ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

این هفته به دلیل تعطیلات و بساط بخور بخواب توی خونه، فیلم و سریال زیاد دیدم.

سریال مسافران رو بلاخره تموم کردم. خیلی طولانی بود ولی دوستش داشتم. به خصوص نقش شهاب و بهرام رو... چه خاطراتی که دیدن این سریال برام زنده نکرد...

فیلم هایی که دیدم به شرح زیر بود:

قرمز و کنعان رو که نصفه دیده بودم، کامل دیدم. بازی فروتن در قرمز، آرک تایپ پوزئیدون رو خیلی بیشتر برام جا انداخت. کنعانِ مانی حقیقی رو هم یکی دو سال پیش سی دی دومش خش داشت و نصفه مونده بود. فیلم قشنگی بود ولی من نفهمیدم اسمش چه ربطی به خودش داشت.

زیر درخت هلو: نسبت به بقیه ی آثار جبلی و طهماسب چنگی به دلم نزد.

آزمایشگاه: یک کمدی فانتزی بود که به نظرم فیلمنامه ی پیچیده و خوبی داشت، ولی پایانش کاملا قابل حدس بود.

شام آخر: کلا زیاد از سبک فیلم ها و هنجارشکنی های جیرانی خوشم نمیاد. توی این فیلم هم بیش از هر چیزی بازی ثریا قاسمی رو دوست داشتم.

خواب های دنباله دار: یه صحنه هایی از این فیلم رو توی تلویزیون دیده بودم. به هوای بازی پانته آ بهرام یک بار دیگه کامل دیدمش. پوران درخشنده معتقد بود که این فیلم بیان داستان انسان های فراموش شده است. برای من بیش از نصف صحنه های فیلم باورپذیر نبود. مثل اینکه خانم معلم از چند طبقه به پایین پرت می شه و با چند آسیب جزئی به هوش میاد و پلیس بی سیم خودش رو خاموش می کنه که دخترک خوابش ببره، یا اینکه می تونست چند نیرو اعزام کنه برای گشتن کامل ساختمون به جای اینکه فقط خواب های دخترک را دنبال کنند. در مجموع بازی بازیگران خوب بود ولی موقعیت هایی که در آن قرار می گرفتند به هیچ عنوان کشش لازم را نداشت. ولی من در مجموع نگاه پوران درخشنده را به این موضوعات دوست دارم.

فرشته ها با هم می آیند: این فیلم رو فقط دیدم که دیده باشم. به نظرم قصه اش خیلی ضعیف بود. به ناشیانه ترین شکل ممکن راجع به امید و توکل و اینجور چیزها حرف زد.

دو زن: بعد از چند سال برای بار دوم این فیلم را دیدم. فیلمی که جسورانه به تاثیر رفتار سه مرد (پدر، شوهر و حسن مزاحم فرشته) در زندگی یک زن می پرداخت. با گذشت چندین سال، این دسته از مشکلات زنان حداقل در کلان شهرها به میزان زیادی حل شده ولی این فیلم در زمان خودش فیلم آسیب شناسانه ی قابلی بود.

نصف مال من نصف مال تو: اگر مریلا زارعی توی فیلم بازی نمی کرد، شاید هرگز نمی دیدمش.

[ شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

این هفته رفتیم سینما. فیلم آنچه مردان درباره زنان نمی دانند. همون جوری بود که انتظار می رفت. نه کمتر نه بیشتر. اگه خودم بودم فیلم دیگه ای رو برای دیدن انتخاب می کردم.

قسمت هایی از سریال مدینه و هفت سنگ رو که ندیده بودم دیدم. یک قسمت از داستان یک شهر مونده بود که اون رو هم دیدم.

متاسفانه با وجود در دسترس بودن بهترین فیلم ها و سریال های روز دنیا، شدیدا گیر دادم به دیدن سریال های ایرانی که یا کلا ندیدم یا بعضی از قسمت هاش رو ندیدم یا دیدم و دوست دارم دوباره ببینم. تصمیم گرفتم به این میل احترام بگذارم، چند ساعت در هفته کتاب می خونم و فیلم خارجی می بینم، بقیه اش به سریال دیدن می گذره. الان هم درحال دیدن سریال مسافران هستم که هزار ماشاالله 69 قسمته. بیست قسمتی ازش باقی مونده. برنامه ی بعدی ام یا روزگار جوانیه یا پلیس جوان...

[ جمعه ٢۸ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

بلاخره طلسم شکست و من درطول هفته درست حسابی کتاب خوندم. کتابی از ایرج پزشک زاد به نام ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد که با زبان طنز نوشته شده و ادبیات جالبی داشت.

دو تا فیلم خارجی اسمی هم دیدم. مسیر سبز معروف که من هیچوقت کامل ندیده بودمش و فیلم بیداری ها (Awakenings) با بازی رابرت دنیرو و رابین ویلیامز عزیزم. من شیفته ی بدن ِ رابرت دنیرو شدم ولی از اول تا آخر افسرده بودم به خاطر از دست دادن رابین ویلیامز و فکر کردن به اینکه این همه هنر الان زیر خاک خوابیده ...

دیگه اینکه شروع کردم به دیدن سریال مسافران و برنامه ام اینه که چند تا سریال ایرانی پشت سر هم ببینم، چون بهم ایده می ده برای نوشتن کتاب و فیلمنامه ی خودم. ولی تمام تلاشم اینه که فیلم ها و سریال های روز دنیا رو هم ببینم. این حرف ها مستلزم یک برنامه ریزی همه جانبه است که ایشالا وقتی به شرایط جدید زندگیم عادت کردم انجام می شه.

[ جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

این هفته هم نشد کتابی که داشتم می خونم رو تموم کنم. نمی دونم منی که همزمان عضو دو کتابخانه بودم و هر سه چهار روز یکبار، یک کتاب تموم می کردم چه مرگم شده یک باره...

و اما فیلم های این هفته:

متروپل آقای کیمیایی را دیدم که از نظر من فیلم سخیفی بود و فیلمنامه ای ابلهانه داشت. نقد های تندی هم ازش خوندم. چیزی که برام جالب بود توی نظرات کاربران این بود که یک عده اصرار دارن این مسعود کیمیایی همان کیمیایی ِ قیصر و گوزن هاست. حالا هر مهملی که می خواد بسازه، بسازه. هرکسی هم که به استاد اعتراض کنه، عمق فیلم را نفهمیده و درک نکرده!!! بفرمایین...

حیران فیلم دلپذیری بود. دوستش داشتم.

بوی گندم فیلمی که با فلش بک ها و فلش فورواردهای متعدد، کاملا درهم ریخته شده بود. وقتی فیلم رو می دیدم یاد آسمان زرد کم عمق افتادم که بهرام توکلی، چقدر هنرمندانه، اوج و فرودهای دراماتیک رو نشون می داد. تنها نکته ی مثبتی که از فیلم می تونم بگم حس وطن پرستی بود که می خواست به بیننده القا کنه که نتونست و آهنگ خلیج رضا یزدانی در انتهای فیلم. از بازی بازیگرها هم که هیچی نگم بهتره.

حوالی اتوبان فیلمی خوش ساخت با بازی دوست داشتنی شهاب حسینی و نورا هاشمی. فیلمی که ارزش خانواده را به بیننده یادآور می شد، حتی اگر بخش نچسب زندگی باشد.

پنج ستاره  من فقط بازی شهاب حسینی و یک چهارم پایانی فیلم (که روی شخصیت رضا وحیدی می چرخید) رو دوست داشتم که البته این بازی در حدّ شهاب حسینی نبود.

قاعده ی تصادف با روش دوبین روی دست فیلمبرداری شده بود که یادآور درباره ی الی بود. راجع به این فیلم هم نقدها تند و گزنده بود ولی من دوستش داشتم. یعنی حس خوبی از شخصیت هاش می گرفتم.

ایشالا که تا هفته ی بعد این کتابی که نصفه خوندم را تموم کنم و حداقل یک فیلم خارجی ببینم.

[ جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

بعد از کلی ننوشتن، در این هوای سرد پاییزی، تصمیم گرفتم به جای برچسب فیلم و کتاب، پست های فعالیت فرهنگی ام! رو از بقیه ی پست ها جدا کنم. یعنی برداشتم از فیلم ها و تئاتر هایی که دیدم و کتاب هایی که خوندم رو در یک پست جدا آخر هر هفته بنویسم. این هم پست اول برای هفته ی اول آبان ماه که در واقع گزارش فعالیت چند هفته ی اخیر می باشد:  

عارضم خدمتتون که کتاب هایی که در این مدت خوندم خلاصه می شه در کافه پیانوی فرهاد جعفری که مدت ها بود می خواستم بخوانم و عادت می کنیم با قلم بی نظیر، لطیف و زنانه ی زویا پیرزاد. دیگه غیر از اینا هیییییییچ کتابی را کامل نخوانده ام، هیچ کتابی......

شاید به این دلیل که اشتراک اینترنتم رو دانلود نامحدود کردم و افتادم رو فیلم و سریال های متعدد. بعد شما فکر کن در حالیکه بالای ده تا فیلم خارجی خوب از دختر دایی مامانم گرفتم و سه تا فیلم خارجی اسمی سیمین بهم داده، شدیدا تمایل به دیدن سریال های ایرانی پیدا کردم.

اولین سریالی که دانلود کردم پایتخت بود. خیلی دلم می خواست هنرمندی تنابنده رو ببینم ولی چون عید پخش می شد و من متنفرم از اینکه یه قسمت سریال رو ببینم یه قسمتش رو نبینم، تو عید هم که یا مسافرتیم یا خونه فک و فامیل اون ساعت، اینه که هیچ سالی نتونستم ببینم. ضرب العجل هر سه سری رو دانلود کردم و دیدم و آرشیو کردم. دم محسن تنابنده گرم با این آفرینشش، من یکی که دلم می خواست سالها با این خانواده همراه بشم.

بعد قسمت آخر شاهگوش رو دانلود کردم و دیدم و پرونده ی شاهگوش هم به افتضاح ترین شکل ممکن بسته شد. واقعا انتظار نداشتم انقدر آب ببندن توش.

بعد هم خروس جنگی رو که چند سال پیش تو سینما دیده بودم، گرفتم و دیدم به خاطر مریلا زارعی عزیزم و اینکه ببینم سینمای تجاری چه جوری ها است... نمی دونم باید از دیدنش پشیمون می شدم یا نمی شدم.

آخرین سریال هم همه ی بچه های من بود که سال ها آرزو داشتم دوباره ببینمش و این آی فیلم و تماشا، تمام سریال های نم کشیده رو هم پخش کردن و اینو پخش نکردن. از سروش سیما هم که منتشر نشد. وای روزی که اولین قسمت اش رو میدیدم انگار که بعد پنج سال زیر آب بودن، دارم نفس می کشم. یادش به خیر سال 88 تلویزیون این سریال رو پخش می کرد، زمانیکه من ترم دوم دانشگاه رو می گذروندم و مادربزرگم تازه فوت کرده بود... یادش به خیر... حال عجیبیه وقتی چند سال جلوتر می ری و برمی گردی به چند سال عقب تر نگاه می کنی. بگذریم...

 

فیلم هایی که امانت گرفتم و دیدم هم از این قرار بود:

به خاطر پونه _ واکنش پنجم _ آقا یوسف _ فیلم تئاتر هملت به کارگردانی رضا گوران و هنرمندی صابر ابر (که چون هنوز نمایش نامه هملت رو نخوندم درک خاصی ازش نداشتم. نمی دونم کی این گره کور خوندن نمایشنامه در زندگی هنری من!!! باز میشه. ولی به نظرم خیلی زشته که آدم بخواد به زودی نویسنده ی قابلی بشه و چهارتا نمایشنامه ی معروف شکسپیر رو که احتمالا همه ی هنرور ها هم خوندن، نخونده باشه.)_ شرف خانواده ی فاضل! (که نمی دونم دقیقا واسه چی دیدم این یکی رو) _ دعوت (برای بار دوم، بار اول تو سینما دیده بودم.) _ مرهم ِ رضا داوود نژاد (با اینکه طناز طباطبایی رو خیلی دوست دارم، ولی بازی اش اصلا باور پذیر نبود، البته به نظر من. شیشه کشیدن که فقط با یه کم سیاه شدن لب و بی اعصاب بودن متجلی نمی شه. اینجا جا داره یاد کنم از بازی زیبای باران کوثری در خون بازی...) _ هفت دقیقه تا پاییز_

 

فیلم هایی در سینما دیدم:

کلاشینکف در کل از این فیلم موسیقی اش رو دوست داشتم که اگه اشتباه نکنم کار کارن همایونفر بود و کمدی رضا عطاران که به گمونم بیشترش بداهه بود. ولی می خوام بدونم واقعا چقدر امکان داره که یک سرباز با اسلحه ی کلاش از سربازی فرار کنه، بزنه یه آدم گردن کلفت رو هم بکشه، بعد راست راست تو شهر راه بره و پلیس سراغش نیاد، عوضش راه به راه برادر های یکه بزنه مقتول پیداش کنن و عوض اینکه قاتل رو تحویل پلیس بدن و سرش رو بکشن بالای چوبه ی دار، چند بار به قصد کشت کتکش بزنن، یک بار هم تو روز روشن داخل یکی از قبر های خالی بهشت زهرا دفنش کنن! ولی جناب آقای بازیگر نقش اول راست راست راه بره، فقط چند جاش زخم شده باشه و یه کوچولو استرس داشته باشه که نکنه بگیرنش!!! والا آرنولد هم اگه بود با این صحنه های اکشن دل و روده اش می ریخت جلو دوربین چه برسه به این چهارتا پاره استخوان...  

خواب زده ها اصلا انتظار نداشتم از کارگردان فیلم قرمز، یک همچین چیزی ببینم. البته گویا باید به دیدن اینجور چیزها عادت کنیم. مگر در مخیله مان می گنجید که از کارگردان اجاره نشین ها، سالها بعد چه خوبه که برگشتی رو شاهد باشیم.

آتش بس 2  بفرمایین...

امروز  بازی پرویز پرستویی عالی بود، با این که دیالوگ کمی داشت.

شهر موشهای 2  فکر کن تو سینمای شلوغ سانس 12 تا 2 نیمه شب، شیرجه بزنی در یک حس نوستالژی. من در حال دیدن فیلم، از ته دل، به وسعت تمام روزهای کودکی ام از خانم برومند ممنون بودم. خدا نسل کارگردان های مثل ایشون و آقای طهماسب رو با همین کیفیت برای نسل ما حفظ کنه، انشالله

ماهی و گربه  کار قشنگی بود. فیلمی اسلشر که در یک سکانس پلان اتفاق می افتاد. از اون فیلم ها که فقط توی سینما باید دید. ولی من به هیچ عنوان حاضر نیستم یک بار دیگه ببینمش. خیلی با روان آدم بازی می کرد.

ساکن طبقه ی وسط فیلمی معناگرایانه و تعمق برانگیز که از شهاب حسینی جز این انتظار نمی رفت. فیلمی که احتمالا چند بار باید ببینم و تمام نقدهایش را بخوانم تا بفهمم و درک اش کنم. این فیلم هم سانس 12 تا 2 دیدیم و من فقط نصف انرژی ام صرف باز نگه داشتن پلک هام می شد. بازی شهاب حسینی هم که مگه می شه خوب نباشه...

دو تا اپرا عروسکی مکبث و مولوی رو هم به لطف دوستان از بهروز غریب پور دیدم. مولوی رو خیلی خیلی بیشتر درک کردم و دوست داشتم به خصوص که خواننده ی صدای شمس، همایون عزیز بود. مکبث رو چون به زبان ایتالیایی بود و یک گروه اپرای خارجی اجراش می کرد، با توضیحات سیمین متوجه شدم ولی کامل درکش نکردم، چون نمایشنامه اش را نخونده بودم. (لازم هست برای بار دوم در این پست و برای بار چندم در این هفته ها بابت نخواندن نمایشنامه به خودم فحش بدهم، آیا؟!)
تازه آخر کار مولوی رفتیم پشت صحنه رو هم دیدیم. یعنی این عروسک ها از یک سری بازیگرهای ما بیشتر حس داشتن. وقتی گریه می کردن و شونه هاشون می لرزید، آدم دلش ریش می شد. باورم نمی شه اون یه ذرّه عروسک شمس، یه همچین اقتداری داشت واسه خودش...

چند هفته پیش هم اپرای بانوی زیبای من رو به کارگردانی آقای آبسالان در تالار وحدت دیدم، باز هم به لطف دوستان که بی نظیر بود. اصلا انگار نه انگار که تو ایرانی، انگار وسط اتریش نشستی و ارکستر می نوازد. با دیدن این کار، داغ ندیدن کالیگولا در وجودم مقداری تخفیف یافت. به خصوص که بانو گلاب آدینه هم با ما به تماشا نشسته بود.

همین دیگه... راستی با تموم شدن خندوانه، ساعت خواب من هم انگار اومده جلوتر، تا کم کم بعد از این ایّام شروع کنم به دیدن رادیو هفت.

[ جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

تعطیلات رفتم ارومیه، خیلی بی مقدمه، اون هم هشت روزه...

خیلی خوش گذشت، خیلی... انقدر گفتیم و خندیدیم که تا مدت ها خاطره اش از ذهنم بیرون نمی ره. وقتی برمی گشتم، روحم به شدت احساس تازگی می کرد.

فکر کن سه شنبه شب آیلار بهم زنگ زد که پنجشنبه دارم می رم ارومیه، میای؟ از قبل قرار بود تعطیلات با بهناز اینا و دوستاشون بریم، چون شوهرش ارومیه جا داشت، بعد اونجا آیلار اینا رو هم ببینیم. اما قطعی نشده بود و من هم خبر نداشتم. زنگ زدم به بهناز گفت برنامه ی ما جوره ولی واسه سه شنبه ی هفته ی بعد که آقایون مرخصی داشته باشن. قرار شد من با آیلار برم و با بهناز اینا برگردم.

