مش رمضون

در این مدت که وبلاگمان خاک می خورد، نام برده با سری افراشته و بدون تلفات، قدم بر تخم چشم این جهان نهاده و برای بیست و چهارمین بار متوالی متولد شده ام. به دلایلی امسال مهمونی نداشتیم، صرفا با فوت کردن شمع های افروخته بر کیک مرهمتی ِ دوستان و صرف یک پرس کباب بختیاری و یک پارچ دوغ محلی در فرحزاد سر و ته تولد به هم آورده شد. عوضش قرار بر انبساط حجم هدایایی شد که هنوز که هنوزه ابتیاع نشده...

به سلامتی وارد ماه معنوی رمضان شدیم. امیدوارم این ماه فرصتی باشه تا فارغ از هیاهوی اطراف، یه کم بیشتر به خودمون نگاه کنیم.

من هم چون از شنبه شروع به روزه گرفتن کردم رسما خونه نشین شدم چون حس می کنم تو این گرما اگه برم بیرون ذوب می شم. همین امر باعث شد برنامه ای داشته باشم و به کارهایی که مدت ها بود بهشون نمی رسیدم، (چون خونه نبودم کلا) برسم. این دو روزه خیلی خوب پیش رفتم گوش شیطون کر...

امشب هلند در نبردی نفس گیر، بلاخره تونست از سدّ مکزیک بگذره و به جام بیستم برگردونه خودشو. یعنی بعد از حذف انگلیس، اسپانیا و ایتالیا که تیم های مورد علاقه ی اینجانب می باشند (و صد البته ایران)، اگر هلند هم حذف می شد فکر کنم من هم باید خداحافظی می کردم از جام...

دم ِ والیبالیست هامون هم گرم خداییش. ماشالا به غیرتشون. امیدوارم در سال های آینده حداقل یک سوم توجهی که به  فوتبال می شه، به بقیه رشته ها هم بشه...

در دو هفته ی اخیر، با ایلیا پسر کارتون های آلوین و سفرهای گالیور رو تماشا کردیم به هوای اینکه از تب و تاب تام و جری دربیاد و هی نگه: "من جری ام، دمبامم کن" (یعنی دنبالم کن). این دو تا کارتون رو با کلی تحقیق و تفحص انتخاب کرده بودم. چون دفعه ی پیش که کنگ فو پاندا رو جایگذین تام و جری کرده بودیم به جای دنبال کردن نامبرده، مهمان لنگ و لگد هایشان شدیم که به اسم کنگ فو حواله ی سر و گردنمان می شد!!!  حالا سر و ته آلوین که با چند دور بالا پایین پریدن و حرکات موزون هم اومد، ولی امان از زمانی که من گالیور می شدم و اوشون آدم کوچولو و باید می خوابیدم تا منو ببنده، بعد بیدار شم و طناب ها رو پاره کنم و ادامه ی ماجرا. موندم به کجا پناه ببرم از دست این بچه، انقدر راه به راه محو شدم که افق ها تکمیل ظرفیت شدن کلا...

دیگه اینکه یه کتاب خوندم به نام قاتل(ماجراهای لیدی گریس) که از دسته ی کتاب های جنایی شیک! بود به قول دوستی، درباره ی ماجرای قتلی که در دربار انگلستان رخ داده بود. یک کتاب از ژانر عشق های دبیرستانی خوندم به نام امانت عشق که دقیقا نمی دونم چرا این کار رو کردم، یه کتاب خوندم راجع به زندگینامه بتهون، خوب بود ولی من خیلی دوست دارم از وضع حال و احساس این افراد قبل از مشهور شدن بدانم تا بتونم باهاشون هم ذات پنداری کنم قبل از مشهور شدنم!!! (بفرمایین...)، ولی اغلب در زندگینامه ها صرفا به معرفی آثار و تاریخ وقایع و اینا می پردازه.

کتاب جامعه شناسی خودمانی رو با حدود 30 صفحه مقدمه! خوندم. برای من که تا به حال درباره ی جامعه شناسی نخونده بودم به جا بود.

کتاب های لبخند انار، خمره، قصه های مجید و بچه های قالیباف خانه رو هم از هوشنگ مرادی کرمانی خوندم. نمی دونم کدومشون رو برای چندمین بار بود که می خوندم. می خواستم مروری داشته باشم رو کتاباش تا از قلمش ایده بگیرم.

داستانی که تصمیم داشتم هفته ی دیگه شروع کنم رو فعلا گذاشتم کنار. الان دارم رو یه داستان بلند دیگه کار می کنم که یک فصلش رو قبلا نوشتم و ادامه ندادم. یه سری هم داستان کوتاه تو ذهنمه که نمی دونم به چه ترتیبی مکتوب بشه. توکل به خدا...

ماه رمضان، تولد قمریه ایلیا پسره. یادش بخیر چهار روز مونده به موعد تولدش با لگد زد کیسه آبو ترکوند (از تو شکم مادرش همین سیستم بوده کلا) و صبح کله سحر همه ی قوم و  قبیله رو کشوند بیمارستان... تولدت مبارک مش رمضون...

/ 1 نظر / 14 بازدید
مراد

دوستان سلام بنده یک کتابخانه شخصی دارم که میخواهم این کتابخانه شخصی را بفروشم . این کتابخانه مجموعا 500 کتاب بیشتر ندارد که بخاطر احتیاج به پول می خواهم بفروشم ... لطفا شما دوستان اگر کسی یا دوستی یا اقوام و آشنایی دارید که اهل کتاب و مطالعه هست و در ضمن وضع مالی مناسبی دارد لطفا این آدرس را به ایشان بدهید http://35salkatab.blogsky.com/ امیدوارم که خدا هم گره از مشکلات شما باز کند ... انشاالله