وایسا دنیا...

1.

گاهی دلم می خواهد قدری زمان ِ قصه ام را جابه جا کنم، بعد دست بگذارم بر قسمتی از آن... و او را بیرون بکشم... و سیر نگاهش کنم...

2.

یکی از شیرین ترین تفریحات این روزهایم، این است که خودم را به خواب بزنم. بعد از زیر چشم بازی ها و خلوت پسرک را ببینم. گاهی نباید با تقدیر هم بازی شد. باید خودت را به خواب بزنی تا ببینی چه در سر دارد...

3.

وقتی می رود سراغ کتاب هایش و با دقت ورق میزند، دلم می خواهد در همین سن، چندین سال باقی بمانیم! من عاشق این تمرکز بی شرمانه ات هستم پسر...
شاید منیّت باشد ولی انقدر خوشم می آید وقتی در حرکتی که انجام می دهد تشابهی با خودم می بینم. یادم میاد از هشت سالگی عضو کتابخانه بودم و همیشه کتاب مثل کیف پول و عینک آفتابی، جزئی از محتویات کیفم بود. الان هم در مسیر رفت و آمد، داخل مغازه و حتی سر کلاس، آنقدر در کتاب غرق می شوم که گذر زمان را نمی فهمم.
تازگی ها خاله ام یه کیف آقا شیره خریده واسش که هر جا می خواد بره چند تا کتاب میندازه توش و راه می افته...

4.

وقتی خودش غذا می خوره، خودش لباسشو در میاره و کلا مستقل عمل می کنه، دلم در جستجوی روزهای آینده اش قنج می زنه. وقتی که قد بکشه، پشت لبش سبز شه، و با صدای دورگه اسمم رو صدا کنه...
انگار نه انگار که این همون نوزادیه که شهریور سال نود، در بیمارستان خاتم الانبیا، زیر سایه ی تمام اعضای خانواده اش به دنیا آمد و وقتی با صدای نازک اش از گرسنگی گریه می کرد، بیش از ده جفت چشم مشتاق، عاشقانه نگاهش می کردند. چه زود بزرگ شدی پسر...

 

4.

از امشب دکمه ی توقف زندگی فشرده می شود تا جمعه... ای کاش می شد تا هر وقت که خودم بخواهم، متوقف بماند...

/ 0 نظر / 12 بازدید