پنجشنبه ساعت 10 شب حرکت بود. از ترمینال غرب. قبلش آزاده بهم زنگ زده بود. بچه ها اونجا بودن. گفت همدیگرو ببینیم. به آیلار زنگ زدم گفت بریم. پنجشنبه صبح اومد چمدون اش رو بگذاره خونه ما، بره از اعظم اینا خداحافظی کنه و بیاد بریم خونه آزاده. از راه پله که اومد بالا دیدم داره یه چمدون می کشه دنبال خودش دو برابر هیکلش. بعد از اونجایی که من و آیلار به هم می افتیم ترک دیوار هم می تونه خنده دار باشه، نخندیدیم که، منفجر شدیم از خنده... فکر کن کلی خالی بسته بوده واسه راننده آژانس که دارم می رم سفر خارج...

من هم وقتی اون چمدون رو دیدم، اعتماد به نفسم چسبید به کف... چون من فقط یه ساک متوسط و یه کوله برداشته بودم. به علاوه ی اینکه گفت ممکنه مهمونی هم داشته باشیم، یکی دوتا لباس و کفش مجلسی بردار. من هم نامردی نکردم ساک رو خالی کردم و ریختم تو ساک چرخ داری که بابام اون موقع ها از آلمان گرفته بود و ماموریت های خارج از کشور رو باهاش برگزار می کرد!!!! یه دل سیر لباس تو خونه و لباس مجلسی و شلوار و کفش و مانتو و شال و لاک و لوازم آرایش برداشتم...تازه دامن سفیدم رو هم که پارسال خریده بودم برداشتم که اونجا زیر مانتو بپوشمتعجب، چون آیلار می گفت اون جا از گیر بازار و اینا خبری نیست. هرچی این جا نمی تونی بپوشی بیار. نیشخند

وقتی آیلار رفت و برگشت، من حموم رفته بودم و وسایلم هم آماده بود. نهار خوردیم، موهای منو سشوار و اتو کشیدیم که حسابی لخت بشه. لاک زدیم و یه میک آپ ملایم کردیم و زنگ زدیم آژانس. همین کارا تا ساعت سه و نیم طول کشید. بعد از مامان فری و بابایی خداحافظی کردیم. سر ِ از زیر قرآن رد شدن هم مصیبت داشتیم. من چون رژلب زده بودم نمی تونستم قرآن رو درست بوس کنم، اینه که سه بار اول به مامان فری اصلا نچسبید. گفت: "به تو هم می گن بچه مسلمون! خب یه کم دیرتر بزن اون بی صاحب رو..." اون مشکل که حل شد، می گفت: "چرا از بغل رد می شی؟! قشنگ از زیرش رد شو." حالا اون وسط بابام هم مته به خشخاش می گذاشت که "یعنی به این سن رسیدی، از زیر ِ قرآن رد شدنت هم باید مکافات داشته باشه." و از این حرف ها... آیلار هم چهارزانو پخش زمین بود از خنده... مراسم که تموم شد بهش گفتم: "عزیزم! می خوای اصلا نریم سفر؟! اینجا داره خوش می گذره ها!!!"

بلاخره با مصیبت، اون ساک و چمدون رو گذاشتیم صندوق و سوار آژانس شدیم، رفتیم از سیمین خداحافظی کردیم، حدود چهار و نیم پنج بود رسیدیم خونه آزاده اینا. چند دقیقه ی اول مجبور شدیم بهت و خنده ی اونا رو جمع و جور کنیم. یعنی انقدر ما اون روز با این ساک و چمدون دل ملت رو شاد کردیم که حد نداره...

خونه ی آزاده این ها هم کلی حکایت تعریف کردیم و خندیدیم و من کادوی تولدم رو گرفتم و بستنی کره گردویی خوردیم و من لاکم رو با یک لاک خوشرنگ تر عوض کردم تا یهو آزاده گفت ساعت نه و ده دقیقه است، شما نمی خواین برین؟! تازه به خودمون اومدیم و پا شدیم جمع و جور کردیم و زنگ زدیم آژانس و راه افتادیم.

آیلار یه آشنا داره به نام آقای ایرانی که برامون بلیط وی آی پی گرفته بود ردیف یکی مونده به جلو، چون نمی گذاشتن خانوما ردیف جلوی جلو بشینن وگرنه جلویی رو می گرفتیم. بعد انقدر این بنده خدا لطف داشته که بلیط ما رو به اسم خودش گرفته. این شد که ما بعد از اینکه یه جا معطل شدیم که آیلار از عابر پول بگیره (کلا ما یک در میون پول نقد نداریم.) ساعت نه و نیم رسیدیم ترمینال. حالا من ساک رو می کشیدم و اون چمدون رو خِر خِر کنان، نمی دونم از چی هم خنده مون گرفته بود در حال دویدن. اگه پنجشنبه ی قبل از تعطیلات دیدین که دو تا دختر خانم متشخص، که یکی شون مانتوی گلبهی پوشیده با شال مشکی و یکی شون از این مانتو مشکی کمر دار جلو بازها و دارن یه ساک و چمدون کنده رو دنبال خودشون می کشن و در حال دویدن از ته دل می خندن و دنبال ترمینال یک می گردن که بلیط رزرو شده شون رو تحویل بگیرن، اونا ما بودیم.
این آقایون ِ ترمینال غرب هم انقدر مهربونن که یا می خواستن در حمل بارمون به ما کمک کنن یا می خواستن راهنمایی مون کنن یا کلا می خواستن برسوننمون!!!

بعد از تحویل گرفتن بلیط ها نشستیم تو اتوبوس، فهمیدیم شام هم می دن. اون هم جوجه کباب! بعد از تحویل گرفتن غذا، بهمون آب معدنی دادن با مجله و هدفون... یه لحظه حس کردم داریم پرواز می کنیم، با یک پکیج رویایی... من تا حالا با اتوبوس راه سفر نرفته بودم. مانیتور های پشت صندلی برام جدید بود. شام رو که خوردیم شروع کردم به کشف کردنش. بعد در حال تخمه شکستن من فیلم من مادر هستم رو دیدم و آیلار پرسه در مه رو... تا پاسی از شب، بعد در حالی که داشتیم در سکوت از شب ِ جاده لذت می بردیم، خوابمون برد تا خود ارومیه، حتی دریاچه ارومیه رو هم ندیدیم...

 

ادامه دارد...

[ یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

قبلا هم گفتم، رمضان امسال را خیلی دوست داشتم.

شب های قدر بی نظیر بود. شب نوزدهم با پریسا اینا رفتیم مسجد. خوابمون گرفت ولی بلاخره من جوشن کبیر رو از اول تا آخر خوندم. یادش بخیر پارسال که رفته بودیم طبقه ی بالای مسجد، جوشن کبیر که شروع شد من سرمو گذاشتم رو پای خاله و خوابیدم. آخرش که می خواستیم بریم، اینا صدام کردن. فیضی بردیم اون شب...

شب بیست و یکم، رفتیم حسینیه نزدیک خونه که یه کم از مسجد دورتره. افطار با پریسا و خاله اش اینا دسته جمعی رفتیم امام زاده صالح. اول جا انداختیم و وسائل رو چیدیم. بعد رفتیم زیارت. بعد اومدیم دراز کشیدیم و به ابرهای تو آسمون نگاه کردیم و به خدا التماس کردیم که یا زودتر اذان بزنه یا وقت به ما آسون تر بگذره. دعامون مستجاب شد چون زمانی که خاله اش اینا رسیدن انقدر خندیدیم که نفهمیدیم چه جوری گذشت. مامان فری با مامان پریسا رفتن زیارت و با دو تا ظرف آش ِ اسمی برگشتن. اذان که گفتن کلی چیز میز خوردیم. یه زوج جوان اومده بودن رو پله ها جلوی بساط ما نشسته بودن. موقع نشستم معذرت خواهی کردن که پشتشون به ماست. مامان فری و خاله ی پریسا هم کلی خوششون اومده بود و راه به راه ازشون پذیرایی می کردن. وقتی داشتیم برمی گشتیم یه نگاه انداختم و دیدم چقدر شلوغه، همه جا گله به گله بساط پهن بود. چقدر مردم می گن می خندن با هم، چقدر خوشحالن. خدایی فکر نمی کنم هیچ ملتی مثل ایران انقدر دل به نشاط باشه...

وقتی برمی گشتیم خبر رسید که والیبال ایران، برزیل رو زده. اومدیم خونه و شام پدر رو دادیم. مدینه رو دیدیم. خلاصه ی قسمت های قبل بود که من یه مقدارش رو ندیده بودم. تا دیدم پنج دقیقه دیرتر رسیدیم خونه پریسا اینا. خاله کلی به پریسا غر زده بود. با رسیدم من دو تایی به من غر زدن و سر ِ همین موضوع تا حسینیه خندیدیم.

اون  شب تازه فهمیدیم برنامه ی مسجد چقدر کسالت آوره. هوا خنک بود و دعای جوشن کبیر با معنی روی پرده به وسیله پرژکتور نمایش داده می شد. مداح ها انقدر پرشور می خواندند که می تونستی دقایقی طولانی در خودت فرو بری. من همراه با جمعیت فریاد می زدم: یا غیاث المستغیثین... یا امان الخائفین...

شب آخر معلوم نبود مامان پریسا تا کی سر کار باشه. به پریسا گفتم افطار بیا اینجا که اگه مامانت دیر کرد با هم بریم خاله یک سره بیاد اونجا. قبل افطار یه کم هفت خبیث بازی کردیم و چرت و پرت گفتیم. بعد از افطار پریسا دراز کشیده بود رو تخت و به موبایل ور می رفت. من هم داشتم تو قسمت های مختلف آکادمی امسال می گشتم ببینم کجاش خلعتبری راجع به خوندن لگاتو و استکاتو حرف زده. یهو حس کردم یه چیزی خزید وسط دمپایی رو فرشی هام که اون سر اتاق بود. زیاد نگران نشدم چون از اونجایی که من و مامان فری جفت مون به مارمولک فوبیا داریم، دو ماه پیش از این دستگاه ها خریدیم که رو سیستم عصبی حشرات تاثیر می گذاره و باعث می شه از یک بُردی نزدیک تر نیان. رفتم نزدیک دمپایی دیدم یه مارمولک کوچولو و سریع پرید بیرون. پریدم رو تخت و داد زدم پریسا بدو مارمولک، بکشش. پریسا انقدر ری اکشن نشون داد که انگار داشتم در مورد توت فرنگی با خامه ی زده شده حرف می زنم. اول بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت کو؟ بعد گفت گناه داره آخه!!! بهش گفتم پریسا می دونی که من چقدر از این موجود می ترسم، اگه تکلیفش مشخص نشه من تا چند وقت در اتاق کوچک و صورتی ام آرامش ندارم و چون من در همین اتاق تمرین موسیقی می کنم و در همین اتاق می نویسم، تو می دونی با نگرفتن ای موجود چه خیانتی به جامعه ی هنر می کنی؟!!!!! اینو که کفتم یه کم به تکاپو افتاد. گفت: "یه تیکه پارچه بده."

تا داد زدم: "مامان... مارمولک... یه تیکه پارچه..." مارمولکه تیز قایم شد پشت میز تلویزیون که می رسید به تخت. مامان فری درو باز کرد و پارچه رو داد به پریسا و من دست پریسا رو  گرفتم و ترسون لرزون پریدم بالای اوپن آشپزخونه.

من و مامان فری هر دو از مارمولک می ترسیم، تفاوت مون تو اینه که مامان فری کمک می کنه به گرفتنش ولی من در ارتفاعات التماس می کنم به خدا و تمام کسانی در این پروژه دستی دارند....

مامان فری دستگاه رو آورد و زد تو پریز اتاق من و با بایگون افتادن به جون مارمولکه. تخت رو کشیدن جلو، دراورِ زیرِ میز آرایش رو با فرش کشیدن بیرون، کتابخونه رو جا به جا کردن، جاروبرقی آوردن، من هم این وسط با خدا حرف زدم، عجز و لابه کردم، پنج هزار تومن نذر بچه های معلول و بی سرپرست گلی خانوم کردم، توسل کردم، توکل کردم، هرچی دعا و آیه ی قرآن بلد بودم خوندم تا بلاخره مارمولک تو پارچه گیر افتاد و با پارچه از پنجره پرت شد بیرون.

حالا من هی وسط مرتب کردن وسائل اتاق از پریسا می پرسیدم: "مطمئنی تو پارچه بود دیگه؟ مطمئنی پرتش کردی بیرون؟ نیفتاده باشه وسط گلدون های کنار پنجره ام؟ " حالا اون وسط بابام از حموم اومده بیرون و اون جمله ی معروف همیشگی رو که من ازش متنفرم تو این شرایط میگه: "خب مارمولکه دیگه... "
میگم: " معرف حضور هستن. شما بیکار می شی تو اینترنت یه سرچ بزن دو تا مقاله راجع به فوبیا بخون تا جمله ی مناسب تری برای این شرایط پیدا کنی."
خلاصه که از بوی بایگون ما داشتیم بیهوش می شدیم، من نمی دونم اینا چه جون سگی دارن. مدینه رو هم ندیدیم. دو دست راز جنگل با پریسا بازی کردیم تا خاطره اومد. با هم رفتیم دنبال مامان پریسا و دسته جمعی رفتیم حسینیه. فقط بدیش این بود که چون غذا ندادن مجبور شدیم به دو بیایم که به سحری برسیم. من از مسئولین خواهش می کنم که در این شب های عزیز یا یک دست هیچ شبی غذا ندن که آدم بدونه و واسه سحرش برنامه ریزی کنه، یا اگر میدن همه ی شب ها رو بدن، یا اینکه حداقل اگه نمی خوان غذا بدن زودتر مراسم رو تمام کنند تا عزاداران محترم ویلون و سیلون خیابان ها نشن...

این مدت سریال مدار صفر درجه رو که ماه ها بود از سیمین گرفته بودم دیدم. غیر از سریال های ماه رمضان، چند قسمت از سریال کوچه اقاقیا و داستان یک شهر که کادوی تولد، خودم واسه خودم خریده بودم دیدم. فیلم سینمایی up in to the air جورج کلونی را دیدم. سریال سهمی برای دوست را هم از آی فیلم دانلود کردم و دیدم. پایتخت3 هم که تموم شد. برای آخرین بار رو هم مثل دفعه ی پیش کامل ندیدم.

کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم  نوشته ی زویا پیرزاد رو خوندم. نثرش رو خیلی دوست داشتم و اصلا تعجبی نبود که به چاپ هجدهم رسیده.

راستی مشاوره هم رفتم. وضعیت خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکر می کردم...

[ سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

در این مدت که وبلاگمان خاک می خورد، نام برده با سری افراشته و بدون تلفات، قدم بر تخم چشم این جهان نهاده و برای بیست و چهارمین بار متوالی متولد شده ام. به دلایلی امسال مهمونی نداشتیم، صرفا با فوت کردن شمع های افروخته بر کیک مرهمتی ِ دوستان و صرف یک پرس کباب بختیاری و یک پارچ دوغ محلی در فرحزاد سر و ته تولد به هم آورده شد. عوضش قرار بر انبساط حجم هدایایی شد که هنوز که هنوزه ابتیاع نشده...

به سلامتی وارد ماه معنوی رمضان شدیم. امیدوارم این ماه فرصتی باشه تا فارغ از هیاهوی اطراف، یه کم بیشتر به خودمون نگاه کنیم.

من هم چون از شنبه شروع به روزه گرفتن کردم رسما خونه نشین شدم چون حس می کنم تو این گرما اگه برم بیرون ذوب می شم. همین امر باعث شد برنامه ای داشته باشم و به کارهایی که مدت ها بود بهشون نمی رسیدم، (چون خونه نبودم کلا) برسم. این دو روزه خیلی خوب پیش رفتم گوش شیطون کر...

امشب هلند در نبردی نفس گیر، بلاخره تونست از سدّ مکزیک بگذره و به جام بیستم برگردونه خودشو. یعنی بعد از حذف انگلیس، اسپانیا و ایتالیا که تیم های مورد علاقه ی اینجانب می باشند (و صد البته ایران)، اگر هلند هم حذف می شد فکر کنم من هم باید خداحافظی می کردم از جام...

دم ِ والیبالیست هامون هم گرم خداییش. ماشالا به غیرتشون. امیدوارم در سال های آینده حداقل یک سوم توجهی که به  فوتبال می شه، به بقیه رشته ها هم بشه...

در دو هفته ی اخیر، با ایلیا پسر کارتون های آلوین و سفرهای گالیور رو تماشا کردیم به هوای اینکه از تب و تاب تام و جری دربیاد و هی نگه: "من جری ام، دمبامم کن" (یعنی دنبالم کن). این دو تا کارتون رو با کلی تحقیق و تفحص انتخاب کرده بودم. چون دفعه ی پیش که کنگ فو پاندا رو جایگذین تام و جری کرده بودیم به جای دنبال کردن نامبرده، مهمان لنگ و لگد هایشان شدیم که به اسم کنگ فو حواله ی سر و گردنمان می شد!!!  حالا سر و ته آلوین که با چند دور بالا پایین پریدن و حرکات موزون هم اومد، ولی امان از زمانی که من گالیور می شدم و اوشون آدم کوچولو و باید می خوابیدم تا منو ببنده، بعد بیدار شم و طناب ها رو پاره کنم و ادامه ی ماجرا. موندم به کجا پناه ببرم از دست این بچه، انقدر راه به راه محو شدم که افق ها تکمیل ظرفیت شدن کلا...

دیگه اینکه یه کتاب خوندم به نام قاتل(ماجراهای لیدی گریس) که از دسته ی کتاب های جنایی شیک! بود به قول دوستی، درباره ی ماجرای قتلی که در دربار انگلستان رخ داده بود. یک کتاب از ژانر عشق های دبیرستانی خوندم به نام امانت عشق که دقیقا نمی دونم چرا این کار رو کردم، یه کتاب خوندم راجع به زندگینامه بتهون، خوب بود ولی من خیلی دوست دارم از وضع حال و احساس این افراد قبل از مشهور شدن بدانم تا بتونم باهاشون هم ذات پنداری کنم قبل از مشهور شدنم!!! (بفرمایین...)، ولی اغلب در زندگینامه ها صرفا به معرفی آثار و تاریخ وقایع و اینا می پردازه.

