یا یعلم ضمیر صامتین...

قبلا هم گفتم، رمضان امسال را خیلی دوست داشتم.

شب های قدر بی نظیر بود. شب نوزدهم با پریسا اینا رفتیم مسجد. خوابمون گرفت ولی بلاخره من جوشن کبیر رو از اول تا آخر خوندم. یادش بخیر پارسال که رفته بودیم طبقه ی بالای مسجد، جوشن کبیر که شروع شد من سرمو گذاشتم رو پای خاله و خوابیدم. آخرش که می خواستیم بریم، اینا صدام کردن. فیضی بردیم اون شب...

شب بیست و یکم، رفتیم حسینیه نزدیک خونه که یه کم از مسجد دورتره. افطار با پریسا و خاله اش اینا دسته جمعی رفتیم امام زاده صالح. اول جا انداختیم و وسائل رو چیدیم. بعد رفتیم زیارت. بعد اومدیم دراز کشیدیم و به ابرهای تو آسمون نگاه کردیم و به خدا التماس کردیم که یا زودتر اذان بزنه یا وقت به ما آسون تر بگذره. دعامون مستجاب شد چون زمانی که خاله اش اینا رسیدن انقدر خندیدیم که نفهمیدیم چه جوری گذشت. مامان فری با مامان پریسا رفتن زیارت و با دو تا ظرف آش ِ اسمی برگشتن. اذان که گفتن کلی چیز میز خوردیم. یه زوج جوان اومده بودن رو پله ها جلوی بساط ما نشسته بودن. موقع نشستم معذرت خواهی کردن که پشتشون به ماست. مامان فری و خاله ی پریسا هم کلی خوششون اومده بود و راه به راه ازشون پذیرایی می کردن. وقتی داشتیم برمی گشتیم یه نگاه انداختم و دیدم چقدر شلوغه، همه جا گله به گله بساط پهن بود. چقدر مردم می گن می خندن با هم، چقدر خوشحالن. خدایی فکر نمی کنم هیچ ملتی مثل ایران انقدر دل به نشاط باشه...

وقتی برمی گشتیم خبر رسید که والیبال ایران، برزیل رو زده. اومدیم خونه و شام پدر رو دادیم. مدینه رو دیدیم. خلاصه ی قسمت های قبل بود که من یه مقدارش رو ندیده بودم. تا دیدم پنج دقیقه دیرتر رسیدیم خونه پریسا اینا. خاله کلی به پریسا غر زده بود. با رسیدم من دو تایی به من غر زدن و سر ِ همین موضوع تا حسینیه خندیدیم.

اون  شب تازه فهمیدیم برنامه ی مسجد چقدر کسالت آوره. هوا خنک بود و دعای جوشن کبیر با معنی روی پرده به وسیله پرژکتور نمایش داده می شد. مداح ها انقدر پرشور می خواندند که می تونستی دقایقی طولانی در خودت فرو بری. من همراه با جمعیت فریاد می زدم: یا غیاث المستغیثین... یا امان الخائفین...

شب آخر معلوم نبود مامان پریسا تا کی سر کار باشه. به پریسا گفتم افطار بیا اینجا که اگه مامانت دیر کرد با هم بریم خاله یک سره بیاد اونجا. قبل افطار یه کم هفت خبیث بازی کردیم و چرت و پرت گفتیم. بعد از افطار پریسا دراز کشیده بود رو تخت و به موبایل ور می رفت. من هم داشتم تو قسمت های مختلف آکادمی امسال می گشتم ببینم کجاش خلعتبری راجع به خوندن لگاتو و استکاتو حرف زده. یهو حس کردم یه چیزی خزید وسط دمپایی رو فرشی هام که اون سر اتاق بود. زیاد نگران نشدم چون از اونجایی که من و مامان فری جفت مون به مارمولک فوبیا داریم، دو ماه پیش از این دستگاه ها خریدیم که رو سیستم عصبی حشرات تاثیر می گذاره و باعث می شه از یک بُردی نزدیک تر نیان. رفتم نزدیک دمپایی دیدم یه مارمولک کوچولو و سریع پرید بیرون. پریدم رو تخت و داد زدم پریسا بدو مارمولک، بکشش. پریسا انقدر ری اکشن نشون داد که انگار داشتم در مورد توت فرنگی با خامه ی زده شده حرف می زنم. اول بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت کو؟ بعد گفت گناه داره آخه!!! بهش گفتم پریسا می دونی که من چقدر از این موجود می ترسم، اگه تکلیفش مشخص نشه من تا چند وقت در اتاق کوچک و صورتی ام آرامش ندارم و چون من در همین اتاق تمرین موسیقی می کنم و در همین اتاق می نویسم، تو می دونی با نگرفتن ای موجود چه خیانتی به جامعه ی هنر می کنی؟!!!!! اینو که کفتم یه کم به تکاپو افتاد. گفت: "یه تیکه پارچه بده."

