شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

شمع سوزان هم قصه ها دارد... هر سال در شام غریبان هزاران شان می سوزند، برای وصل ما... عجب حکایتی است... پیشانی نوشتشان سوختن است و آب شدن... دلم شمعی می خواست، لایتناهی... که بسوزد اما هرگز آب نشود... دلم می گیرد وقتی می چکند و قامت شان می شکند...
ای کاش امشب هیچ شمعی آب نمی شد. کاش هیچ حیوانی را نمی کشتیم، این روها زمان نظاره ی لطافت است، اما خیابان هایمان با خون و لاشه ی حیوانات فرش شده. هیچ وقت نگاه آن گوسفند اسیر یادم نمی رود که در بی رغبت ترین دقایق عمرش پر از التماس بود، دم در به علی آقا گفتم: خب چرا خلاص اش نمی کنید؟! گفت "هنوز دسته نرسیده، باید جلوی زنجیر زن ها خون بریزیم دختر!" آن گوسفند چند ساعت با پای بسته خودش را به در و دیوار کوبید تا زنجیرزنان رسیدند و گوشت تنش خوراک قیمه ی امشب شد...
اما حضرت اشرف مخلوقات را گوسفندان هم سیر نکردند! شتر زمین زدنشان دیگر غیرقابل تحمل بود... نذر آقای فلانی... با آن قد و قواره عظمتی بود برای خودش، سنبل ایستادگی... در جایی خوانده بودم که شترها گریه می کنند...
و امروز که در اعیان ترین خیابان های شهر ملتِ سوار بر هم را دیدم که برای گرفتن غذا چطور پا روی هم می گذارند، پرت شدم به یکی از سردترین شب های زمستان پارسال، پشت وانت حوالی دروازه غار داشتم کاسه های عدسی تو سینی رو پر می کردم. سرمای استخوان سوز با وجود سه لایه ای که پوشیده بودم و آن کاپشن کلفت و شال گردن و بخار دیگ عدسی، دندان هایم را به هم می کوبید. دستانم بی حس بود... بچه ها که عدسی رو بردن توی پارک برای پخش، نگاهم افتاد به پیرمرد نحیفی که به ستون تکیه داده بود، با آن ژاکت یه لایی و پاهای بدون جورابِ سوار بر یک جفت دمپایی ابری، اصلا نمی لرزید اما قیافه اش داد می زد دو سه روزه غذای سیر نخورده. نگاهش که به نگاهم گره خورد، گفتم: "آقا یه کاسه دیگه بریزم براتون؟" گفت: "نه دخترم، نگاه به خلوتی پارک نکن، از سرما پناه بردن به سوراخ سنبه ها، به دوستات بگو همه جا رو خوب بگردن، شاید کسی گرسنه باشه..."

کاش اینقدر خودخواه نبودم... کاش اینقدر خودخواه نبودیم...

 

/ 2 نظر / 12 بازدید
مامان فاطمه

سلام خانم من شما رو نمیشناسم توی وبلاگ علی کوچک باهاتون اشنا شدم اومدم اینجا بزتون یه خواهشی کنم التماستون کنم اگه برای علی کوچک سوره حمد خوندید به خاطر خدا برای فاطمه من هم بخوانید احساس کردم دلتون واقعا خدائیه خواهش میکنم جوابم و بی پاسخ نزارید فاطمه هم مشکل قلبی داره یا حق التماس دعا

مامان فاطمه

سلام خانم من شما رو نمیشناسم توی وبلاگ علی کوچک باهاتون اشنا شدم اومدم اینجا بزتون یه خواهشی کنم التماستون کنم اگه برای علی کوچک سوره حمد خوندید به خاطر خدا برای فاطمه من هم بخوانید احساس کردم دلتون واقعا خدائیه خواهش میکنم جوابم و بی پاسخ نزارید فاطمه هم مشکل قلبی داره یا حق التماس دعا