دیشب...

1.

دیشب امیر علی رفت آمریکا، برای تموم کردن ِ درس اش. تا سال ِ دیگه. بعد از کلاس رفتیم طلوع برای پخش. بعد رسوندیمش فرودگاه. من و کاوه و سیمین و سعیده... حس می کردم هوا از حدّ معمول سردتره. تازه تاریک تر هم بود. آسمون ِ دلم هم ابری بود، خیلی زیاد... وقتی با چمدون هاش فرستادیمش تو و راهی شدیم سمت ِ خونه هامون ساعت پنج ِ صبح بود. ضبط ماشین ِ کاوه پخش می کرد: "گفتنی ها کم نیست منو تو کم بودیم..." از دور که هواپیماها رو دیدم، نتونستم بغضم رو خفه کنم. شانه هایم لرزید، اشکم چکید... 

2.

دیشب به این نتیجه رسیدم که آدم های زندگی ام را دوست دارم.... خیلی زیاد...

3.

دیشب خانم دکتر دقیقیان با ما اومد طلوع. روانشناس، استاد تیپ شناسی و از شاگردان گرجیف هستند. خوش برخورد و متواضع به معنای واقعی کلمه. راجع به هدف ام و آینده ی تحصیلی و کاری ام باهاش مشورت کردم. خیلی خوب به حرف هام گوش کرد و دقیق راهنمایی ام کرد. حرف هاش خیلی برام ارزش داشت، جزو معدود آدم هایی بود که بدون ِ اگر و اما، نشان می داد که آینده ام را باور کرده. حرف هایش هیچ وقت فراموشم نمی شود....

4.

دیشب منهای این اتفاقات و جلسه ی بی نظیر ِ کلاس ِ پاکداشت، شب ِ زیاد خوبی نبود. دوشنبه امتحان سیستم عامل رو زیاد خوب ندادم. حتی مطمئن نیستم که پاس می شه. از شب که رفتم خونه سیمین و با بچه ها فیلم دیدیم گردنم درد می کرد. سه شنبه صبح که بیدار شدم بدتر شده بود. زده بود به سرم، انگار یه رگ ِ دردناک از پشت ِ سر کشیده شده بود به گردنم و پشتم. صبح یه ژلوفن خوردم با یه قرص ِ آرامبخش که سعیده بهم داد. سیمین و سعیده که رفتن کلاس، یه کم ظرف های شام ِ دیشب رو جمع و جور کردم. بعد یواش یواش خوابم گرفت. خوابیدم تا سیمین اومد. نهار خوردیم. یه ربع بعد هرچی خورده بودم بالا آوردم. تا شب هیچی نتونستم بخورم. شب هم دو تا بروفن 400 خوردم. در طول پخش هم زیاد از ماشین پیاده نشدم. همش بغل ِ سعیده خواب بودم. شب سیمین حوله ی داغ گذاشت روش. صبح پاشدم، انگار نه انگار، نمی دونم چه کوفتی بود که انقدر پدرمو در آورد...

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
باران

جای من خالی. عزیزان آزادگانی!