حس مبهم...

نمی دانم چرا درست در همان لحظاتی می توانی همه چیز را در طیفی خوشایند معنا کنی، طوفانی از بیهوده گی می پیچد در شاخ و برگ تمام باورهایت.

حدود ساعت چهار عصر گوشی زنگ خورد به نام پدر و صدایی جواب داد که بیگانه بود، و صداهای جیغ و داد ِ ویرانگر اطراف که هنوز هم گاهی شب ها مهمان خوابِ آرام من است...

راهروی بیمارستان شلوغ بود و پر از بیمار تصادفی، که یک نفرشان پدر من بود. شب، مادر طبق برنامه بیمارستان موند، درست یادم نیست که چه گذشت، ولی یادم هست که پله های بیمارستان را پایین نمی آمدم، می چکیدم...

شب اولی که تنها خونه ی خودمون خوابیدم چه حس غریبی بود، با هر صدای کوچکی از خواب می پریدم و هیچکس نبود...

از شب دوم خدا بود... و ماه... و من تا سحر به درگاهشان گریه می کردم...

گاهی تمام هیاهو های اطرافت پوچ می شوند، هزار نفر هم که باشند، تو می مانی و او...

بیچاره بالشم، انقدر که شب ها تا صبح مهمان اشک های من بود. هم با ماشین لباس شویی هم با دست شستمش، رنگش باز نشد که نشد...

بیش از دو هفته در خانه ی دوست داشتنی مان، نه سایه ی پدری بود نه مهر مادری، ما هم شکر می کردیم به ملاقات های چند دقیقه ای خانواده و اقوام و آشنایان در بیمارستان...

حالا هم اون پدر با عظمت، با دو پای گچ گرفته آرام روی تخت خوابیده و من نمی دانم روزگار در ادامه چه در سر دارد...

پی نوشت 1: شاید خوشایند ترین اتفاق این دوران، برگشتن صابر بود. اصلا حال و حوصله ی این حسین رو نداشتم.

پی نوشت 2: زود خوب شو... بابا...

پی نوشت 3: من با تمام وجود از خدایم خواسته ام، که در پس ِ غربت ِ چند روزه ی چشم های سیاه تو، همان چیزی باشد که انتظار شنیدنش را دارم...

/ 0 نظر / 15 بازدید