تا داد زدم: "مامان... مارمولک... یه تیکه پارچه..." مارمولکه تیز قایم شد پشت میز تلویزیون که می رسید به تخت. مامان فری درو باز کرد و پارچه رو داد به پریسا و من دست پریسا رو  گرفتم و ترسون لرزون پریدم بالای اوپن آشپزخونه.

من و مامان فری هر دو از مارمولک می ترسیم، تفاوت مون تو اینه که مامان فری کمک می کنه به گرفتنش ولی من در ارتفاعات التماس می کنم به خدا و تمام کسانی در این پروژه دستی دارند....

مامان فری دستگاه رو آورد و زد تو پریز اتاق من و با بایگون افتادن به جون مارمولکه. تخت رو کشیدن جلو، دراورِ زیرِ میز آرایش رو با فرش کشیدن بیرون، کتابخونه رو جا به جا کردن، جاروبرقی آوردن، من هم این وسط با خدا حرف زدم، عجز و لابه کردم، پنج هزار تومن نذر بچه های معلول و بی سرپرست گلی خانوم کردم، توسل کردم، توکل کردم، هرچی دعا و آیه ی قرآن بلد بودم خوندم تا بلاخره مارمولک تو پارچه گیر افتاد و با پارچه از پنجره پرت شد بیرون.

حالا من هی وسط مرتب کردن وسائل اتاق از پریسا می پرسیدم: "مطمئنی تو پارچه بود دیگه؟ مطمئنی پرتش کردی بیرون؟ نیفتاده باشه وسط گلدون های کنار پنجره ام؟ " حالا اون وسط بابام از حموم اومده بیرون و اون جمله ی معروف همیشگی رو که من ازش متنفرم تو این شرایط میگه: "خب مارمولکه دیگه... "
میگم: " معرف حضور هستن. شما بیکار می شی تو اینترنت یه سرچ بزن دو تا مقاله راجع به فوبیا بخون تا جمله ی مناسب تری برای این شرایط پیدا کنی."
خلاصه که از بوی بایگون ما داشتیم بیهوش می شدیم، من نمی دونم اینا چه جون سگی دارن. مدینه رو هم ندیدیم. دو دست راز جنگل با پریسا بازی کردیم تا خاطره اومد. با هم رفتیم دنبال مامان پریسا و دسته جمعی رفتیم حسینیه. فقط بدیش این بود که چون غذا ندادن مجبور شدیم به دو بیایم که به سحری برسیم. من از مسئولین خواهش می کنم که در این شب های عزیز یا یک دست هیچ شبی غذا ندن که آدم بدونه و واسه سحرش برنامه ریزی کنه، یا اگر میدن همه ی شب ها رو بدن، یا اینکه حداقل اگه نمی خوان غذا بدن زودتر مراسم رو تمام کنند تا عزاداران محترم ویلون و سیلون خیابان ها نشن...

این مدت سریال مدار صفر درجه رو که ماه ها بود از سیمین گرفته بودم دیدم. غیر از سریال های ماه رمضان، چند قسمت از سریال کوچه اقاقیا و داستان یک شهر که کادوی تولد، خودم واسه خودم خریده بودم دیدم. فیلم سینمایی up in to the air جورج کلونی را دیدم. سریال سهمی برای دوست را هم از آی فیلم دانلود کردم و دیدم. پایتخت3 هم که تموم شد. برای آخرین بار رو هم مثل دفعه ی پیش کامل ندیدم.

کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم  نوشته ی زویا پیرزاد رو خوندم. نثرش رو خیلی دوست داشتم و اصلا تعجبی نبود که به چاپ هجدهم رسیده.

راستی مشاوره هم رفتم. وضعیت خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکر می کردم...

/ 2 نظر / 34 بازدید

سلام دوست عزیز مطالبت عالی بود من به تازگی بازی انلاین تراوین افتتاح کردم خواهش می کنم بیا ثبت نام و بعد بازی کن تا بفهمی چه هیجان و لذتی داره اگر هم در اخر بازی نفر اول شدی جایزه های نقدی وغیر نقدی بگیر باور کن خیلی بازی جذابی هست حتما ثبت نام کن تو بازی همه چیز اموزش داده میشه ادرس :www.metravian.ir