کتاب جامعه شناسی خودمانی رو با حدود 30 صفحه مقدمه! خوندم. برای من که تا به حال درباره ی جامعه شناسی نخونده بودم به جا بود.

کتاب های لبخند انار، خمره، قصه های مجید و بچه های قالیباف خانه رو هم از هوشنگ مرادی کرمانی خوندم. نمی دونم کدومشون رو برای چندمین بار بود که می خوندم. می خواستم مروری داشته باشم رو کتاباش تا از قلمش ایده بگیرم.

داستانی که تصمیم داشتم هفته ی دیگه شروع کنم رو فعلا گذاشتم کنار. الان دارم رو یه داستان بلند دیگه کار می کنم که یک فصلش رو قبلا نوشتم و ادامه ندادم. یه سری هم داستان کوتاه تو ذهنمه که نمی دونم به چه ترتیبی مکتوب بشه. توکل به خدا...

ماه رمضان، تولد قمریه ایلیا پسره. یادش بخیر چهار روز مونده به موعد تولدش با لگد زد کیسه آبو ترکوند (از تو شکم مادرش همین سیستم بوده کلا) و صبح کله سحر همه ی قوم و  قبیله رو کشوند بیمارستان... تولدت مبارک مش رمضون...

[ دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

امروز رفتیم سینما. فیلم زندگی مشترک آقای محمودی و بانو...

گویا کلنگ روح الله حجازی بدجوری گیر کرده به زندگی های مشترک مختلف. البته من این کارشو بیشتر از آقا و خانوم میم دوست داشتم. یه جورایی انگار جامعه ی سنتی رو در تقابل با مدرنیته قرار داده بود. ولی پایان معلق اش یه جورایی اعصاب خرد کن بود. زمین تا آسمون فرق داشت با اپن اندینگ های فرهادی.

 

پرونده ی کتاب های آنی شرلی دیروز با خواندن هشتمین و آخرین جلدش بسته شد. خواندن جلد آخر تلخ بود... خیلی تلخ... فوکوس روی بچه ها بود و جنگ جهانی. من با راهی شدن هرکدوم از پسرها قلبم تیر می کشید و با کشته شدن والتر، ساعت ها گریستم.

 

امروز عصر، بعد از دیدن خانه ی ما و سه در چهار، رفتم تو آشپزخونه که کیک درست کنم. سه تا پودر کیک جدید گرفته بودیم. انقدر ذوق داشتم درستشون کنم و ببینم چه جوری درمیان. ولی هرکاری کردم نتونستم. دیدم وقتی بهناز اینا نیستن نه اشتیاقی برای درست کردن شون دارم، نه از گلوم پایین می ره. شاید بدون حضور اونا بشه یه کیک تابه ای معمولی درست کرد و خورد، ولی کیک با خامه کاکائو یا کیک با سس تافی هرگز...

[ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

خب به سلامتی دوست داشتنی ترین ماه سال (از نظر من) رسید. اصولا من غیر از چشم انداز زندگیم که یک برنامه ی حدودا 30 ساله است و برنامه ریزی های کوتاه مدتم که هفتگی نوشته می شوند، دو بار در سال اهدافم را مرور می کنم و تصمیمات راهبردی می گیرم. یک بار اسفند ماه قبل از نوروز و یک بار ماه تولدم. اسفند ماه با توجه به سالی که گذشت، اتفاقاتی را که افتاد مرور می کنم و اگر لازم باشه یه چیزایی رو تغییر می دم، خرداد هم با توجه به اینکه یک سال بزرگتر شدم وجوه مختلف شخصیتم رو بررسی می کنم و با خودم فکر می کنم سال دیگه این موقع چه اتفاقاتی باید افتاده باشد یا من چه چیزهایی را باید داشته باشم و براساس جواب، برنامه ای یک ساله می ریزم.

متاسفانه خرداد امسال متوجه شدم که پیشرفت زیادی نداشتم در هیچ کدام از ابعاد زندگیم که دلیل اصلی اش تنبلی و امروز فردا کردن برای انجام کارهای ضروری بود. ولی خب باز پیشرفت اندک بهتر از پسرفت است. بنابراین امیدم رو از دست ندادم، همین روزها یک برنامه ی متفاوت رو شروع می کنم و از این به بعد یه کم بیشتر به خودم سخت می گیرم.

به دلایلی تا 24 خرداد بیکارم ولی از اون به بعد باز به دلایلی خیلی سرم شلوغ می شه. بنابراین سعی دارم از این فرصت نهایت استفاده رو ببرم. نهایت استفاده هم در این نقطه برای من یعنی تا می تونم خلوت کنم، کتاب بخونم، فیلم ببینم و خودم رو از لحاظ روحی برای مقابله با یه سری چیزا آماده کنم.

این مدت سه بار رفتم سینما.

فیلم زندگی جای دیگریست رو دیدم. حامد بهداد در این فیلم شخصیت درون گرا و ساکتی رو بازی می کرد که من این فرم بازی اش رو هم دوست داشتم. ولی به نظرم داستان این فیلم 45 دقیقه بیشتر کشش نداشت. دقیقا نصف صحنه ها رو می شد حذف کرد بدون اینکه به داستان لطمه بخوره. متاسفانه فیلمنامه اسم سه نویسنده رو هم یدک می کشید. در مجموع من فیلم یکی می خواد باهات حرف بزنه رو از منوچهر هادی خیلی بیشتر پسندیدم.

قبل از دیدن طبقه ی حساس، از فیلمنامه ی پیمان قاسمخانی انتظار بیشتری داشتم. ریتم فیلم یه کم کند بود و اینکه نمی دانم رضا عطاران در این فیلم واقعا لایق بهترین جایزه ی بازیگر نقش اول مرد بود یا نه...

و در مورد فیلم چ، فیلم شش میلیاردی ِ اکشن، عاطفی، ملیِ آقای حاتمی کیا هم اینکه به نظر من واقعا ارزش آنهمه جایزه را داشت. درسته که برای مثال در صحنه ی هلیکوپتر آخر نفهمیدیم چی شد و چه جوری کنترل شد و چه جوری نشست و فقط سرهای از تن جدا شده بود روی زمین از این ور به اون ور، ولی دیدن همچین صحنه هایی در سینمای ایران بی سابقه بوده. مریلا زارعی مثل همیشه خوش درخشید و من بی صبرانه منتظر دیدن شیار 143 اش هستم ولی به نظرم برای به تصویر کشیدن شخصیتی مثل چمران انتخاب هایی بهتر از فریبرز عرب نیا هم بود. در مجموع من بازی بابک حمیدیان رو بیشتر دوست داشتم. به هرحال واقعا به دیدنش می ارزید و همچین فیلمی رو هم فقط تو سینما باید دید.

در شبکه ی خانگی هم فیلم های دربند و به خاطر پونه رو دیدم. شاهگوش و شوخی کردم رو هم کماکان دنبال می کنم.

زمانیکه سریال لاست رو می دیدم متوجه شدم که ما سیزن 4 رو نداریم. انقدر گشتیم تا از یکی از دوستان گیر آوردیم. الان منو بهناز پابه پای هم داریم خودمون رو خفه می کنیم باهاش...

 

 

چند وقت پیش تر ها بود که خیلی هوس خوندن کتاب های کودک و نوجوان زده بود به سرم. همون موقع ها از شهر کتاب جلد یک خاطرات یک بچه چلمن و سری کامل قصه های رامونا رو خریدم. ولی از آنجا که سرعت کتاب خواندنم بالاست و با توجه به پلن های مالی بلند پروازانه خرید کتاب با این سرعت مقدور نبود، ایلیا پسر رو عضو کتابخونه کردم. تا چند وقت هم واسه خودم کتاب می گرفتم هم واسه اون. ولی از اونجایی که ایشون به کتاب های خودشون و نشریه ی نبات کوچولو بیشتر علاقه دارن، چند وقته که فقط واسه خودم کتاب می گیرم. هر بار 6 کتاب می تونیم امانت بگیریم.

سری کامل آنی شرلی رو خوندم و حل شدم در قلم مونتگمری. هشت تا کتاب بود ماشالا... سری کامل کتاب های نیکولا کوچولو رو هم خواندم. این بار قصه های مجید رو گرفتم با سه تا رمان که کتابدار معرفی کرد. بعدش می خوام برم سراغ نارنیا. کودک درونم هم همین طور سوار خر مراد ِ و می تازه واسه خودش این وسط...

تازه سریال های خانه ی ما و سه در چهار رو هم نه تنها از آی فیلم دنبال می کنم، بلکه دارم ضبط می کنم تا آرشیو کنم و هروقت حال و هوام ابری بود نگاه کنم.

غیر از این زی زی گولو رو کامل دیدم و آنی شرلی و تن تن رو هم دانلود کردم که ببینم. کتاب های تن تن رو هم دارم کم کم دانلود می کنم که بخونم.

حالا فکر کن وسط این حال و حول بیست و چهارم این ماه  بخوام برم سر کار...

[ شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

نوروز هم مثل همیشه سریع تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم بارش رو بست و رفت.

من کار خاصی نداشتم که بکنم. اولین نوروزی بود که درس واسه خوندن نداشتم. این شد که با فراغ بال ساعت ها جلوی آینه به خودم می رسیدم و تمام عید دیدنی ها و مهمونی ها رو می رفتم.

مسافرت هم نرفتیم. یعنی من می خواستم برم ولی نشد. قبل عید آزاده زنگ زد که بیا بریم بوشهر. ولی از اونجایی که دوم تا هشتم می خواستن برن و ما اون موقع اوج رفت و آمد مون هست، عذر خواهی کردم و نرفتم. قرار بود هفته ی دوم بریم اصفهان که باز به دلایلی کنسل شد.

یه روز رفتیم شهربازی. یه شب هم رفتیم سینما فیلم با دیگران که به لعنت خدا نمی ارزید و حیف پول...

دیگه اینکه فیلم در امتداد شب و همسفر گوگوش رو دیدیم، فیلمی که تام هنکس نقش والت دیزنی رو بازی کرده بود رو دیدم که الان اسمش یادم نیست ولی خیلی دوستش داشتم، و خودم رو با لاست خفه  کردم.

روز یازدهم می خواستیم با خاله جان و دایی زاده ها بریم پارک ملت که بارون گرفت و مراسم را با همان تشکیلات خونه ی خاله جان برگذار کردیم. کلی بازی کردیم و خندیدیم و کلی با نگاه کردن کنسرت های تصویری همای و پورناظری ها مشعوف شدیم. من ساعت چهار از جمع جدا شدم چون می خواستیم بریم کوه. فکر کن تو اون بارون با دو تن از دوستان، از دربند رفتیم شیرپلا و روز بعد از توچال برگشتیم سمت پایین. رفتنه تا یه قسمتی رو با تله سیژ رفتیم و از اونجا به بعد شروع به کوه نوردی (کوه پیمایی به قول دوستی) کردیم. خوشبختانه بارون بند اومد و هوا خیلی خوب شد. خیلی آروم می رفتیم بالا و چند وقت یک بار استراحت می کردیم. حدودای ساعت هفت رسیدیم به کافه ی پایین آبشار دوقلو که پارسال با جمعی از دوستان همونجا موندگار شده بودیم. یه چایی با نبات و لیموترش و خرما خوردیم و دوباره راه افتادیم به سمت بالا. از اونجا به بعد رو من قبلا نرفته بودم. باید طناب رو می گرفتیم و می رفتیم بالا، یعنی یه جایی از طناب آویزون می شدیم و سنگ هارو درمی نوردیدیم!!! هوا هم رو به تاریکی میرفت. زیر پامون هم برف و یخ بود. من عین بز کوهی طناب رو گرفته بودم و جلو جلو واسه خودم می رفتم بالا در حالی که اون یکی دوستم (همون که بلد کوه بود) دست این یکی دوستم رو گرفته بود و می کشوندش. خلاصه انقدر شیرپلا رو صدا کردیم تا بلاخره چراغ های پناهگاه رو دیدیم. حالا اون تیکه ی آخر رو مگه هرچی می رفتیم تموم می شد! زیر پامون لیز بود و شیب تند. یه آقای کوه نوردی که زودتر از ما اومده بود بالا و ما قبلا تو کافه دیده بودیمش اومد کمکمون و کوله ی منو گرفت و مشایعتمون کرد تا بالا. شام هم سه تاییمون دو تا نیمرو خوردیم (چون املت نداشتن) و رفتیم اتاقامون که بخوابیم. منو دوستم که یه ساعت با چراغ روشن فک زدیم و خندیدیم، یک ساعت هم با چراغ خاموش. وقتی هم که خوابم برد، یک سری خواب های عجق وجق دیدم تا صبح. صبح هم بعد از خوردن نون پنیر گوجه راه افتادیم. من نمی دونستم ازتفاع توچال بلند تره و همش انتظار سرازیری داشتم. غافل از اینکه نصف راه سربالایی بود و برف تا زانومون بود. اونجا من انگشتای پام یخ زده بود و سر شده بود. یعنی دلم می خواست گریه کنم. بعدش یه دقیقه هوا سرد می شد یه دقیقه گرم می شد. من سوییشرتم رو هی می پوشیدم و هی درمی آوردم و می بستم به کمرم. خلاصه که به خدا رسیدم تا رسیدیم به تلکابین. ساعت دو رسیدم خونه. جالب اینه که هر کاری کردم خوابم نبرد تا شب.

روز سیزده بدر هم خاله ام و خانم و آقای طبقه ی چهارمی و سیمین مهمانمان بودند. کلی تخته و پاسور بازی کردیم و جر زدیم و خندیدیم.

امروز نهار من و سیمین خونه ی نیلوفر اینا بودیم. اونجا هم کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. بهناز هم بعدازظهر اومد. تصمیم گرفتیم یه بفرمایید شام بین خودمون راه بندازیم. البته به صرف نهار، هر هفته خونه یکی.

فردا صبح با آزاده اینا قرار پارک و نهار داریم. بعدازظهر هم تولد آیلاره تو رستوران. شب هم احتمالا می رم پیش سیمین.

راستی اهدافم هم تو این تعطیلات بد پیش نرفت. به غیر از موسیقی که نه دست به ساز زدم و نه صوتی از حنجره ام خارج شد. فکر کنم این چهارشنبه استاد منو از سقف آویزون کنه. ولی غیر از اون بقیه چیزها بد بود و خیلی امیدوارم که امسال به یک سری چیزها که خیلی برام مهم هستند برسم. به امید خدا...

[ جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

امسال ما به لطف مهناز خانوم (کارگر منزل چند ساله مان) که حدودا دو هفته یک بار یه حالی به خونه می دن، خونه تکونی آنچنانی نداشتیم. فقط من نصف کمد دیواری ام را تکاندم و زمستونی ها رو گذاشتم عقب و تابستونی ها رو گذاشتم دم دست و یک کیسه ی بزرگ لباس های به درد نخور یا بخشیدنی آوردم بیرون. حالا مونده سر و سامون دادن به کتاب ها و جزوه ها که فکر کنم حداقل یه نصفه روز وقت بگیره.

کلاس موسیقی بعد از اون جلسه ی موفقیت آمیز دو هفته برگزار نشد. استاد بندر عباس تشریف داشتن. اتفاق خوبی که افتاد غیر از گرفتن دو قطعه، وعده ی رفتن به استدیو برای ضبط یک تصنیف بود که گفتن قبل از عید انجام می شه که من چشمم آب نمی خوره. جای تعجب هم نداره چون من اصولا در اهالی موسیقی دو نکته ی مشترک را همیشه می بینم. یکی اینکه شب بیدارند و دومی اینکه زمان نمی شناسند.

از اونجایی که همیشه یه فاز عقبم، تازه شروع کردم به دیدن سریال لاست. درایو سی دی کامپیوترم هم مشکل داره. اینه که شب به شب رختخوابم رو جلوی تلویزیون پهن می کنم...

عاشق سریال شاهگوش و محیط اون کلانتری ام من. قسمت اعتیاد شوخی کردم خدااا بود...

هفت هشت تا کتاب رو با هم شروع کردم به خوندن. نمی دونم اول به کدومشون برسم. یه فصل از این می خونم چند صفحه از اون. به هیچ عنوان هم نمی تونم خودم رو رو یک یا حداقل دو تاش متمرکز کنم.

تمرین های پرفورمنس سه جلسه است که گوش شیطون کر خیلی خوب پیش میره. یه مشکل جزئی بود که انشالله رو به بهبوده. دوشنبه 26 ام هم بازبینی داریم. خدا رو شکر که کلاس دوشنبه هام تا بعد از عید تعطیل شد. آهان راستی بیداری قهرمان درون که دوره اش تموم بشه، سهیل رضایی دیگه کلاس ترمیک برگذار نمی کنه و فقط کارگاه می گذاره. من از این تصمیم بسیار دپرشن بودم چون دوره ی آرک تایپ های زنان رو هم نرفتم. ولی بعد از شنیدن توضیحاتش قانع شدم و البته امیدوار.

امسال اسفند من خرید آنچنانی هنوز نکردم. یعنی فعلا به چیز خاصی نیاز ندارم. اصراری هم ندارم تو این شلوغی و بنجل بازار خرید کنم. دیوار اصلی اتاقم رو کاغذ دیواری کردم(نیلوفر زحمتش رو کشید)، جلوی مو هام رو گلد کردم، بیست و هشتم هم وقت آرایشگاه داریم، مامانم و بهناز 8 صبح برای رنگ و مش، من و نیلوفر ساعت 12، من برای ابرو و پاکسازی پوست، می خوام ابروم رو دو درجه روشن کنم. نیلوفر برای کوپ و ناخن.

چهارشنبه سوری رو به احتمال زیاد با دوستان تو خونه یکی برگذار می کنیم.

