداری کاری واست بکنن و کم کاری های خودت رو گردن کمبود امکانات مملکت نمی اندازی.
  12. عزت نفس داری و معلومه خودت رو پذیرفتی و دوست داری.
  13. (و در آخر چیزی که بیشتر از همه خوشحالم کرد:) نویسنده ی خوبی می شی چون وقتی داری چیزی واسه دوستات تعریف می کنی، روایتت قشنگ و شنیدنیه. روانشناس خوبی می شی چون شنونده ی خوبی هستی و غیر از خودت به دیگران هم اهمیت می دی. موزیسین خوبی می شی چون سعی می کنی تمام احساسات انسانی ات رو زندگی کنی...

و چند تا مورد دیگه که اینجا نمی تونم بگم و البته دو مورد هم از اون انتقاد های بیرحمانه ی معروف که اونها هم اینجا جاش نیست.

/ 0 نظر / 13 بازدید