ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

امروز رفتیم سینما. فیلم زندگی مشترک آقای محمودی و بانو...

گویا کلنگ روح الله حجازی بدجوری گیر کرده به زندگی های مشترک مختلف. البته من این کارشو بیشتر از آقا و خانوم میم دوست داشتم. یه جورایی انگار جامعه ی سنتی رو در تقابل با مدرنیته قرار داده بود. ولی پایان معلق اش یه جورایی اعصاب خرد کن بود. زمین تا آسمون فرق داشت با اپن اندینگ های فرهادی.

 

پرونده ی کتاب های آنی شرلی دیروز با خواندن هشتمین و آخرین جلدش بسته شد. خواندن جلد آخر تلخ بود... خیلی تلخ... فوکوس روی بچه ها بود و جنگ جهانی. من با راهی شدن هرکدوم از پسرها قلبم تیر می کشید و با کشته شدن والتر، ساعت ها گریستم.

 

امروز عصر، بعد از دیدن خانه ی ما و سه در چهار، رفتم تو آشپزخونه که کیک درست کنم. سه تا پودر کیک جدید گرفته بودیم. انقدر ذوق داشتم درستشون کنم و ببینم چه جوری درمیان. ولی هرکاری کردم نتونستم. دیدم وقتی بهناز اینا نیستن نه اشتیاقی برای درست کردن شون دارم، نه از گلوم پایین می ره. شاید بدون حضور اونا بشه یه کیک تابه ای معمولی درست کرد و خورد، ولی کیک با خامه کاکائو یا کیک با سس تافی هرگز...

[ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب