اسپاسم تطابق

جمعه شب با بازی پرسپولیس و بدشانسی های پشت سر همی که آوردیم، در شرایطی که تلویزیون خندوانه نداشت و من شام ایرانی بیژن بیرنگ ِ محبوبم را دیده بودم و ساعت حدود دوازده شب بود و هنوز خوابم نمی برد، بنابراین نشسته بودم پای برنامه ی هفت و به شمایل جناب گبرلو نگاه می کردم، درحالی که منتظر بودم هواپیمای جناب عرب نیا به زمین بنشیند و ایشان به برنامه برسند و ثانیه شماری می کردم که ببینم منتقدین در نقد کلاشینکف چه می گویند، در عین حال در ذهنم جدول لیگ برتر رو مرور می کردم و هر چه بلد بودم نثار هجده امتیاز استقلال نفرین شده ی به اصطلاح صدر نشین که با تمام وجود امیدوارم آخرین صدرنشینی اش باشد، می کردم و به جایگاه نهمی خودمون می اندیشیدم و دعا می کردم که لااقل اگر خودمون به این صورت گره خوردیم به هم، اونا هم چهارم پنجم بشن حداقل و از فکرم گذشت که چقدر از استقلال و استقلالی ها متنفرم و چقدر دلم می خواد به دسته دو سقوط کنه، به خصوص وقتی امروز بعد از گل دوم تراکتور، شلنگ انداختنِ ناشی از خوشحالی پسر طبقه ی بالایی مون (که کلاس شون همون در سطح استقلالی ها است) رو شاهد بودم...  یک باره صدای جیغ یک زن را شنیدم و پشت سر اون شکستن شیشه و عربده های مردانه، که تلویزیون رو خاموش کردم و پریدم تو اتاق پشت پنجره. خدا رو شکر که مامان فری بیدار نشد که هراسون بیاد بگه پشت پنجره نرو... چراغو روشن نکن... و پدر با موهای آشفته بره پشت پنجره و بیاد و هی بپرسه چی شد؟ اینی که من شنیدم شما هم شنیدین؟ و از این دست بچه سوال ها...

رفتم پشت پنجره، تصویر که نداشتم کلا، صدا هم خیلی واضح نبود فقط صدای کتک زدن و شیشه شکستن و جیغ زدن میومد. کم کم رو به رویی ها اومدن بیرون و اهالی رستوران کناری جمع شدن وسط ِ کوچه و صداها اوج گرفت. پشت سرش  چراغ آپارتمان ما هم روشن شد و مِستِر شین با گرمکن و شلوارش (که اردیبهشت ماه همین امسال از استامبول خریده) و البته همسر محترم به دنبال شون دویدند پایین و دسته جمعی ایستادند به تماشا. مردی با سرِ خلوت وسط کوچه می رفت و میومد و داد می زد زنگ بزنید صد و ده. چندین بار زنگ زدند تا بلاخره ماشین صد و ده بعد از یک ربع، عروس کشون تشریف آوردن. گویا دعوا خانوادگی بود که کسی دخالت نمی کرد وگرنه بچه های کوچه نا-هید از این مرام ها ندارند. خانومه داد می زد: "این قاتله، همه شاهدن..." مردی هم که حمله کرده بود و شیشه شکونده بود گویا مست ِ مست بود. من پشت پنجره سکته ی ناقص کرده بودم، مستر شین و بانو هم رفته بودن جلو و زیر پنجره نبودن که ازشون بپرسم واقعا همین جوری الکی کشتش یعنی؟!

خلاصه ساعت نزدیک یک بود که متهم و شاکی رو با ماشین صد و ده (ملقب به ماشین عروس) بردن. خانم شین به عرض بنده رسوندن که: "کسی کشته نشده، برو یه لیوان آب بخور و با خیال آسوده بخواب، دلبندم" و کوچه در سکوت شبانه فرو رفت...

شنبه صبح بعد از حدود چهار سال، طلسم مراجعه به چشم پزشکی شکست و با مامان فری رفتیم درمانگاه فرهنگیان. نوبت که گرفتیم و تشریفات صندوق را که انجام دادیم، تازه ساعت یک ربع به هشت بود. قرار بود آقای دکتر و اون آقای به قولی اپتومتریست که با این علامت های چنگک مانند که به چهار سمت روانه اند و اون عینک گردهایی که وقتی می زنه به چشم آدم، قیافه ات شبیه عمله های سر چهارراه می شه و شیشه هایی که تق تق می اندازه داخل عینک و پشت سر هم می پرسه حالا چه طوره ساعت 9 بیان، تازه اگه سر موقع میومدن. هفت هشت نفر هم جلوی ما بودن.

مامان فری رفت اداره شون دنبال همین کارت طلایی و سهام نقره ای و چیزمیزایی که همش کارمندها دنبالشن و من بعد از یک عمر بچه کارمند بودن نفهمیدم که داشتن اینا با نداشتن شون چه فرقی می کنه، من هم لم دادم و مشغول شدم به خوندن رمان کافه پیانو...

زمان برام زود گذشت، مامان فری اومد و شماره مون رو صدا کردن. رفتیم داخل. چشم های مامان حدود یک نمره اضافه شده بود. نوبت من که شد، بعد از اینکه پیشونی ام رو گذاشتم رو دستگاه و چشم هام رو به قاعده ی ازرق شامی باز کردم و آقای اپتومتریست خوب شبکیه و محتویات داخلش رو وارسی کرد، رسیدیم به اون علامت های کذایی. آقا این هی شیشه عوض می کرد، من هی می گفتم تاره... دیگه داشتم از خودم ناامید می شدم، فکر کردم نکنه مرض ناشناخته ای چیزی گرفته باشم سر جوونی که دکتر گفت برو بیرون سه بار با پنج دقیقه فاصله قطره بریز دوباره بیا تو. بار دوم که چشم هام رو معاینه کرد گفت چشم های شما دچار اسپاسم تطابق شده. وقتی چشم های گرد شده ی ما رو دید ادامه داد: "زیاد کتاب خوندید، تو ماشین هنگام حرکت کتاب خوندید، زیاد با کامپیوتر کار کردید و خلاصه زیاد کار کشیدید از این چشم ها آقاجان... ولی نگران نباشید، نمره ی چشم تغییر نکرده، دردتان هم دردی کاملا مدرن و فرهنگی است، درمانش هم فقط این است که کمی چشم هایتان را ببندید و استراحت کنید، آقا جان..."

خلاصه که نمردیم و درد فرهنگی هم به چشم مان دیدیم، آقا جان...

/ 0 نظر / 11 بازدید