متاسفانه به علت همون جریمه ای که تور نامحترم ازمون گرفت، زمستون نتونستم به هیچ سفری برم. به احتمال زیاد دیگه با این تور مسافرت نمیرم. برنامه ی مالی سال 93 رو هم که دارم تنظیم می کنم بعید می دونم خیلی جای سفر داشته باشه تا بهار 94، ولی هفته ای یک بار کوه، هفته ای یک بار استخر، ماهی یک بار ماساژ و ماهی یک بار سینما جزو برنامه هست. البته اگر از لحاظ مالی کاملا طبق برنامه پیش بریم. امیدوارم حداقل عید یه سفر قسمت مون بشه. بهناز اینا شاید برن شمال، شاید من هم بتونم برم باهاشون. سیمین هم می گفت امیر احمد گفته هفته ی دوم بیاین اصفهان ولی هنوز هیچی مشخص نیست...

این روزها هم مشغول هدف گذاری برای سال آینده و بررسی کم و کاستی های سال گذشته هستم. امیدوارم در سال جدید بتونم به اهدافی که تعیین کردم برسم، به خصوص اونایی شون که خیلی مهم و حیاتی هستن...

[ دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٩ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

1.

یعنی من یه روز به آخر عمرم مونده باشه جفت پا می رم تو صورت این پرشین بلاگ. آقا شما ذخیره ی خودکار واسه ما نکنی عزیزتری تا اینکه بخوای نصفش رو ذخیره کنی بقیه اش رو بپرونی. صد رحمت به همون بلاگفای سابق. حیف که خونمو خیلی دوست دارم و حال و حوصله ی اسباب کشی هم ندارم...

2.

می گم که، عجب برفی... امروز صبح مهیا (از دوستان دوره ی دبیرستان) اس ام اس داد که جمعه صبح میاین بریم توچال برف بازی کنیم و آش بخوریم؟ سیمین که عمرا فکر نکنم بیاد ولی من اگه خدا قسمت کنه می رم. ببینیم چی پیش میاد.

3.

فکر کنم فردا روز خوبی در دنیای موسیقی شخص من باشه. امشب که تمرین می کردم تقریبا همه ی تحریرام سر ِ جاش خورد و مهم تر اینکه بلاخره تونستم درس این هفته (پیش درآمد سوم) رو بدون نگاه به کتاب و از حفظ اجرا کنم. مشکلی که تو ساز زدن دارم اینه که هنوز ریتم پاهام با نت هماهنگ نیست. یعنی فاصله ها رو درست اجرا می کنم ولی ریتم پا زدنم به نت های چنگ که می رسه قاطی پاتی می شه. دولاچنگ که دیگه هیچی... تازه می خوام به استاد بگم هر هفته بیش از یک قطعه با من کار کنه از خود راضی

4.

دانشگاهمون تمام نشد... به همین سادگی... نه من نه مریم...

منتظر دو تا نمره ی آخرم که پاشیم بریم دانشگاه ببینیم چه خاکی به سرمون باید بریزیم. طلسم شده انگار... جالب اینه که ناراحت هم نیستم. انقدر کش بیاد تا خودش خسته شه. من که دارم کار خودمو می کنم...

5.

پنجشنبه شب طی یک اقدام ضربتی ریختیم خونه آیلار اینا. مامانش اینا خونه نبودن. فکر کن من با لباس تمرین رفتم خونه سیمین اینا که بریم سر تمرین امید، آیلار به من می گه برنامه ات چیه؟! شب بریم هشتگرد. گفتم خب من که لباس ندارم. گفت من بهت می دم. گفتم می خوام دوش بگیرم. گفت اونجا بگیر. دیگه چی می تونستم بگم. رفتیم سر تمرین. رودین رو پیچوندیم. من و آیلار با مترو جلوتر رفتیم. سیمین و محمدرضا از یه طرف اومدن (آلفا رو هم از سر تمرین برداشتن) بقیه بچه ها هم از یک طرف دیگه. شب خوبی شد. خیلی خوش گذشت. مافیا بازی کردیم. انقدر خندیدیم از دست سپهر که اشکمون دراومد. بعد یه عده خوابیدن و ما حکم بازی کردیم. من تو حکم یه کم ناشی هستم. فکر کن نشسته بودم روبه روی آلفا. اونم انگار ناموسشه. تا هفت صبح بازی کردیم. دیگه آخراش از دست سپهر پخش زمین بودیم همه. آخرین دست من رو حکم آلفا به جای اینکه رد بدم، حکم اومدم... فکر کنم تا پنج سال دیگه هروقت منو ببینه بگه...

6.

تو این هفته دو روز کامل خونه بودم. می خوام یه کم با تنهایی خودم حال کنم. کلی برنامه ریزی کردم و کلی نقشه کشیدم. بقیه اش هم به کتاب خوندن و فیلم دیدن گذشت.

کتاب چند روز از زندگی همه ما نوشته ی نیلوفر نواری رو خوندم که بر طبق روانشناسی تحلیلی و پانزده آرک تایپ نوشته شده بود.

دو قسمت از شاهگوش و قسمت دوم شوخی کردم رو دیدم.

فیلم آزادراه عباس رافعی رو دیدم. بازی مهدی پاکدل و بهنوش طباطبایی رو دوست داشتم ولی در کل حس خاصی به فیلم نداشتم. حتی حوصله ام نرسید نقدش رو کامل بخونم.

انیمیشن رنگو رو دیدم. کاملا نماد سازی کرده بودن و تو نقدهاش هم نوشته بود که یک انیمیشن فراماسونیه... تنها جنبه ی مثبت اش به نظر من این بود که نشون می داد برای قهرمان بودن حتما نباید جثه ی عجیب غریب و توانایی خارق العاده ای داشته باشی.

7.

جلسه ی آرس روز دوشنبه فوق العاده بود. تازه با رویکردی جدید از شخصیتم مواجه شدم بعد یک عمر یک مدل دیگه زندگی کردن. خدا به داد برسه...

[ چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

روز سه شنبه اول بهمن ماه 92 زندگی دانشگاهی من به پایان رسید (ایشالا). آخرین امتحان رو که دادم (شیوه ارائه مطالب فنی) احساس سبکی عجیبی می کردم. حس می کنم از این به بعد می تونم واسه خودم زندگی کنم، بر اساس آنچه دوست دارم نه باید نباید ها. تا آخر این هفته که استراحته، از شنبه اگه خدا بخواد یک سری اهداف و برنامه های شخصی خودم رو که از قضا خیلی براشون ذوق دارم شروع می کنم.

این ترم پر از آخرین ها بود. آخرین انتخاب واحدی که کردیم، آخرین باری که تو رستوران رو به روی دانشگاه املت خوردیم، آخرین باری که با مریم دوتایی اومدیم دانشگاه، آخرین پرینت کارت امتحان، آخرین شب هایی که تا صبح با هم درس خوندیم و حرف زدیم و خندیدیم، آخرین کتاب هایی که تو اتوبوس در راه دانشگاه خوندم و امروز انقدر خوشحال شدم که به قسمت انتخاب واحد سایت کاری نداریم و حرص دروس ارائه شده رو نمی خوریم و مهم تر از همه اینکه جام جهانی امسال رو با فراغ بال دنبال می کنم.
امیدوارم اساتید هم ما رو در این راه یاری کنن. البته تقریبا همه ی درس ها مستعد پاس شدنن ولی خوب کاره دیگه...

سیمین رو بگو که تازه دانشجو شده. امیراحمد هم دیشب شیرینی دانشگاه ش رو داد. عکاسی قبول شده. سیمین می گفت رضا هم فیلمنامه نویسی قبول شده. خلاصه که با خداحافظی ما عده ای وارد محیط آکادمیک شدن که برای همشون آرزوی موفقیت می کنم.

دو هفته پیش یک پرفورمنس عالی به پیشنهاد امید دیدیم به نام بین خودمان باشد که البته خیلی پرفورمنس نبود و کلی دیالوگ داشت ولی جالب بود. به خصوص قسمت آخرش که میز چیده بودن. من و سیمین یه کم از کوکو سبزی شون خوردیم، خیلی خوش مزه بود. وسطاش هم من کلی احساساتی شدم.

تو هفته ی پیش فیلم سر به مهر رو دیدم. نقدهای عجیب و ضد نقیضی ازش خوندم. به نظر من که به دیدنش می ارزید. فقط من نفهمیدم که مگه نمی شه رفت تو یه اتاق و در رو بست و نماز خوند!؟ چرا فرودگاه؟! اونم با آژانس تو اون وضعیت مالی...

دیشب هم با سیمین و آیلار و خواهر امیر احمد و گلشاد و مامانش سانس ده و نیم شب رفتیم فیلم آسمان زرد کم عمق رو دیدیم. من عاشق بازی صابر ابر و ترانه علیدوستی ام کلا. به نظرم بهرام توکلی خیلی خوب با روایتی غیر خطی و فلش بک ها و فلش فوروارد های متعدد، حول محور اصلی فیلم که پیام "نابودی در اوج زیبایی" بود، حرکت کرده بود. گریم صابر ابر که نماد عشق و صبر بود رو دوست داشتم. کل فیلم تنها یک لوکیشن بیشتر نداشت و با اینکه بسیار عمقی بود، اصلا کسل کننده نبود.

تو فرصتی که داشتیم من از سینما فیلم تأتر این تابستان فراموشت کردم بهاره رهنما رو خریدم با آلبوم همین رضا صادقی.

پرفورمنس امید خوب پیش میره. فقط من باید یه کم بیشتر رو بدنم کار کنم، سه شنبه سر تمرین بدن کتف ام بد جوری گرفت.

امروز یک ماه شد که دوباره موسیقی رو شروع کردم. آهنگ هایی که قرار بود با سه تار بزنم همه رو حفظ بودم. استاد دولاچنگ رو بهم یاد داد. هفته ی بعد می ریم سر ریز زدن که من عاشقشم...
آواز هم بد نبود. تحریرام که بعد از این وقفه ی طولانی سطحی شده بود، دوباره برگشته سر جای خودش. تصنیف ام رو هم خوندم. استاد بفهمی نفهمی راضی بود. ولی خودم خیلی راضی بودم چون گوش موسیقی ام به وضوح قوی تر شده.

[ چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

سه هفته ی پر از استرس رو پشت سر گذاشتیم. یا امتحان داشتیم یا ارائه پروژه. دو شب رفتم خونه مریم اینا و صبح با هم رفتیم دانشگاه. با اینکه شب دو سه ساعت خوابیدیم فرداش خوابمون میومد. ولی خدا رو شکر تا اینجا خوب پیش اومدیم.

کلاسهامون تموم شد. دیگه لازم نیست صبح های تاریک و سرد راه بیفتیم بکوبیم تا دماوند. البته هنوز امتحانامون مونده که اونم 5 تا بیشتر نیست که از 18 دی شروع میشه تا 1 بهمن. یعنی از دوم بهمن رها خواهیم شد...

 

شب یلدای ما، شبی شلوغ و پرهیاهو بود. با سفره ی پربار و پهن مامان فری و حضور دو تا از همسایه ها و بهناز اینا و خاله جان، به صرف همبرگر خانگی. بی ریا و با صفا...

 

 

 

دیروز با یک قابلمه ماکارونی رفتم خونه ی سیمین اینا. محمدرضا هم بود. این آیلار فلان فلان شده هم قرار بود بیاد که دیگه به من نرسید. با هم فیلم یک عاشقانه ی ساده رو دیدیم. ریتم یکنواخت و حوصله سر بری داشت و به نظر من به غیر از سکانس آخر و اون دیالوگ احساسی بین کرامت و گندم اصلا ارزش دیدن نداشت.

بازی مرجانه گلچین رو تو شاهگوش دوست دارم.

اجاره نشین ها رو دوباره دیدم و لذت بردم از کارهای قدیمی جناب مهرجویی.

سریال هایی مثل آژانس دوستی و مسافری از هند (که من عاشقش بودم و هستم، در حدی که سریالش رو خریدم و هرچند وقت یک بار کامل نگاه می کنم)، بیش از اینکه دیدنی باشند خاطراتم را زنده می کنند...

چهارشنبه ی پیش رفتم پیش خانوم دادبه. صحبت هایش شیرین تر از چیزی بود که انتظارش رو داشتم، نویدی برای طلوع فصلی تازه...

[ چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

جمعه ی دو هفته پیش رفتیم باغ محمد مهدی اینا تو آبسرد و کلی آتیش سوزوندیم. کلی اتفاق جالب و نوشتنی افتاد که چون ازش خیلی گذشته نوشتنش دیگه مزه نداره...

در دو هفته ی اخیر در سمینار رونمایی از کتاب تاثیر سایه شرکت کردم و این کتاب و یه کتاب مرتبط به اسم جوجه اردک زشت درون هم از همونجا خریدم.

در دو هفته ی اخیر فقط یک سوم برنامه ریزی درسی ام پیش رفت، عوضش کلی فیلم دیدم...

از وقتی یه کتابخونه به اتاقم اضافه شده، تصمیم گرفتم در کنار کتاب هایم، آرشیو فیلم هم جمع کنم. همین بهانه ای شد برای اینکه یک سری از فیلم های قدیمی رو دوباره با نگاهی تازه تماشا کنم.

فیلم تایتانیک رو دوباره دیدم. چقدر برام جالب بود که این عظمتی که ساخته بودند و کلی بهش افتخار می کردند در عرض دو ساعت به زیر آب کشیده شد و از دست هیچکس هم کاری برنیومد. وچه جالب که این حادثه، ثروتمند و فقیر رو با هم به کام مرگ برد. تاثیرگذارترین صحنه برای من اون پیرمرد پیرزن بودند که به دور از هیاهو های اطراف، در آغوش یکدیگر به کام مرگ می رفتند و مادری که در همان حال برای کودکانش قصه ی شب می گفت...

زندگی با چشمان بسته رو دیدم. برخلاف نقدهای تند و تیزی که راجع بهش خوندم از بازی ترانه علیدوستی و حامد بهداد کنار هم خیلی خوشم اومد. احتمالا باقی فیلم های رسول صدرعاملی با بازی ترانه علیدوستی نیز به آرشیو اضافه خواهند شد.

پرسه در مه رو دیدم. اگر چه هنوز از لحاظ روان شناختی علت یک سری از رفتارهای امیر رو نفهمیدم ولی مثل همیشه بازی شهاب حسینی رو دوست داشتم.

هامون رو دوباره دیدم. این بار علت تمام رفتارهای حمید هامون رو درک کردم عمیقا...

در امتداد شهر رو دیدم. تیتراژش برام جالب بود...

رالی ایرانی، قسمت های پایانی ویلای من و ساخت ایران رو هم دیدم.

کتاب زندگینامه ون گوک نقاش هلندی رو هم که از سیمین قرض گرفته بودم خوندم و پس دادم...

یک همچین هفته ی پرباری داشتم من...

با توجه به اینکه دو تا از درس هایم در ناحیه ی بحرانی قرار دارند، باید تغییراتی اساسی در برنامه هایم بدهم متفکر

 

[ جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

بلاخره در اولین جلسه ی کلاس تئوری موسیقی شرکت کردم. خیلی مفید بود به خصوص برای من که کاملا تجربی کار کرده بودم و سواد آکادمیک نداشتم. اول از ریتم ها شروع کرد و بعد رفت سراغ گام ها. گام ماژور رو تموم کرد، مینور کروماتیک رو هم نصفه گفت. جلسه ی بعد احتمالا 17 آبان ماه باشه...

به سلامتی نوه ی عمویمان هم عروس شد. خیلی برام جالب بود وقتی هم بازی کودکی و هم صحبت بزرگسالی ام رو در لباس عروس می دیدم. ایشالا خوشبخت بشین. ولی من و بهناز به خدا رسیدیم تو سالن. با اون کفش ها باید می دویدیم دنبال این فندق که مثل فانتوم اینور اونور می رفت. وروجک با اون پیرهن شلوار سرمه ای اتو کشیده و موهای ژل زده اش همش دنبال دخترا بود. سر شام من خوراک زبون رو با بیف استروگانف اشتباه گرفتم. از اون جایی که از خوردن تمامی اعضا جوارح حیوانات متنفرم، هفت جدوآبادم اومد جلو چشمم تا قورتش دادم و نوشابه ام رو تا ته سر کشیدم. بماند که اینا چقدر بهم خندیدن. راستی یعنی چی که تو عروسی دوغ به عنوان نوشیدنی سرو نمی شه؟!

یکشنبه از بعدازظهر خونه سیمین اینا بودم. آیلار و محمدرضا هم بودند. داشتیم حرف می زدیم و شام درست می کردیم و کارت های بازی عمو پولدار رو از هم جدا می کردیم که امیر زنگ زد به من گفت فعلا نمی خواد بری مغازه تا بهت بگم. کاشف به عمل اومد که شب قبل با ایمان بگو مگو کردن، اما این دفعه شدید. فرداش من کلاس صبح دانشگاه رو نرفتم (جلسه ی دوم کلاس سیستم خبره بود که من نماینده ی اون کلاس هستم و اون روز باید جزوه رو می رسوندم دست بچه ها، خلاصه که کک به تنور مورچه خاک به سر... با بدبختی تلفنی هماهنگ کردم یکی دیگه از بچه ها پول رو گزفت و جزوه رو پخش کرد.) و با امیر رفتیم مغازه. امیر بیرون تو ماشین نشست و من رفتم تو سررسید و وسایل خودمون رو برداشتم و اومدم بیرون. دلم برای حاجی سوخت، تنها بود تو مغازه. ولی خب تقصیر خودشون بود دیگه... ما تا اونجایی که می شد کنار اومدیم. احساس کردم دلم برای اون مغازه ی رنگ و وارنگ با بوی نوی لوازم التحریر، برای قسمت های مختلف پاساژ که باهاش خاطره داشتم، برای بگو بخند هامون، حتی برای دعواها تنگ می شه. ولی خب چه می شه کرد، اینم بخشی از زندگیه.

 حالا من بی کار شدم. از یه طرف به موقع بود. می تونم وقت بیشتری برای درس خوندن، کتاب خوندن، خانواده و دوستام بذارم. اتاقم رو که چند وقت بود بهش نرسیده بودم مرتب کردم. یه کم آشپزی کردم. بی هدف تو پارک قدم زدم. احتمالا تو هفته ی دیگه چند روز پشت سر هم برم کوه. تازه به کار موسیقی هم بیشتر می رسم. این مدت خیلی ازش غافل شدم.

