ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

خواب نیستم، ولی دستمو گذاشتم زیر سرم و با چشم های بسته، غلط می خورم در خیالات ِ بی سر و ته ِ خودم... که یهو کله ی سیاهش رو می گذاره رو شونم... با اینکه دو روز پیش حموم بوده، ولی سرش هنوز بوی شامپو بچه می ده. من عاشق این بو هستم و عاشق هرچیزی که مربوط به بچه باشد. بهتر بگویم: عاشق هرچیزی که مربوط به این بچه باشد...

با اخم نگاهش می کنم که یعنی چرا ناغافل بیدارم کردی؟
با اون لحن یکی در میونش می گه: می خوام برم دریا...
می گم: خب!
می گه: خب دلم برات تنگ می شه دیگه...

غرق می شوم در سیلان یک مشت احساس خوشایند و ناباورانه.

 

 می دونی... من عاشق ابراز احساسات کوتاه ولی پرشور و عمیق ام...

می دونی... گاهی انقدر دلم واسه نوزادیت تنگ می شه. واسه اون وقت هایی که سرهمی های خوشرنگ و پسرونه می پوشیدی و ساعت ها بغلت می کردم و تو عین کوالا می چسبیدی بهم... الان انقدر بزرگ شدی که دیگه بغل بند نمی شی.

می دونی... عاشق اون وقت هایی ام که نبات کوچولو رو با دقت ورق می زنی و وقتی می بینی دارم نگات می کنم، میگیریش سمت من و می گی مجمّه (مجله)

می دونی... عاشق اون وقت هایی ام که دو تایی دست در دست هم قدم می زنیم و تو برام حرفای بی سرو تهی می زنی از ماشین هایی که پنچر شدن و آقاهه پنچری شون رو گرفت، از عمه ات که برات چاکلز خرید و از آسانسور خونه ی مادربزرگت که خودت دکمه اش رو زدی.

می دونی... عاشق اون وقت هایی ام از دستت دلخورم، اونوقت تو که می بینی با شوخی و عوض کردن بحث اخم هام وا نمی شه، میای بوسم می کنی و می گی: گفتم بَبَخشید دیگه...

می دونی... عاشق اون وقت هایی ام که می گی: خاله بهاره، یه چیزی بگم بخندی...

می دونی... من از تصور سالهای آینده ات احساس متناقضی دارم. هم یه کم می ترسم، هم دلم غنج می زنه از ذوق اون روزها که ظاهرا خیلی هم دور نیستند... از اولین روز مدرسه ات... از سن بلوغت... از دیدن قامت بلندت در لباس سربازی... از روزی که تو از من کشیده تر می شوی و من باور می کنم که وارد نیمه ی دوم عمرم شده ام... از روزی که شاید منو محرم رازت بدونی و بیای یواشکی، با اندکی شرم و صورتی خجالت زده بهم بگی که عاشق شدی (البته اگه تا اون موقع بین هم نسل هات هنوز شرم و حیایی جا داشته باشه)... از دیدنت در لباس دامادی...

می دونی... من می دونم که نمی تونم زمان رو نگه دارم. واسه همین دوست دارم تک تک لحظاتی که با هم هستیم رو ببلعم. دلم می خواهد آنقدر با دقت روزهای بزرگ شدنت رو نگاه کنم که حداقل خاطره اش مدت ها در خاطرم بماند.

 

 

دیگه خواب از چشام پریده. سرمو آروم از روی بالش بلند می کنم. بهش می گم: یه بوس می دی به خاله؟! سریع بوسم می کنه، قبل از اینکه فرصت کنم حسابی بچلونمش ملحفه رو می کشه روم و می گه: خب دیگه، شب بخیر!!! و بدو بدو از اتاق می ره بیرون.

و من با بهت، دور شدن کسی رو تماشا می کنم که در تمام دنیا، شبیه تر از او به خودم نیافتم...

[ چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٠۳ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب