روزانه

امروز خیلی بی حال بودم از صبح. هیچ کاری نکردم. با اینکه کار خاصی نداشتم ولی باید یک پرسشنامه واسه سمینار شنبه یکشنبه پر می کردم که نصفش مونده هنوز. اتاقم رو باید جمع و جور می کردم که نشد. از صبح یا کتاب خوندم یا وبلاگ. برای نهار قاطی پلو درست کردم. مامان هم اشکنه گذاشته بود. بعد از ظهر هم سه ساعت خوابیدم. ساعت شش و نیم پاشدم. مامان و بابای خوش تیپم داشتن می رفتن عروسی نوه عموم. ماهارو دعوت نکرده بودن. اونا که راهی شدن نشستم یه برنامه ریزی واسه هفته ای که پیش رو دارم کردم. آلبوم کولی شهرام شکوهی و آلبوم همین رضا صادقی رو گوش دادم، بد نبود. به هر حال حس خوبی دارم وقتی به خواننده ها احترام می گذارم و آلبوم اورجینال تهیه می کنم.

هر کاری کردم پاشم یه جاروبرقی بکشم دیدم حالش نیست. تمرین آواز و سه تار هم با چک و لگد کردم. تصمیم گرفتم خیلی از قبل جدی تر کار کنم. چون چهارشنبه یه زمزمه هایی شنیدم. یهو دیدی استاد معروف شد و سرش شلوغ شد و دیگه مارو تحویل نگرفت. مثال عرض  می کنم. من می خوام برم پیش یکی دیگه بلاخره باید به یه جا رسیده باشم. به هر حال آدم باید تا جایی که می شه فکر همه جا رو بکنه.

بعد هم چند خط از داستانم رو نوشتم و کمربند ها را محکم ببندید رو دیدم. الان هم می خوام برم زور بزنم ببینم با سه ساعت خواب بعد از ظهر، شب کی خوابم می بره...

/ 1 نظر / 5 بازدید
http://neverdie.persianblog.ir/بیتا

بهاره جون امیدوارم خوابت برده باشه [نیشخند]