از یه طرف دیگه هم احساس ناامنی مالی می کنم. تا قبل از خرداد که سرکار نمی رفتم، با پولی که از مامانم اینا می گرفتم به راحتی زندگی می کردم. ولی از وقتی که رفتم سر کار، تازه داشتم استقلال مالی رو حس می کردم و کلی واسه آینده ام نقشه کشیده بودم.

به هر حال حتما حکمتی داشته که ما ازش بی خبریم. نمی دونم دنبال کار بگردم یا یه کم صبر کنم تا بهمن که درسم تموم شه... به هر حال الان دیگه به هیچ عنوان حاضر به کار کردن در جایی که دوست ندارم با ساعت کاری زیاد نیستم. این ترم هم باید بیشتر درس بخونم. دنبال یک سری مشاغل خاص می گردم. یه سری فکرها دارم که ببینم کدومش عملی می شه. به هر حال خدا رو حس می کنم که داره شونه به شونه باهام میاد...

تو این یه ماه اخیر کتاب آنی شرلی در جزیره (جلد سوم) رو خوندم. عاشق توصیفات مونتگومری ام... ولی جلد دومش منو بیشتر جذب کرد. الان کتاب شور زندگی (زندگینامه ون گوک) رو شروع کردم به خوندن. سیمین بهم قرض داد و پیشنهاد کرد که بخونمش تا یاد بگیرم برای هنرمند شدن باید سختی کشید و دم نزد...

جمعه ی هفته ی پیش هم لپ تاپ رو بردم مغازه و دو تا فیلم دیدم. هری پاتر و یادگاران مرگ و تصفیه حساب تهمینه میلانی. دو تاشو دوست داشتم. بیشتر از اون خوشحال بودم که وقتم تلف نشده...

 فردا دارم می رم دنبال یه سری کارا... ایشالا که هر چی صلاحه پیش بیاد...

[ سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

جمعه تولد محمدرضا بود. انقدر خندیدیم از دست این جماعت... دو بار رفتیم تا فیروزکوه برگشتیم یه روزه تعجب یه دور صبح من و سیمین (فکر کن شب یه چیزی در حدود بیست تا مهمون داشت) و رودین و امیر احمد رفتیم و اون درخته که بهش بند و اینجور چیزا می بندن که حاجت بگیرن رو بین راه دیدیم. دو تا نخ هم ما از اینور اونور پیدا کردیم و بستیم بهش... بعد رفتیم فیروزکوه نزدیک ویلای رودین اینا که البته هنوز ساخته نشده تو یه طبیعت بکر کنار رودخونه آتیش روشن کردیم و نهار جوجه درست کردیم و زدیم به بدن، تو راه برگشت هم تو یه قهوه خونه ی باحال چوبی که تو فضای بازش زنده یاد مهستی در حال خوندن بود، یه قوری چایی نبات با هل و دارچین و مخلفات و یه پارچ دوغ محلی سفارش دادیم. عجب دوغی بودا... توش انواع اقسام سبزیجات محلی داشت... فکر کنم یه کمی سیر یا موسیر هم داشت... من که دیگه مست شده بودم اون وسط...

شب هم بعد از اینکه شام رو خوردیم و کیک رو بریدیم و انواع اقسام جنگولک بازی ها رو از خودمون در آوردیم، تصمیم گرفتیم بزنیم به جاده تعجب فکر کن ساعت 12 شب... امیر احمد باید رودین رو می رسوند پردیس... من و آیلار و نیما و حامد هم با ماشین حامد راه افتادیم پشتشون... انقدر تو راه خندیدیم که من اجدادمو جلو چشمم میدیدم اون وسط... تا امیر احمد رودین رو بذاره و برگرده، رفتیم رودهن محل فیلم برداری قبلی دوستان... آیلار و حامد داشتن بیرون ماشین حرف می زدن که من افتادم روی دو تا آهنگ داریوش... سرگردون و سراب ردپای تو... آی گریه کردم... آی گریه کردم...
بیچاره نیما چشاش گرد شده بود چسبیده بود به شیشه جلویی ماشین... حق هم داره بعد از این همه خندیدین و رقصیدن و لوده بازی درآوردن اون حجم اشک براش قابل باور نبود خب...

نمی دونم چه مرگم شده... معمولا خوب جلوی دیگران خودداری می کردم. ولی چند وقته گریه هام بی زمان و بی مکان شده. مثلا دیشب تو ماشین محمدمهدی تمام مسیر رفت و برگشت رو همین شکلی بودم دقیقا گریه سیمین که ناامید شده بود... ولی محمد مهدی تمام اس ام اس های طنز موبایل شو خوند برام... یعنی اگه تو حال عادی خودم بودم، بعضیاش از اون خنده ها داشتا....

بلاخره موفق شدم فیلم پل چوبی رو ببینم، رفتم سینما اونم تنهایی... بازی بهرام رادان و مهناز افشار رو دوست داشتم، ولی فیلمنامه به نظم ضعیف بود، نه تونست پیغام های سیاسی رو خوب منتقل کنه، نه حس های عاشقانه رو خوب بفهمونه... شخصیت پردازی خوبی هم نداشت، مثلا من اصلا شخصیت صبوحی (مهران مدیری) رو و دلیل حرف ها و رفتارهاشو نمی فهمیدم. ولی جمله ی کلیدی رو که تو فیلم بارها تکرار شد رو دوست داشتم: "عشق یعنی حالت خوب باشه..."

پینوشت 1: مجبور بودم بهت بگم نه... ما با هم آینده ای نداشتیم... ولی امیدوارم در آینده، در کنار خوشبختی خودم، خوشبختی تو را هم شاهد باشم... می دانم که لیاقتش رو داری...

پینوشت 2: آقای امیر ح، می دانیم که شما از این تریبون صدای ما را نمی شنوید... و خودمان می دانیم که این هفته به خاطر مسائل شروع دانشگاه چند روز متمادی در محل کار خود حضور نداشتیم... اما لطفا هماهنگ بفرمایید که ما روز جمعه مورخ 19 مهر ماه جلسه ی اول تئوری موسیقی مان را برگزار کنیم وگرنه هرگز داغ از دست دادن این موقعیت از دل ما بیرون نخواهد رفت... ما هم جبران خواهیم کرد... انشالا...

[ چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

دختر حاج آقا از کانادا اومده. صابر و امیر می گفتند چند روز نمیاد، یا دیر میاد و زود می ره، شاید هم چند روز با هم برن شمال. جمعه ها و روزهای تعطیل هم که اصولا نمیاد. .ولی امروز در کمال ناباوری حدود ساعت هشت شب اومد مغازه. فقط خدا رو شکر کردم دو ساعت بیشتر نمونده. مرد خوبیه ها! ولی دست خودم نیست، مغازه ی بدون حاجی رو بیشتر دوست دارم. اقلا آدم می فهمه به مشتری چی می گه. ساعت های کاری هم زود می گذره انگار.

کلاس سه تار این هفته با وجود تمرینات کم من خوب بود. مرغ سحر را کامل و تقریبا بی نقص نواختم و رفتیم سراغ کتاب. خوشبختانه صدقه سر ِ گیتار، مبانی رو بلد بودم (مثل نت سیاه و سفید و گرد و ارزش زمانی و اینجور چیزها) و رفتیم سراغ فصل دستگاه ماهور. حالا باید تمرین کنم که به کمک ضرب پا، ریتم و سکوت رو هماهنگ کنم. یه قطعه ی ضربی هم باید بنوازم از آقای مرتضی نی داوود اگه اشتباه نکنم.

برای آواز هم استاد گفت برم آموزشگاه. چهارشنبه ی هفته ی پیش که نشد. این هفته هم که آقای امیر خان مسافرت تشریف دارن باید برم مغازه، ببینم تا هفته بعد چی میشه. استاد گفت اگه تحریرهات تثبیت شده باشه، بهت یه آواز می دم این هفته، از مثنوی، به امید آن روز...

پی نوشت: این هفته فیلم بیتابی بیتا رو دیدمسبز

[ شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

فکر می کردم که هیچ بهاری را مانند امسال به سردرگمی نگذرانده ام و سر و ته هیچ خردادی را اینگونه به هم نیاورده ام. اما بعد از روز سه شنبه بیست و هشت خرداد نظرم عوض شد...

سه شنبه به مناسبت تولدم خودم رو به سینما دعوت کردم (سینما آزادی فیلم تلفن همراه آقای رئیس جمهور که ای کاش پام می شکست و نمی رفتم عصبانی) بعد هم نهار با خودم و مامانم رفتیم پیتزا خوردیم، کادوی تولد هم که هنوز برای خودم چیزی نگرفتم، ولی حتما می گیرم. بعدازظهرش می خواستم خودم رو ببرم کوه با بچه ها که امیر با خواهش و التماس و زور و تهدید و فشار و اینها منو کشوند مغازه. بعد از ظهر هم که با حاجی فوتبال رو از رادیو گوش می کردیم. یک دور با گل قطر پاساژ رفت رو هوا، یه دور با گل ایران، با سوت پایان بازی هم که منفجر شد کلا...

داشتم به این فکر می کردم که الان خیابونا افتضاح می شه، من شب چه جوری برم موسسه. حاجی هم بدجوری رفته بود رو مخ. کلا انگار می خواد صبر و تحمل منو به سنجه بذاره این مرد. چند هفته پپیش به سیمین می گفتم این بنده خدا که کاری نداره، دو تا حرف می زنه خب یه کم تحمل داشته باش. خودم تقریبا موفق شدم تحملش کنم ولی بعضی روزا اوردوز می کنه انگار. فکر می کنه ما ببو گلابی هستیم، فکر می کنه فرق دوات و لیقه رو نمی فهمیم. خلاصه که سیمین اعصاب شو برداشت و در رفت، من و امیر هم یکی درمیون یکیمون قاطی می کنه اون یکی دلداری می ده.

خلاصه از بیرون مغازه زنگ زدم به امیر که من حالم خوب نیست، حوصله ی حاجی رو هم ندارم، بمونم مغازه یکی مون اون یکی رو قورت می ده هاااااااااااا... اون هم که هوا رو طوفانی دید گفت هشت و نیم بزن بیرون. هشت و نیم اومدم بیرون، پریدم رو یه موتور، گفت دوازده تومن می گیرم از ولنجک ببرمت نواب، اولش گفتم چه خبره آقااااااا مگه سر گردنه اس، بعد نمی دونم چرا وقتی گفت یازده تومن می گیرم، خوشون و خوشحال سوار شدم که بریم. (آخه می دونین، همون هزار تومن رو احتیاج داشتم که بزنم به زخم زندگیم)

نرسیده به پمپ بنزین ولنجک، موتور حاوی من از یک سمت یک کامیون اومد بیرون و پراید سفید 131 حاوی یه خانوم دیگه از یک سمت دیگه ی کامیون اومد بیرون و با هم شاخ به شاخ شدن و تق................

آقای موتوری خودشو رو موتور نگه داشت، ولی من ولو شدم کف آسفالت، البته هم سرعت ما و هم سرعت پراید خیلی کم و شدت ضربه تقریبا آهسته بود، وگرنه من در روز تولدم، با سن بیست و دو سال تمام، فرصت نمی کردم قدم در بیست و سه سالگی بگذارم و شمع 22 با دم ِ عزرائیل خاموش می شد و خرمای رطب ِ پودر نارگیل پاش شده!!! با مغز گردو، جای کیک را می گرفت و روی سنگ قبرم می نوشتند:

جوان ناکام

طلوع دل انگیز: 69.3.28

غروب غم انگیز: 92.3.28

و به جای کادوهای تولد، راه به راه خدابیامرزی و فاتحه به همراه گل های گلایل سفید تزئین شده با روبان مشکی بود که از راه می رسید. شاید هم حاجی اجازه می داد چند روز به جای استند های بیرون مغازه یه حجله بزارن برام جلوی در. اصلا نمی دونم حجله تو پاساژ مد هست یا نه!!!

خلاصه که پیکر ِ جاندار ِ ما را با جارو خاک انداز جمع کردند و نشاندند روی جدول کنار خیابان. خانم پرایدی هم که حسابی ترسیده بود (خودمونیم، حسن هم بد نمی گه وقتی می گه رانندگی خانوم ها فلانه...)، یک بطری آب معدنی با یک شکلات بوینوی کیندر داد دست ما و خودش مشغول شد به کل کل کردن با موتوری. من ِ جان سالم به در برده هم نشسته بودم رو جدول زیر سایه ی درخت، شکلات می خوردم با آب معدنی. تموم که شد، دست و پام رو تکون دادم دیدم چیزیم نیست، پاشدم برم، خانوم پرایدی بهم گفت نمی خوای ببرمت بیمارستان؟! حالت خوبه؟! می خواستی شکلات رو تا آخرش بخوری، برات خوبه. گفتم دستتون درد نکنه، حالم کاملا خوبه. می خواستم بگم حتی تو این هوای گرم هم شکلات با چایی بیشتر می چسبه تا با آب معدنی که دیگه نگفتم!!!

رفتم کنار اتوبان چمران. از آنجایی که خدا با ماست، یه آقایی می خواست بره نواب، چهار نفر خودشونو پرت کردن تو ماشینش که من یکی شون بودم. تو موسسه جشنی گرفتیم و شمعی فوت کردیم و شمایل مان را به جای آگهی ترحیم، در ستون چهره ی جذاب نشریه یافتیم. قلب

شب خوبی را در کنار دوستان همیشگی و دوستان تازه گذراندیم و حلقه مان گسترده تر از همیشه بود انگار. کلی هم تو ماشین بازی کردیم. شب خونه ی سیمین نه آیلار بود نه سعیده، من بودم و سیمین. یه کم آش خوردیم، یه کم حرف زدیم، یه کم جروبحث کردیم، بعد با هم دوست شدیم و خوابیدیم.

چهارشنبه رو از امیر مرخصی گرفته بودم که این سیستم عامل کوفتی رو که ترم پیش با هشت و هفتاد و پنج افتادم (انداخته شدم!) و یکشنبه امتحان دارم بخونم، که تا ظهر خونه سیمین خواب بودم. بعد اومدم خونه دوش گرفتم و رفتم به سوی کافی شاپ پرشیا که آقای عزیزی و آزاده و بچه هاش اونجا می خواستن برام تولد بگیرن. لبخند

بعد از کلی مسخره بازی در آوردن و شلوغ کردن و آتیش سوزوندن و عکس انداختن و البته خوردن (یه بستنی مخصوص من خوردم، پای سیب و تارت میوه ای و کیک شکلاتی را هم مشترک خوردیم. از هرکدوم یه اسلایس، یعنی جمعا شد سه تا برش) بعد رفتیم رستوران بغل، به صرف سالاد بار و سالاد سزار و مرغ و ماهی و میگوی سوخاری و هات داگ پنیری و پیتزا فورسیزن... بعدش هم آقای عزیزی از ما جدا شد تا به دوستاش بپیونده و روزهای آخر مجردی رو جوونی کنه. ما هم رفتیم بام تهران تا کمی از اندوخته هایمان را مصرف کنیم. یه کم فریزبی بازی کردیم. کیمیا گفت بریم با این پسرا استپ هوایی بازی کنیم؟! گفتم بریم. نشستیم نزدیکشون و با حسرت نگاهشون کردیم، چند دقیقه بعد به بازی دعوتمون کردن. خیلی بچه های خوبی بودن. انقدر دویدیم و خندیدیم که آخر شب چشامون دو دو می زد. حدود ساعت یک و نیم، آزاده منو رسوند خونه ی سیمین اینا. تا ساعت 3 نصفه شب سیمین از عروسی گفت، من از تولد گفتم و جدایی نادر از سیمین رو نقد کردیم. امروز صبح ساعت 8، له و لورده از خواب بیدار شدم، رفتم خونه دوش گرفتم و لباس عوض کردم. بعد سیمین اومد خونمون و با هم رفتیم خونه ی بهناز اینا که دوره ی دوستای وبلاگی شون بود. کلی گفتیم و خندیدیم و بچه داری کردیم. ساعت سه به سمت مغازه روانه شدیم، در حالیکه از گرمای هوا و بی خوابی دیشب چشمان مان می سوخت و تمام راه رسالت تا تجریش را بیهوش بودیم. دقیقا در میدان قدس، خسته و گرمازده به هوش آمدیم. یک آب طالبی خنک نوش جان کردیم و یک آب معدنی گرفتیم برای ادامه ی راه. رسیدیم زیر پل دیدیم ماشین برای ولنجک یافت می نشود. سوار مینی بوس درکه شدیم و میدان دانشگاه پیاده شدیم. از اونجایی که خدا با ماست یه خانومی که همینجوری مسیرش می خورد مرا تا دم مسجد برد و یه خانوم دیگه که باز اتفاقی مسیرش می خورد منو برد صاف جلوی مجتمع تجاری پیاده کرد. تازه تو ماشینش هم کولر روشن بود. نیشخند البته ما کماکان از خداوند انتظار داریم که ما را در بقیه ی مسائل زندگی، بیشتر زیر پر و بال خودشان بگیرند. (رو رو برم!!!)

رفتم مغازه یه ژلوفن خوردم و مشغول شدم، تا نه و نیم شب. سپس اتاقمان را جمع کردیم و الان به جای خوابیدن با چشم هایی که اندازه ی پونز رنگی های مغازه شده، نشستم دارم می نویسم که یه وقت لال از دنیا نرم. درحالیکه فردا باید ساعت هفت صبح از خواب پاشم که برم حموم، خرید کنم و برم خونه ی سیمین اینا به کارا برسم.

