از غم عشقم...

پس از آن پست دلگیر، پس از آن هفته ی جهنمی، دقیقا زمانی که اشک هایم پشت هیچ بهانه ای جا نمی شد، خدا جوابی بهم داد، که اگرچه جواب سوال من نبود، ولی به من نشان داد که کلید معما جز دست خودش در هیچ دستی نمی گنجد.

درسته که دلم بدجوری گرفته، اما دلیل نمی شود که تمام احساسات منفی را پشت صدایم پنهان کنم و به هوای تمرین تحریر آواز، خالی کنم در کمد رختخواب ها. یا اشک هایم غیر از زیر دوش و روی بالش، جایی برای ریختن نداشته باشند.

من از امشب، تا اطلاع ثانوی، غمگین ام. برای غمم نه دلیل می خواهم نه بهانه. می خواهم زندگی اش کنم. بس است هرچه گفتیم و خندیدیم و همه دیدند و گفتند خوش به حالتون...

پی نوشت: دیشب که از کلاس برمی گشتم به ترافیک برخوردم. از فاطمی به سمت خانه که می رفتم، مردم بصورت ریتمیک بوق می زدند، دست می زدند، یار دبستانی می خواندند، و می رقصیدند...

با اینکه اصولا به سیاست کار ندارم و زندگی ام به رئیس جمهور و روابط بین الملل و یارانه اینجور چیزها ربط نداره، یعنی تا حالا نداشته... اما از شادی ملت بسی خوشحال گشتیم و آرزوی تداوم خوشحالی شان را داریم.

 

 

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
باران

نبینمت غمگین دختر! تو عزیز دل همه ی مایی. بگو کی غمگینت کرده تا درستش کنم خودم!!!!