می نویسم...

می نویسم تا از روزهایم ردّپایی به جا بماند، تا جایگاه آینده ام، یک "اتفاق" قلمداد نشود...
می نویسم تا اگر روزی نبودم، هر موجِ بی سروپایی نتواند نقشی که به جا گذاشتم را از ساحل بشوید. چنان که گویی هرگز نزیسته ام...

 

به قول فریدون مشیری:

نقش پایی مانده بود از من ،به ساحل ، چند جا

ناگهان ، شد محو،

                             با فریاد موجی سینه سا !

آن که یک دم ، بر وجود من گواهی داده بود ،

از سر انکار ، می پرسید:کو؟ کی؟  کی؟ کجا؟

ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم

از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها:

این جهان:دریا    زمان:چون موج    ما:مانند نقش ،

لحظه ای مهمان این هستی ده هستی ربا !

یا سبک پروازتر از نقش، مانند حباب ،

بر تلاطم های این دریای بی پایان رها

لحظه ای هستیم سرگرم تماشا ناگهان،

یک قدم آن سوتر پیوسته با باد هوا!

 

 

باز می گفتم: نه !این سان داوری بی شک خطاست ،

فرق بسیار است بین نقش ما ، با نقش پا

 

فرق بسیار است بین جان انسان وحباب

هر دو بر بادند اما کارشان از هم جدا:

 

مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند

آقتاب جان شان درتاروپود جان ما !

 

مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند

هر یکی در کار خود نقش آفرین همچون خدا!

 

هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش ،

بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا

 

نقش هستی ساز باید نقش بر جا ماندنی

تا چو جان خود ، جهان هم جاودان دارد تو را ! 

 

                                                                              

/ 0 نظر / 13 بازدید