فردا، در یکی از خانه های خیابان بیستم یوسف آباد که خانه ی سیمین می باشد، جشن تولد اصلی امسال ما برپاست... عینک

ناگفته نماند که در تمام این مراحل، کتاب هشتصد صفحه ای سیستم عامل هم، مهمان کیف ما بودند. خدا به دادم برسه با امتحانش خنثی

[ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

بلاخره در اتاق 12 متری و پرنور ما نوای سه تار پیچید. چهارشنبه استاد اس ام اس داد که ساز ها رو آوردن. تولد امیر بود، ما خونه ی سیمین بودیم. داشتیم حکم بازی می کردیم. از ذوقم انقدر خوب بازی کردم که من و امیر، سیمین و آیلار رو 7 به 2 بردیم. (امیر یه چیزایی تعریف می کرد، آروم و با احتیاط، شاید انتظار داشت ما تعجب کنیم. در حالیکه ما گرگ بارون دیده ایم! با این نصفه سن مون کوه تجربه ایم!!! توی همین یه ماه اخیر بنده دو فقره داستان خیانت شنیده ام، این که موردی نبود سوال)

جمعه ساعت ده رفتم کلاس دیدم 5 تا ساز ردیف کنار دیواره، همه هم روشن. استاد گفت کدوم رو دوست داری؟ یکی شون که دسته اش از همه تیره تر بود و روی چوب قسمت کاسه اش یه کم حالت سوختگی داشت به دلم نشست و برش داشتم. استاد گفت من هم از این خوشم اومد.

به زودی متوجه شدم نواختن سه تار بسیار ساده تر از گیتاره. دو بیت مرغ سحر رو یاد گرفتم با یک تکنیک دیگه برای یاد گرفتن نت ها و راه افتادن دست. البته کلاس آواز آنچنان موفق نبود چون بنده نمی توانستم هشت تا نت رو با تحریر بخونم. یا جای نت رو اشتباه می گرفتم یا تحریر محکم نمی خورد یا صدام درست بیرون نمی اومد. استاد گفت از هفته دیگه غروب بیا که صدات در بیاد. برام دیاپازون هم گرفته بلکه نت ها بشینه تو این مغز فندق من. از جمعه تا حالا انقدر نت ها رو زدم و اداشون رو در آوردم فکر کنم استاد اگه از اهل خونه تست صدا بگیره همه یه چیزی می شن واسه خودشون. پدرمون که راه می ره مرغ سحر زمزمه می کنه، اونم از قسمت ظلم ظالم! مادرمون هم که موقع آشپزی یا لباس پهن کردن با دهان صدای تنبور از خودشون در میارن! ایلیای طفلکی هم که زبون نداره، میکروفون رو وصل می کنه به اون کیبورد درب و داغون اسباب بازیش و واسه خودش غان و غون می کنه. خب آواز رو می شه تو کمد رخت خواب ها تمرین کرد، سه تار رو که نمی شه، من چی کار کنم از دست اینا؟!

شنبه یعنی دیشب از راه کلاس تیپ شناسی رفتیم رستوران آسیایی سوشی خورون همراه با سالاد با سس دریایی و مرغ پرتقالی و نودل و سوپ چاپ سویی. برگشتن هم سگ کشی بهرام بیضایی رو گرفتم و دیدم. به نظرم نسبت به اون سال فیلم خوبی بود ولی من کلا از این ژانر (زرنگ بازی و اینا...) خوشم نمیاد. ملودرام دوست دارم (اوووه...)

امروز تنها خونه موندم که درس بخونم ولی حوصله نداشتم. تصمیم گرفتم یکی از فیلم های سیمین رو ببینم. من خیلی طول می کشه که تصمیم بگیرم یه فیلم رو ببینم. ولی سرعت کتاب خوندنم زیاده. برعکس سیمین. آخه همه جا میشه کتاب خوند. مثلا تو راه دانشگاه (تهران-دماوند) انقدر غرق کتاب می شم که نمی فهمم کی رسیدیم، یا زمان هایی که معطلی یا منتظر کسی هستی (نه اینکه تمام افراد آن تایم هستند و تمام رویداد ها به موقع اتفاق می افتند، از اون لحاظ!!!)، یا اصلا وقت هایی که سر کلاسی و استاد می زنه جاده خاکی! به خصوص سر کلاس هایی که لازم نیست جزوه بنویسی انقدر وقت کلاس پرتی داره که هم می تونی درس رو گوش بدی و هم کتاب بخونی. ایشالا خدا یه آی پد از یه جا برسونه به فیلم دیدن هم زرنگ می شم من...

خلاصه اینکه فیلم The Beaver (سگ آبی) رو دیدم. جودی فاستر و مل گیبسون بازی می کردن به کارگردانی جودی فاستر. انتظار فیلم بهتری رو داشتم. یه جاهایی گنگ بود برام مثلا به دلیل افسردگی والتر اشاره نشده بود در حالیکه به نظر من می تونست یکی از نکات کلیدی باشه...

بعدش هم می خواستیم بریم برف روی کاج ها رو ببینیم که هیچ کدوم از سینماهای اطرافمون ندارن و مجبور شدیم بریم سینما فرهنگ سانس 6 که با این ترافیک مزخرف شریعتی شش و ده دقیقه تازه میرداماد بودیم و خوردیم تو دیوار. برای اینکه کودک درون مان از این وعده ی نابه جا ناراحت نشود در راه کارتون جودی ابوت قسمت 5 و سن پترزبورگ را خریدیم و شام را هم بیرون تناول کردیم. قرار شد سه شنبه بعد از دانشگاه با سیمین اینا بریم ببینیمش...

کتاب بابالنگ دراز جین وبستر را برای سومین بار خواندم و لذت بردم. دو اثر دیگر ایشان را هم به زودی شروع می کنم. افسانه های آذربایجان و قصه های صمد بهرنگی را هم تازه تمام کردم، داستان الدوز و کلاغ ها رو از همه بیشتر دوست داشتم به خصوص عاشق مردونگی یاشار شدم.

دیگه اینکه یک بار بیشتر به نمایشگاه نرفتم، اون بار هم خودم رو قاطی بن تخفیف بهناز اینا کردم و ماحصل کار شد:

یک جلد فرهنگ عمید(که همیشه همراهمان باشد و بخوانیم تا دایره ی واژگانمان گسترده شود و اینکه به هر حال ما باور کنیم نویسنده ایم عینک)

دو جلد کتاب تئوری موسیقی و ساز شناسی که یک جلدش رو به استاد نشون دادیم و با زبان بی زبانی و بسیار محترمانه فرمودند لازم نکرده این جفنگیات را بخوانی، همین چیزهایی که من می گویم را در آن مغز فندقت فرو کنی خودش کلیه...

یک کتاب دیکشنری تصویری آکسفرد (محض خاطر اینکه ببینم آخرش زبان منو از رو می بره یا من زبان رو...)

یک مجموعه داستان کلاسیک از جوج اورول (بله!!!)

و دوجلد کتاب اثر آگاتاکریستی نگران

برعکس پارسال که سه بار رفتم نمایشگاه و از تخفیف دانشجویی استفاده کردم و عین موریانه می جویدم غرفه ها رو، امسال ایدئولوژیمنگران عوض شده انگار، کلا به نظرم نمایشگاه رفتن معنی نداره وقتی تمام کتاب های خوب را دیگران دارند که به تو قرض بدهند تا بخوانی! تازه شهر کتاب هم هست! چه کاریه تو غرفه های شلوغ بگردی دنبال انتشارات، به خاطر بیست درصد تخفیف؟؟؟!!!

ولی اون یخ در بهشت (با طعم هلو) توی اون گرما حال داد اساسی...

 

 

 

[ یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

دهمین اثر پیکسار تمی تکراری را دنبال می‌کند: رؤیاهای خود را در هر زمان و تحت هر شرایطی دنبال کن. اما پیکسار چگونه یک تم تکراری یا کلیشه‌ای را به یک اثر بدیع تبدیل می‌کند؟ آپ انیمیشنی باوقار، دلچسب و دوست‌داشتنی است. نکته جالب توجه این است که در شکل‌گیری و ساخت فیلم، همه چیز از کاراکتر اصلی شروع شده و فضا و ماجرای فیلم حول محور او شکل گرفته‌است. به عبارت دیگر، سازندگان فیلم موقعی که در ابتدا کارل را ساختند، هیچ تصوری از این‌که در این فیلم چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد نداشتند. داستان فیلم نیز سرراست و پایان آن قابل پیش‌بینی است. پس چرا این فیلم به‌ظاهر کلیشه جذاب از آب در آمده‌است؟ حتماً شما هم در کودکی شکلات محبوبی داشته‌اید که طعم همیشگی آن برایتان جذاب بوده‌است، یعنی لذت هر بار خوردن آن در این بوده که همان طعم همیشگی را داشته‌باشد؛ لذتی که با کشف طعم‌ها و خوراکی‌های جدید برابر بوده‌است، لذتی که امروز هم با خوردن همان شکلات همیشگی تکرار می‌شود. پیکسار این لذت‌های مشترک را خوب می‌شناسد و خوب می‌داند که چگونه آن‌ها را با نوآوری‌های فنی و بدعت‌های بصری و داستانی خود ترکیب کند و در نهایت، معجونی بسازد که هم نوستالژیک است، هم تازه؛ هم بوی کهنگی می‌دهد، هم رنگ و لعاب نوگرایانه به خود دارد. آپ شکلات دلچسبی است که تکرار آن نیز زننده نیست.

 

یک مربع؛ یک دایره: دو فرم بنیادی در هندسه؛ دو فرم نمادین در گرافیک کامپیوتری. همین دو فرم بنیادی پایه‌های ساده سبک بصری (یا زبان فرم) آخرین انیمیشن پیکسار و دیزنی، یعنی Up را تشکیل می‌دهند؛ یکی از ماهرانه‌ترین انیمیشن‌های پیکسار از لحاظ داستان، طراحی و فناوری. کارگردان این انیمیشن پیت داکتِر (شرکت هیولاها)، کمک‌کارگردان آن باب پترسن و فیلم‌نامه نویسان آن داکتر و پتسرن هستند. آپ یک اکشن ماجرایی است؛ یک کمدی، غیرعادی‌ترین فیلم «دو رفیق»، یک داستان از چرخه زندگی و اولین فیلم کاملاً سه‌بعدی پیکسار.
کارل فردریکسن، 78 ساله با صدای اِد اسنر، کاراکتر اصلی فیلم است. او قیافه اخمویی دارد، اما این مربوط به زمان حال است. هنگام آغاز داستان، او هشت سال دارد و مجذوب ماجراجویی‌های خلبانی به‌نام چارلز مانتز می‌شود که در یک فیلم سیاه‌و‌سفید خبری ادعا می‌کند که یک پرنده ماقبل تاریخ یافته‌است، یک «حلقه گمشده» در Paradise Falls در امریکای جنوبی. کارل پس از دیدن این فیلم در راه خانه با اِلی آشنا می‌شود؛ یک دختربچه پر شر و شور که او نیز هوادار مانتز است و شعار او این است: «ماجرا آن بیرون است.» اِلی با صورت گرد خود اولین دوست کارل است.
آن‌ها با هم ازدواج می‌کنند و ما پیش رفتن زندگی آن‌ها را تماشا می‌کنیم. کارل یک فروشنده بادکنک می‌شود و هر دو برای یک ماجراجویی «آن بیرون» پول پس‌انداز می‌کنند.‌ اما همیشه چیزی مانع کار آن‌ها می‌شود؛ پنچری، تعمیر خانه، قبض پزشکی. با این حال، آن‌ها با نزدیک شدن به دوران میان‌سالی همچنان خوشحالند و زندگی رنگارنگ است، اما در نهایت مرگ اِلی رنگ را از زندگی کارل می‌گیرد. کارل دائم در خانه می‌ماند و با عکس اِلی حرف می‌زند و پس از مدتی به سکون می‌رسد.  در این میان دو اتفاق می‌افتد. اول این‌که راسل، یک «مکتشف صحرانورد» هشت‌ساله جلوی در خانه کارل ظاهر و موی دماغ پیرمرد بداخلاق می‌شود.‌ راسل یک پسربچه کوتاه و چاق است، پر از شور و شوق و شادی.

 
لایه‌های مختلف لباس راسل و کت ضخیم و شلوار جعبه‌مانند کارل مشکلات خاصی را برای گروه در زمینه شبیه‌سازی لباس موجب شد.

او برای به‌دست آوردن آخرین مدال خود باید به یک شخص سالخورده کمک کند. دوم این‌که کارل درمی‌یابد، محکوم است باقی زندگی خود را در خانه سالمندان بگذراند. همین مسئله کارل را تحریک می‌کند، به قولی که اِلی داده بود، عمل کند. به این ترتیب، زمانی که مأموران خانه سالمندان منتظر کارل هستند تا از خانه خود بیرون بیاید، ده‌هزار بادکنک خانه کارل را از زمین بلند می‌کنند و به آسمان می‌برند. اکنون در حالی‌که خانه کارل بر فراز آسمانخراش‌ها شناور است، او با رضایت روی صندلی راحتی خود لم می‌دهد. اینجا است که راسل در می‌زند.
جوناس ریوه‌را درباره داکتر و پترسن و جان لسه‌تر، سرپرست ارشد امور خلاقه پیکسار می‌گوید:«وقتی پیت و باب داستان را آماده کردند و باب آن را می‌خواند، اشک جان در آمد.» اصل ایده از داکتر بود و پترسن یک طرح کلی از یک فانتزی با ماجرای فرار در سر داشت. آن‌ها یک کاراکتر منحصر به‌فرد می‌خواستند، کاراکتری که قبلاً در هیچ انیمیشنی ندیده باشند. ‌داکتر یک پیرمرد بدخلق کشید که یک دسته بادکنک رنگی در دست داشت. همگی به خنده افتادند و جریان فکر گروهی شروع شد و بعد از آن بادکنک‌ها پیرمرد را در خانه حرکت می‌دادند.
همه آنچه آن‌ها نیاز داشتند، این بود که دریابند چرا پیرمرد در یک خانه معلق قرار دارد، به کجا می‌رود و وقتی به آنجا برسد، چه اتفاقی خواهد افتاد. پترسن، داکتر و هنرمند داستان‌پرداز، رانی دل کارمن از سال 2004 شروع کردند و بیشتر از سه سال روی این موضوع زمان گذاشتند. وقتی تولید راتاتویی پروژه آپ را برای مدتی متوقف کرد، داکتر، تامس مک‌کارتی، نویسنده و کارگردان «مأمور ایستگاه» را وارد گروه کرد و به‌قول ریوه‌را «او به‌مدت شش تا هشت ماه یادداشت برمی‌داشت.» داکتر می‌گوید: «ما وقت زیادی روی داستان گذاشتیم. در حقیقت، تولید اصلی فقط یک سال و نیم آخر بود. این فیلم دهم ما است و ما افراد ماهری داریم که تجربه لازم را دارند. ما می‌توانیم برنامه تولید را فشرده کنیم.»

کارل فردریکسن
او به‌اندازه سه سر قد دارد و مربعی شکل است. سر او مربعی، شلوار او گشاد و جعبه‌مانند است. حتی خطوط روی دستان او مربعی است. اما او زندگی را این‌گونه آغاز نکرد. وقتی او فقط هشت سال داشت و برای نخستین بار اِلی را ملاقات کرد، صورتش کمی گرد بود. با این حال، آن چنان که در مراسم ازدواج آن‌ها هم می‌بینیم، خانواده او به‌وضوح از خانواده اِلی خشک‌تر است. در خانه آن‌ها عکس‌های کارل در قاب‌های مربع قرار دارد، در حالی‌که عکس‌های هر دوی آن‌ها با یکدیگر در قاب‌های مربع با یک دور فلزی تخم‌مرغی قرار دارند. پس از آن‌که اِلی می‌میرد و کارل از فروش بادکنک دست بر می‌دارد، تمام دایره‌ها از زندگی او ناپدید می‌شوند و ظاهر او کاملاً مربعی می‌شود. او از زندگی رو بر می‌گرداند. او در حس و حال خود گیر می‌کند و محبوس می‌شود. این تا وقتی است که یک نفرزندگی خلوت او را در خانه‌ای که از اِلی به یادگار مانده تهدید می‌کند و سپس با کمک ده‌هزار بادکنک به آسمان می‌رود. برای ماجراجویی او، پیکسار افراد پر شر و شور و صورت‌گردی را همراه پیرمرد بدخلق کرد تا کمی او را نرم کند. چالش فنی درباره کارل، ساخت یک اسکلت اولیه برای صورت مربعی‌شکل او بود که بتواند احساسات را نشان دهد.

پیسادگی!
هنگامی‌که داکتر، پترسن و دل کارمن روی شکل دادن به داستان کار می‌کردند، گروه تولید توسعه زبان بصری را آغاز کردند. داکتر می‌گوید: «داستان درباره یک خانه است که تعدادی بادکنک آن را در آسمان معلق ساخته‌اند. ما باید دنیایی ایجاد می‌کردیم که چنین اتفاقی در آن ممکن باشد. داستان ما را به سطحی از یک سبک و سیاق سوق داد که قبلاً تجربه نکردم.»  ریکی نیِروا، طراح صحنه، ظاهر نهایی را Simplexity یا پیسادگی (ترکیب پیچیدگی و سادگی) می‌نامد. او می‌گوید: «این فیلمی درباره سن و درباره صحت زندگی است. چالش اصلی ما این بود که اجازه ندهیم کار زیادی فتورئال شود. در غیر این صورت، آن را به‌صورت فیلم زنده می‌ساختیم. از سوی دیگر، اگر از پرداختِ جزئیات زیاد فاصله بگیرید ممکن است کار ظاهر یک انیمیشن کامپیوتری سطح پایین را به‌خود بگیرد. بنابراین، ما به‌دنبال نقاط محوری برای کاراکترها، محیط‌ها و جزئیات گشتیم.»
برای الهام در طراحی، طراحان کاراکتر و صحنه کارهای مری بلِر را انتخاب کردند، یک هنرمند دیزنی که رنگ و سبک و سیاق سیندرلا، آلیس در سرزمین عجایب و پیتر پن را توسعه داده و سرپرست هنری فیلم‌هایی از قبیل The Three Caballeros and Saludos Amigos (که در امریکای جنوبی ساخته شد) بوده‌است. آن‌ها همچنین کارتون‌های جرج بوث و «دنیس شیطونه» کار هنک کِچام را تماشا کردند.

 
سایه‌زن‌های ویژه باعث تقویت توانایی منابع نوری در زمینه تغییر حالت چارلز مانتز از مهربان به شیطانی شدند.

