بی واژه

1

در جایی خواندم: "مرگ نویسنده روزی است که جمله ای در سرش نجوشد." چند ساعت پیش داشتم فکر می کردم مرگ کسی که هنگام تجربه ی حس های متفاوت به نوشتن پناه می برد، آن ساعت هایی است که نمی تواند جوشش ذهن و احساسش را در قالب واژه بریزد. گویی یک پای کلمات لنگ است...
بعضی وقت ها انگار غباری می نشیند روی ثانیه هایت و مجبور می شوی قدری آرام از کنارشان بگذری تا مبادا در گلویت بنشینند و خفه ات کنند.

2

محرم را دوست دارم... درواقع سنت را دوست دارم و هرآنچه از سنت باقی مانده. دیدن پرچم های مشکی در خیابان، بوی اسفند، صدای طبل و سنچ، دیدن علم ها روبه روی مساجد و تکیه و طعم غذاهای نذری... برنامه ی خوی به  تعویق افتاد. از امشب با دوستان و خانواده هامون میریم هیئت، همون حسینیه ای که دوستش دارم، چند سالی است که همان جا می رویم. از قبل دانشگاه... الان که فکر می کنم می بینم تمام چیزهایی را که آن سالها آرزویش را می کردم، بی کم و کاست دارم... اما امسال غیر از یک تجربه که خودم می دانم و خودش، فقط ازش می خواهم شعوری در من نهادینه کند تا همیشه به یاد داشته باشم: "داشته های امروزم روزی آرزوهایم بودند."

3

ایلیا پسر امسال اولین محرم واضح عمرش را تجربه می کند. پارسال محرم چهارماهه بود، نه می توانست پای دیگ برود، نه می توانست نذری بخورد. تجربه اش همان عکسی بود که با لباس علی اصغر(ع) انداخت. امسال علی اصغرمان قد کشیده، راه می رود، زیر دست و پا می لولد و می خواهد از همه چیز سر دربیاورد. فردا مامان فری با همسایه ها آش می پزند، نذر سلامتی ایلیا پسر...

4

عجیب با شنیدن صدای سه تار هوایی می شم. به خودم قول داده بودم تا گیتارم را به سرانجامی خوش نزدیک نکردم و تمام ریتم ها و آکوردهایش را یاد نگرفتم، اسمش را نیارم، ولی این دلم هی جفتک می اندازد. دیشب به سارا گفتم از استادش قیمت بگیره، یهو دیدی خر شدم و تن دادم به حرف دلم. بدجور دلم می خواد توی شب نشینی ها حافظ رو بدم دست یکی بخونه و من بنوازم...........

/ 0 نظر / 6 بازدید