در ساخت پس‌زمینه‌ها، هنرمندان از فرم‌های ساده برای بوته‌های جنگل استفاده‌کردند، هر برگی را که روبه دوربین نبود، حذف کردند و سایه‌زنی و مدل‌سازی را برای خانه کارل استیلیزه کردند. استیو مِی کارگردان ارشد فنی، می‌گوید: «ما می‌خواستیم خانه کارل مانند یک خانه عروسکی حس کوچک بودن بدهد. چنان‌که انگار دست‌های بزرگ قطعه‌های کوچک را ساخته‌اند و با دست سر جای خود قرار داده‌اند.»

ابرها در آسمان
کارل و راسل در خانه کارل که با بادکنک‌های معلق شده سفر می‌کنند، از میان آسمان‌هایی پر از ابر، تقریباً در 150 نما و گاهی ابرهای نرم و سفید و گاهی ابرهای تیره و طوفانی آن‌ها را احاطه می‌کنند. ابرها Volumetric هستند و ساختار آن‌ها از کره‌هایی تشکیل شده و با استفاده از سیستمی ساخته شده که الکسیس انجلیدیس آن را توسعه داده است. در کل فیلم، چهارصد هزار کره مختلف ابرها را می‌سازند، در ساخت توفان به‌تنهایی از 85 هزار کره استفاده می‌شود. گری برویینز، سرپرست افکت‌ها می‌گوید: «الکسیس می‌تواند یک کره را در نقطه مورد نظر قرار دهد، ممکن است این کره به بزرگی یک زمین فوتبال باشد و سپس با اجرای یک اسکریپت آن را به کره‌های مختلف توزیع‌شده با شعاع‌های متفاوت تبدیل کند. اسکریپت‌ها در مدل‌سازی عمومی سودمند بودند، اما الکسیس ابرها را با اضافه کردن کره در کره ساخت.» کره‌های بزرگ با اندازه‌های مختلف فرم کلی ابر را شکل می‌دادند و کره‌های کوچک‌تر جزئیات را اضافه می‌کردند.

 

هر مدل ابر دو نسخه سایه‌زن داشت، یکی برای سطح و دیگری برای فضای داخلی. نوع داخلی امکان آشکارسازی عناصر پشتی (مثلاً خانه) را، فراهم می‌کرد؛ اما نه Motion Blur دوربین. نوع سطحی از Motion Blur دوربین پشتیبانی می‌کند، اما اجازه استفاده از عناصر توکار را نمی‌داد. برویینز می‌گوید: «ما یک سوییچ داشتیم که می‌توانستیم به‌صورت نمابه‌نما از آن استفاده کنیم.»

جان پاته‌بام، کارگردان فنی، برای انتشار نور در ابرها یک الگوی چگالی سه‌بعدی ساخت. برویینز می‌گوید: «علاوه بر هنرمندان نورپردازی که از ابزارهای خود و الگوی چگالی سه‌بعدی جان استفاده می‌کردند، الکسیس نیز بازخورد نوری قطره‌های موجود در ابرها را در سایه‌زن تکرار کرد. سیستم کشینگ ولومتریک او کمک بزرگی در بهینه‌سازی رندرینگ بود.»
خط دور شومینه کاملاً صاف نیست. شومینه دوده دارد، اما اگر از نزدیک نگاه کنید، خواهید دید که آن دوده در حقیقت ضرب‌قلم‌هایی است که با قلم‌موی خشک ساخته شده، همچنین پوسته‌های درخت‌ها و کثیفی روی صورت راسل. مِی می‌گوید: «شما این سبک و سیاق را همه جا در فیلم می‌بینید. ما از انواع اجزای نقاشی در سایه‌زن‌ها استفاده‌کردیم، اما به‌طور کلی یک ضرب‌قلم نقاشی‌شده در روند یک نقاشی در هر سایه‌زن داشتیم.»
علاوه بر کارل، اِلی، راسل و چارلز مانتز، کاراکترها شامل یک پرنده چهارمتری نیز می‌شوند که پس از فرودآمدن خانه روی یک کوه در ونزوئلا، از داخل جنگل پدیدار می‌شود. راسل نام پرنده را  کِوین می‌گذارد، اما یک سگ نیز از داخل جنگل درخشان بیرون می‌آید که خود را داگ (Dug) می‌نامد و یک قلاده به گردن دارد که افکار او را به کلمات قابل فهم برای انسان ترجمه می‌کند. حالا کارل دو «عضو خانواده» جدید دارد که دور او را گرفته‌اند. کوین رنگارنگ و خنده‌دار است، با بدنی گرد و گردنی دراز. داگ نیز یک سگ طلایی چاق و پرشور و اشتیاق است که همه را دوست دارد. در واقع بیش از یک رفیق لازم است تا کارل پیر و بداخلاق را به زندگی برگرداند.
مدل‌سازان برای ساخت کاراکترها با مایای اتودسک کار کردند که با فلسفه «هر چه کمتر بهتر» سازگار شده بود. کارل دست و پاهایی کوتاه و به‌اندازه سه سر قد دارد. راسل یک تخم‌مرغ کوچک است. داگ یک دماغ بزرگ و گرد دارد. مِی می‌گوید: «ما هر چیز اضافه را حذف کردیم.» کاراکترها سوراخ گوش یا بینی ندارند، حتی داگ نیز فاقد این موارد است.  گروه سی نفره طراح ارشد کاراکتر، تامس جوردن بودند که طرح‌های ابتدایی، ماکت‌ها و مجسمه‌های کاراکترها را به مدل‌هایی سه‌بعدی مطابق با اهداف طراحی تبدیل کردند. هر کدام از کاراکترهای اصلی مشکلات خاص خود را داشتند. جوردن می‌گوید: «نهایی‌کردن این کاراکترها چالشی بیش از حدمعمول در خود داشت. هیچ‌کس نمی‌تواند به شما بگوید «پیسادگی» چه معنایی دارد. ما خود باید آن را می‌یافتیم. ‌هنگام آغاز انیمِیت کردن، طراحی‌های دستی و ماکت‌ها در محیط سه‌بعدی جواب نمی‌دادند.»
انیماتورها طراحی‌های موردنظر خود را از حالت‌های احساسی مختلف به اسکلت‌سازان (Rigger) دادند و اسکلت‌سازان که در نرم‌افزار اختصاصی پیکسار کار می‌کردند، توپولوژی مِش (Mesh) را که توسط مدل‌سازان ساخته‌شده‌بود، طوری شکل دادند که با طراحی‌ها تطابق پیدا کنند. جوردن می‌گوید: «ما طوری به مِش شکل دادیم تا اسکلت‌های ساخته‌شده فرم‌های مورد نظر انیماتورها را به‌وجود بیاورند. اما در مورد کارل، ما زمان زیاد و مقدار زیادی آزمون و خطا صرف کردیم تا به فرم مربعی شکل صورت آن امکان ابراز احساسات انسانی‌ای را ببخشیم که از لحاظ بصری فرم مربع ندارند.» یکی از مشکلات دهان کارل بود که گاهی در قالب خط صافی در آرواره پایینی بزرگ او کش‌می‌آید. جوردن می‌گوید: «ما مواردی برای ساخت و ساز داشتیم.» او ادامه می‌دهد: «ما گوشه‌ها را نرم کردیم، اما باید این کار را با ظرافتی انجام‌می‌دادیم که بیننده بدون آن‌که این موضوع را ببیند، آن را حس کند.»

اِلی فردریکسن
اِلی، همسر کارل، صورت گردی دارد. او بدنی کوچک با سری بادکنکی، یک بینی کوچک، لبخندی زیبا و پاهای معمولاً برهنه دارد. او پرجنب و جوش است و لباس‌هایی دست‌دوز می‌پوشد و زیر ناخن‌هایش را چرک گرفته، او همبازی و محبوب کارل است. عکس‌های او در خانه‌شان قاب‌های گرد دارند و هر چیزی مربوط به او دوست‌داشتنی است. ما او را به‌شکل یک دختربچه در آغاز فیلم، در گذشته کارل ملاقات می‌کنیم و در ادامه زندگی او را با کارل در یکی از احساساتی‌ترین سکانس‌هایی که برای یک فیلم انیمیشنی ساخته شده دنبال می‌کنیم.
ماجراجویی کارل پس از مرگ اِلی آغاز می‌شود: او محرکی نهفته است. برای حضور روح اِلی در طول فیلم طراح صحنه، ریکی نیرا یک رنگ نمادین برای اِلی در نظر گرفت، یعنی ارغوانی روشن، که در میان گل‌ها و آسمان ظاهر می‌شود تا ما را به‌یاد او بیاندازد. همچنین مایکل جایاکینو یک تِم مخصوص اِلی درست می‌کند که با مقداری بالا و پایین شدن تا پایان فیلم، آنجا که فیلم به یک اکشن ماجراجویانه تبدیل می‌شود، پخش می‌شود.

کارل پیر بدخلق
انیماتورها با کار روی کارل دریافتند که استفاده کمتر از حرکت با سبک و سیاق ساده آن جور درمی‌آید. اسکات کلارک، انیماتور ارشد می‌گوید: «ما صورت او را در حالت خاصی قرار می‌دادیم و می‌گذاشتیم که این حالت گویای حس و حرف کاراکتر باشد. اگر کارل را کمتر انیمِیت کنید [حرکات او کمتر باشد] بیشتر حس زنده‌بودن می‌دهد تا او را بیشتر انیمیت کنید. گاهی ما فقط یک پلک‌زدن به او اضافه می‌کردیم؛ نه بیشتر. او پیر است، زیاد به خود پیچ و تاب نمی‌دهد.»

انیمِیت کردن لباس نیز به مشکلی فنی تبدیل شد. برای آن‌که بیننده احساس کند کارل در یک دنیای مینیاتوری زندگی می‌کند، طراحان بافت کت پشمی کارل را درشت‌تر کردند، انگار که کسی کت یک عروسک را بزرگ‌کرده تا اندازه یک مرد یک‌و نیم متری شود.‌ جوردن می‌گوید: «این فقط مختص بافت‌ها نیست. این موضوع مربوط به شیوه حرکت پارچه نیز می‌شود. چنان‌که یک نفر از یک کت اندازه طبیعی، کتی برای یک عروسک بریده باشد، اما در زندگی حقیقی هیچ چیز شبیه به یک کت بزرگ‌شده عروسک وجود ندارد. بنابراین ما باید حدس می‌زدیم. سپس ما روی انیمیشن کار کردیم تا سیکل‌های راه رفتن را درآوریم، او را نشسته، ایستاده و در حال تقابل با راسل داشته باشیم تا دریبایم که آیا قابل باور هست و به‌خوبی در طراحی کلی فیلم جا می‌افتد یا خیر، ما نمی‌خواستیم کارل حس عروسکی بدهد.»
در نهایت، کارل ظاهری شبیه به یک پیرمرد در یک لباس اغراق‌شده پیدا می‌کند، با فرمی مربع‌شکل و جعبه‌مانند و شلواری گشاد. این موضوع باعث به‌وجود آمدن مشکلاتی در شبیه‌سازی لباس شد. مِی می‌گوید: «ما ظاهر مینیاتوری را با لباس‌های اغراق‌شده می‌خواستیم و این‌که خطوط حرکتی مشخص باشند، یعنی مثلاً منحنی‌های زانو، خطوط آرنج، موقعیت‌شانه‌ها که با سر او مرتبط هستند.» او ادامه می‌دهد: «اما وقتی کارل موقع راه رفتن پاهای کوچکش را داخل شلوار بزرگ خود خم می‌کرد، با وجود شبیه‌سازی نرمال لباس، خم‌شدگی زانوی او دیده نمی‌شد؛ انگار که او با پاهای صاف حرکت می‌کند. انیماتورهای ما واقعاً عصبی شده‌بودند. آن‌ها عادت داشتند تغییرات مهم و ظریفی در حالت‌های بدن و ژست‌ها ایجاد کنند تا بتوانند در بازی‌ها در صحنه به نتیجه دلخواه برسند.» برای حل این مشکل و دادن ظاهر ضخیم به لباس کارل با کمترین میزان چروکی که موردنظر بود، سراغ سطوح مدل‌سازی شده‌ای رفتند که شبیه‌سازی‌تقریب‌می‌زد و فرم‌هایی برپایه شبیه‌سازی آماده‌شده که از محدوده‌های مشخص بدن مجزا شده‌اند.

راسل
راسل هشت‌ساله، یک «مکتشف صحراگرد» است که سهواً به‌طور قاچاقی همسفر کارل می‌شود و با صورت گرد خود جای اِلی را در زندگی کارل می‌گیرد. او شبیه یک تخم‌مرغ کوچک است با بازوها و پاهای چاق و بدون گردن با یک دستمال گردن و یک کمربند پوشیده از دکمه‌های مکتشف صحراگرد که یک کوله‌پشتی پر از تجهیزات سفر نیز همراه خود دارد.

چالش فنی درباره راسل ایجاد ویژگی‌های چهره‌ای و حسی است که با صورت نرم، کودکانه و گرد او جور در بیاید. همچنین چالش دیگر شبیه‌سازی تمام لایه‌ها است.

آماده کردن راسل
مشکلی که درباره راسل وجود داشت، فرم تخم‌مرغی شکل سر او بود. جوردن می‌گوید: «او در اصل یک بادکنک است و این موضوع در حقیقت چالش‌برانگیز بود. کوچک‌ترین ابراز احساساتی در صورت می‌توانست ظاهر او را زیادی پیر، زیادی جوان یا غیرجذاب سازد.» اضافه کردن یک چانه برای جداسازی سر او از گردنش کمک‌کننده بود، اما اغلب اسکلت‌سازان مجبور بودند اسکلت را با حدس و گمان و براساس یادداشت‌هایی از انیماتورها و کارگردان‌ها با روند موجود وفق دهند.

کلارک می‌گوید: «راسل خیلی کاریکاتوری است و همچنین یک بچه است، پس باید این سو و آن سو بپرد و فعال باشد. اما اگر ما گردن او را بیش از حد تکان دهیم حس خمیری می‌دهد، بنابراین ما محدودیت‌هایی روی مدل اعمال کردیم.»  وقتی راسل به این سو آن سو می‌پرد، چندین لایه لباس را با خود تکان می‌دهد، یعنی پیراهن، کمربند روی آن، دستمال گردن بالای آن، بندهای کوله‌پشتی و خود کوله‌پشتی با بیست تا سی ابزار مخصوص «مکتشف صحرانورد»که از آن آویزان هستند و همگی به‌صورت مستقل انیمِیت می‌شوند. مِی می‌گوید: «ما برای لباس یک فرآیند دومرحله‌ای داریم. انیماتورها بدون لباس روی کاراکتر کار می‌کنند و لباس بعد از پایان کار توسط شبیه‌سازی اضافه می‌شود. اما کوله‌پشتی یک شبیه‌سازی با اسکلت اولیه است که تقریباً به‌طور بی‌درنگ اجرا می‌شود.» به این ترتیب، وقتی انیماتورها راسل را در حرکات و ژست‌های مختلف قرار می‌دادند، همزمان می‌توانستند کوله‌پشتی را  همراه همه بخش‌های آن در حال حرکت ببینند و به‌دلیل این‌که نرم‌افزار حرکت‌های داینامیک را به داده Keyframe تبدیل می‌کند، آن‌ها می‌توانند حرکت‌های شبیه‌سازی شده را تغییر دهند.

 
کارل یک طناب از راسل به شلنگی که از آن برای حمل خانه استفاده می‌کند، وصل کرد، ایجاد تصویر نهایی به شبیه‌سازی آب نیاز داشت، همچنین، به انیمیشن کاراکترها با شبیه‌سازی Rigid-Body برای کوله‌پشتی راسل و یک اسکلت اولیه (Rig) پیچیده برای طناب، شبیه‌سازی لباس و سایه‌زنی و نورپردازی.

مِی می‌گوید: «این پیچیده‌ترین ساخت و شبیه‌سازی لباسی بود که تا به‌حال انجام داده بودیم. بعد از آن نیز ما این دو کاراکتر پیچیده، یعنی کارل و راسل را با یک شلنگ و طنابی میان دو کاراکتر به هم وصل کردیم و در کنار خانه‌ای قرار دادیم که به ده‌هزار بادکنک متصل است. اسکلت اولیه انیمیشن به‌طرز شگفت‌انگیزی پیچیده بود. بسته به این‌که کارل با چه فشاری شلنگ را می‌کشد، ممکن است خانه حرکت کند، از سوی دیگر باد نیز ممکن است بادکنک‌ها را هل دهد و راسل نیز در حال کشیدن است.» وضعیت این‌گونه است: کارل شلنگی را که به خانه معلق وصل است، دور شانه‌های خود پیچیده و طنابی را از کوله‌پشتی راسل به گرهی در شلنگ بسته‌است.
شلنگ و طناب شکل یک y وارونه را به‌خود گرفتند که در قسمت انتهای بالایی آن یک خانه بود. از آنجا که انیماتورها خواستار کنترل کامل بودند برای تکان دادن طناب و شلنگ، به‌جای استفاده از شبیه‌سازی از یک اسکلت اولیه پیچیده استفاده کردند. خانه به‌صورت مستقل حرکت می‌کرد. این حرکت گاهی بر اثر واکنش به شبیه‌سازهای بادکنک و گاهی با استفاده از انیمیشن Keyframe به‌وجود می‌آمد که بالون‌ها به آن واکنش نشان می‌دادند.  مِی می‌گوید: «ما در بیشتر نما‌ها تمام این موارد را با هم نمی‌دیدیم، اما وقتی هر سه را با هم می‌دیدیم، انیماتورها کاراکترها را بدون لباس به‌نمایش در می‌آوردند و در این زمان طناب نیز حالت خشکی نسبت به خانه داشت. شبیه‌سازی برای لباس‌ها به‌صورت داینامیک انجام می‌شد (در صورت لزوم انیمیشن طناب بهبود می‌یافت) و شبیه‌سازی برای بادکنک‌ها و گاهی خانه، توسط افکت‌ها انجام می‌شد. به بیان دیگر، اول انیمیشن، سپس شبیه‌سازی لباس و افکت‌ها به‌صورت موازی کار می‌کردند.

کوین
کوین یک پرنده کمیاب چهارمتری رنگارنگ و خنده‌دار بدون امکان پرواز است. کارل و راسل پس از آن‌که در خانه کارل به سمت امریکای جنوبی پرواز می‌کنند، با کوین برخورد می‌کنند. او یک حلقه مفقود است؛ هدفی که
چارلز مانتز (قهرمان کارل) چهل سال برای رسیدن به آن تلاش کرد. کوین از لحاظ شکل و رنگ ما را به‌یاد اِلی می‌اندازد: کوین یک بدن گرد با گردن دراز و پرهای رنگین براق دارد. چالش فنی درباره کوین همین پرهای رنگین‌کمانی براق بود.

کوین رنگارنگ
کوین، پرنده رنگارنگ، باید کاراکتری از کار در می‌آمد که قبلاً هرگز دیده نشده و باید آنقدر دراماتیک می‌شد که مانتز، قهرمان کارل و اِلی در فیلم خبری خواهان آن باشد؛ دلیلی قانع‌کننده برای آن‌که مانتز پنجاه به‌خاطرش صبر کند. جوردن می‌گوید: «او سخت‌ترین کاراکتر بود، زیرا روی خطی نازک میان زیادی غیرواقعی و زیادی کارتونی قرار داشت. پیت گفت، می‌خواهد با برخورد نور آفتاب به او [کوین] بیننده فکر کند که از طلا ساخته شده، اما [با این تصور که چنین موجودی] می‌تواند در طبیعت وجود داشته باشد.»   واحد هنری تصاویری از یک قرقاول Monal از کوه‌های هیمالیا یافت که پرهای رنگارنگ به‌رنگ سبز براق، بنفش، قرمز و آبی و یک دم مسی‌رنگ، پوست آبی فیروزه‌ای و کاکلی شبیه پر طاووس دارد. اعضای گروه موفق شدند یک جفت از این پرنده را در یک مرکز نگهداری حیوانات ببینند و از این پرنده‌ها به‌عنوان مرجعی برای رنگ‌های کوین استفاده کنند. کوین به یک پرنده چهار متری بدون امکان پرواز با یک منقار نارنجی، یک گردن دراز براق آبی و پرهای بنفش تبدیل شد. جوردن می‌گوید: «جان لسه‌تر همیشه می‌گفت که قبل از آن‌که بتوانید واقعیت را کاریکاتور کنید، باید واقعیت را درک کنید. برای قابل باور بودن، باید از چیزی که می‌تواند وجود خارجی داشته باشد الهام گرفت.»
برای الهام در انیمیشن گروه یک شترمرغ را به محوطه بیرونی مقر خود آورد و انیماتورها از شترمرغ ‌هنگام راه رفتن عکس گرفتند، اما آن‌ها خود را کاملاً به محدودیت‌های فیزیکی پرنده واقعی ملزم نکردند. کلارک می‌گوید: «کوین یک پرنده ساختگی است و به‌احتمال کاراکتری که ما بیشترین آزادی را با آن داشتیم. راسل از کوین مانند یک چوب جهنده استفاده می‌کند. پیت همیشه می‌گفت، اگر می‌توانستید صدای مغز او  را بشنوید، این صدا صدای شماره‌گیر تلفن بود.»

بادکنک‌های زیبا
وظیفه واحد افکت‌ها ایجاد عناصر قابل‌باوری بود که تماشاچی را به این دنیای استیلیزه‌شده متصل‌کند. استیو مِی، کارگردان ارشد فنی می‌گوید: «با انیمیت کردن بادکنک‌ها با روش واقع‌گرایانه، تماشاچی راحت‌تر باور می‌کند که خانه می‌تواند در هوا شناور باشد. وقتی این ایده به آن‌ها قبولانده شود، باور می‌کنند که کارل به جایی می‌رود و وقتی راسل در ایوان جلویی ظاهر می‌شود، آن‌ها باور می‌کنند که او واقعاً در خطر است. هدف اولیه ما کمک به داستان‌گویی است. هدف دوم ما زیبا ساختن چیزی است.»

در ابتدا، اجرای یک شبیه‌سازی Rigid-Body روی ده‌هزار بادکنک کار مشکلی است و پیکسار با آگاهی از این موضوع سعی‌کرد بادکنک‌ها را به‌شکل رویه‌ای (Procedural) در یک پوسته مدل‌سازی شده معلق‌کند. گری برویینز سرپرست افکت‌ها می‌گوید: «آن‌ها هیچ رابطه منطقی‌ای با هم نداشتند و این سو و آن سو پخش شده‌بودند. اصلاً ظاهر خوبی نداشت.» جان ریش، کارگردان فنی یک‌سری آزمایش‌های داینامیک Rigid-Body با استفاده از ODE (سرنام Open Dynamics Engine) و از طریق مایا انجام داد و به این ترتیب حرکت قابل‌باور مورد نظر آن‌ها را ایجاد کرد، اما این سیستم فقط می‌توانست پانصد بادکنک را شبیه‌سازی کند. وقتی اریک فروملینگ ODE را از مایا جدا کرد و یک نسخه پیشرفته درست کرد که در چرخه کاری پیکسار جا می‌گرفت، آن‌ها این رقم را به‌طرز قابل ملاحظه‌ای افزایش دادند.

وقتی پیکسار ODE را در چرخه خود نصب کرد، ریش سیستمی در مایا ایجاد کرد که حالت اولیه شبیه‌سازی بادکنک را درست می‌کرد و سپس آن را بدون انتقال داده‌ها به ODE به‌عنوان یک محیط مستقل انتقال می‌داد. برویینز می‌گوید: «بیرون آمدن با استفاده از ارتباط با مایا محدودیت را از بین برد.

ما می‌توانستیم پنجاه‌هزار بادکنک بسازیم، اما از آنجا که آن‌ها با هم برخوردی نداشتند، برای پر کردن پوسته ما فقط به ده‌هزار بادکنک نیاز داشتیم.» پوسته مذکور امکان کنترل فرم کلی مجموعه را برای هنرمندان فراهم کرد. برویینز می‌گوید: «شبیه‌سازی می‌تواند بادکنک‌ها را از شکل اولیه بیاندازد. اما وقتی اسکلت کلی اولیه در وضعیت سکون قرار داشت، یک توپولوژی یکسان با پوسته می‌یافت.» به این ترتیب، برای آن‌که فرم‌ها مطابق نظر کارگردان‌های هنری باشند، گروه تصمیم گرفت، نخ‌هایی که بادکنک‌ها را به دودکش کارل متصل کرده‌اند، به‌صورت مجزا تکان دهند.

برویینز می‌گوید: «نخ‌ها از بادکنک‌ها پیچیده‌تر هستند، زیرا ایجاد انحنا در آن‌ها و تطابق حرکت آن‌ها با بادکنک‌ها نیازمند نقاط کنترل بیشتری است. اگر تمام نخ‌ها بخواهند در امتداد مسیر خود از بادکنک‌ها اجتناب کنند، باید در
هم بپیچند.»

بنابراین، در ابتدای کار اعضای گروه بادکنک‌ها را با نخ‌هایی شبیه‌سازی کردند اطلاعاتی درباره بادکنک‌های دیگر نداشتند. آن‌ها سپس این شبیه‌سازی را به‌عنوان داده‌های آماده‌شده به میان آوردند و نخ‌ها را به‌تنهایی شبیه‌سازی کردند.

برویینز می‌گوید: «ما درباره کاهش تعداد نخ‌ها فکر کردیم. اما مشخص شد که مجبور به انجام این کار نیستیم. نخ‌ها با بادکنک‌های اطراف خود برخورد و تقابل داشتند. اما تأثیری در رفتار بادکنک‌ها نداشتند.» با این حال، برای نما‌های کلوزآپ آن‌ها مجبور بودند بادکنک‌ها و نخ‌ها را با هم شبیه‌سازی کنند و بادکنک‌های اصلی را پوشش دهند.

کارگردانان فنی در ساخت بال‌های کوین از یک منحنی Ri برای پرها استفاده کردند، با صدها منحنی دیگر که از کناره‌ها بیرون می‌آیند و یک پر را تشکیل می‌دادند. مِی می‌گوید: «در به‌دنبال نیمو، ما از موی ضخیم یا یک تکه واحد Geometry با یک سایه‌زن هوشمند استفاده کردیم. اما برای کوین ما خواستار پیچیدگی بیشتر هندسی بودیم و به این دلیل از قطعه‌های مستقل جئومتری استفاده کردیم که می‌توانستیم انواع پرها را مدل‌سازی کنیم، از پرهای تخت که قبلاً با سایه‌زن می‌ساختیم تا پرهای کرکی.»

برای رنگ‌آمیزی پرهای کوین، هنرمندان یک سایه‌زن درست کردند که به کارگردانان اجازه می‌دهد تا تعیین کنند را که در کدام زاویه‌ها کدام رنگ روشن و کدام یکی خاموش باشد. همچنین الگوهای بافتی با استفاده از ردیفی از رنگ‌هایی که امکان نمایش آن‌ها در پرها وجود دارد، نقاشی شدند.
جوردن می‌گوید: «آرایش مربوط به رنگ‌هایی که در الگو ظاهر می‌شوند، آرایشی است که با تغییر مکان آن‌ها پس از تغییر زاویه میان دوربین و منبع نور به‌وجود می‌آید.» جوردن ادامه می‌دهد: «این در حقیقت یک ترفند بزرگ است، اما پیت خواهان امکان خاموش‌کردن طیف‌های رنگی بود.»

داگ
مانند سگ‌های دیگر در آپ، داگ نیز یک قلاده پیشرفته دارد که فکرهایش را به کلمات قابل‌فهم ترجمه می‌کند، اما داگ با بقیه اعضای گروه متفاوت است.
او چاق است و آن‌ها هیکلی. او یک عضو آماتور شاد و بی‌خیال گروه است که آن‌ها او را پی مأموریتی می‌فرستند که امیدی به انجام آن نیست تا از سر راهشان برداشته شود. در همین زمان است که او با کارل و راسل خو می‌گیرد، برای انیماتورها هدف اصلی این بود که تمام سگ‌ها رفتاری طبیعی داشته‌باشند و در عین حال در سبک و سیاق کاریکاتوری فیلم جا بیفتند.

پارس کردن قرن بیستمی
سرپرست‌های کاراکتر و انیماتورها برای درآوردن سگ‌ها مدتی را در یک مرکز نگهداری سگ گذراندند، با یک رفتارشناس مشورت کردند و البته سگ‌های خود را مطالعه کردند. کلارک می‌گوید: «اگر به طراحی آن‌ها نگاه کنید، [خواهید دید که] دماغ داگ واقعاً بزرگ است، تقریباً یک دماغ اسنوپی. اما ما کارها را با رفتار اسکلت اولیه انجام می‌دهیم تا رنگ‌و‌بوی بیشتری از واقعیت به انیمیشن ببخشیم. ما امکانات اضافه کردن این رنگ و بو را به آن‌ها داشتیم، اما به‌عمد انتخاب کردیم که رفتار سگ را بسازیم.»
علاوه بر داگِ خوشحال و بی‌قید، فیلم شامل سگ‌های شکاری مانتز نیز می‌شود که مانتز خدمت‌گذاری را به آن‌ها آموزش داده، حتی برای سرو غذا؛ اگرچه بدون دقت و نظم. هرچه‌قدر داگ چاق و شاد است، باقی سگ‌ها هیکلی و جدی هستند. آلفا یک سگ دوبرمن که با همراهی بتا، یک رات‌ویلدر [یک نژاد آلمانی] و گاما، یک بولداگ در پشت سر او، گروه را رهبری می‌کند. همه سگ‌ها از طریق یک قلاده پیشرفته صحبت می‌کنند که در میان باقی چیزها، فکرهای آن‌ها را به لغات قابل‌فهم ترجمه می‌کند. پتسرن صدای داگ و با ترفندهای فنی صدای آلفا را در می‌آورد.
پترسن می‌گوید: «پیت و من یک عمر است عاشق سگ هستیم. بنابراین، به‌دنبال راه منحصر به فردی برای صحبت کردن کارل و داگ بودیم. قلاده به ما اجازه داد رفتار یک سگ واقعی را داشته باشیم و فکرهای آن را بشنویم. داگ می‌تواند در حالی‌که صحبت می‌کند گوش خود را بخاراند.»
در مقابل، رفتار دسته آلفا، بتا و گاما اغلب ترسناک است. به‌خصوص وقتی‌که با مهارت‌های شکاری خود به‌سوی کارل، راسل و کوین می‌دوند. اما چنان‌که خود ما متوجه می‌شویم و پترسن نیز اظهار می‌دارد: «سگ‌های بد وجود ندارند، بلکه رئیس‌های بد وجود دارند.»  رئیس بد در آپ چارلز مانتز است، با صدای کریستوفر پلامر که طراحی او به‌اندازه گروهش خشک است. جوردن می‌گوید: «چالش پیت برای ما این بود که او می‌خواست تماشاچی احساس‌کند که مانتز یک پدربزرگ دوست‌داشتنی است که در چشم‌به‌هم زدنی می‌تواند به یک آدم بدخواه تبدیل شود.»

احساسات عمیق
برای نخستین ماجراجویی پیکسار در Disney Digital 3D-land، این شرکت روی عمق‌دهی تمرکز کرد و به‌جای آن‌که برجستگی‌ها را از صفحه بیرون و به‌سمت تماشاچی بکشند، سه بعدی استریو را به پنجره‌ای تبدیل کرد. پیت داکتر، کارگردان می‌گوید: «ما از سه‌بعدی [استریو] برای کمک به داستان‌گویی استفاده کردیم. وقتی کارل در خانه خود را حبس کرده ما تصویر را تحت نگه داشتیم، اما وقتی او روی صخره ایستاده‌است، ما می‌خواستیم که باد روی صورت او احساس شود.»

سرپرست استریوفونیک، باب وایت‌هیل یک اسکریپت عمق بر اساس اسکریپت رنگ تهیه کرد. وقتی کارل و اِلی جوان هستند و زندگی رنگین است، تصاویر عمق دارند. وقتی اِلی می‌میرد و زندگی کارل رنگ می‌بازد، تصاویر تخت می‌شوند. سپس، راسل ظاهر می‌شود و صحنه‌ها عمیق‌تر و عمیق‌تر می‌شوند. استیو مِی، کارگردان ارشد فنی می‌گوید: «[در پیکسار] همه‌چیز همیشه سه‌بعدی بوده‌است، بنابراین از لحاظ فنی، موضوع فقط اضافه کردن یک دوربین و رندرینگ بود.»



تورها
در یک سکانس در طول فیلم، یکی از کاراکترها در یک تور گیر می‌افتد. برای درست کردن آن تور، به‌جای استفاده از یک سطح پارچه به‌اضافه یک بافت یا جئومتری ضمیمه‌شده، اِریک فروملینگ، کارگردان فنی از همان سیستم شبیه‌سازی مورد استفاده برای ده‌هزار بادکنکی که خانه کارل را حمل می‌کردند، استفاده کرد.




[ یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

1.

عینک امسال عید سفر بی سفر. اول می خواستم با بهناز اینا برم مشهد، نشد. بعد قرار بود با سیمین اینا بریم اصفهان خونه ی امیراحمد اینا، نشد. بعد هم می خواستیم با آیلار اینا بریم شمال، اونم نشد. شاید بشه بریم شیرپلا یه شب بمونیم، ولی به اونم نمیشه زیاد دل خوش کرد. گویا برای امسال نمیشه زیاد برنامه ریزی کرد.

حالا فردا جهت دلخوشی داریم میریم درکه که کنار رودخانه تمرین آواز کنیم یا به قول دوستی صدای تارزان از خودمون در بیاریم.

2.

امشب شام، خونه ی سیمین پیتزا خونگی خوردیم. مواد اولیه رو گذاشتیم وسط، هرکی هرجوری می خواست پیتزاش رو درست می کرد. قبلش من نشسته بودم تو کمد سیمین و قاطی رختخواب ها تمرین آواز می کردم. بیرون که اومدم دیدم اینا خوابیدن رو زمین از زور خنده. امیدوارم که از این تمرین ها زودتر بگذرم و برسم به آواز. دو روز از جلسه ی دوم کلاس گذشته و من کلی تمرین کردم، ولی هنوز نمی تونم چه چه بزنم. بعضی وقت ها ناگهان می شه، ولی بعدش هر کاری می کنم نمی شه. البته خودم کاملا حس می کنم که صدام از قبل خیلی بهتر شده. تازه بعد از جلسه ی دوم و حرف های استاد، کلی به آینده ام امیدوارتر شدم.

3.

پریروز با سیمین رفتیم پیتزا سنگی خوردیم (سبک ایتالیایی) بعدش هم رفتیم سینما، فیلم حوض نقاشی. فوق العاده بود... اولین بار بود که با دیدن فیلم، اینقدر گریه کردم. فضای فیلم بسیار زیبا بود و اصلا این حس را به مخاطب القا نمی کرد که الان باید برای این بدبختی اشک بریزی. اما لطافت شخصیت ها و صداقت دیدگاه شان دلم را لرزاند. نگار جواهریان و شهاب حسینی هم مثل همیشه خوش درخشیدند. اوج فیلم به نظرم اونجا بود که رضا می گفت: "سهیل، ببخش که بابات شدم، ... ، گریه مال مرده، ولی سرتو بالا بگیر و گریه کن..." اما نه من نه سیمین حکمت نام گذاری فیلم را نفهمیدیم...

4.

یه دیواره یه دیواره یه دیواره     یه دیواره که پشتش هیچی نداره
تا که دیوارو پوشیدن سیه ابرون   نمیاد دیگه خورشید از توشون بیرون

یه پرندست یه پرندست یه پرندست   یه پرندست که از پرواز خود خسته ست
بن بالشو بستن دست دیروزا      نمیاد دیگه حتی به یادش فردا

 

 

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش
گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو
آن کس که مست گردد خود این بود نشانش

 

چقدر دلم تنگ می شود برای این عَکَدمی...

 

5.

من چقدر خوشبختم که شماها را دارم............

 

 

[ یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب