ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

1.

با خودم فکر می کنم در این بازارِ شام که کلمات گردِ هم می پیچند و مفاهیم گره می خورند، صفحه ی سفید هم نعمتی ست ... بی حرف و آرام در پذیرش است، می نویسی و می نویسی... ناگفته هایت که تمام می شود صفحه پر شده از مفاهیم تو، از درونیات تو، بی قضاوت و بدونِ نیشخند و تمسخر...
راستی خدا؟! یک گوشِ وا افتاده این اطراف پیدا نمی شود؟ گوش شنوا نمی خوام، همان گوش در و دروازه هم خوب است…   نمی دانم چرا حجم حرف هایم روز به روز منبسط می شوند...

2.

در دنیای من، این خلق دو دسته اند. اقلیت شنوا و اکثریتی که فقط کمی می شنوند تا میدان جدیدی بیابند برای سخنان خودشان، عین صدونوزده، کلیدشان را در زمان های مختلف که فشار دهی حرف های به ظاهر متفاوت و با ماهیت یکسان تحویل ات می دهند... ما هم هروقت از حرف می جوشیم، کاغذ سیاه می کنیم و عرصه که تنگ می شود، با بوی عود و شمعی روشن به سراغ تو می آییم، تویی که سمیع و بصیر هستی...

ولی خودمانیم، عجب صبری داری ها... فقط گوش می دهی. راهنمایی هایت هم رنگ نصیحت ندارند. به خصوص شب هایی مثل امشب، که پر از مفهومم و گیج ِ گیج، اما نه آنقدر که صدایت را تشخیص ندهم. می دانم که در آن دم و دستگاهِ خدایی ات جایی داری که مخصوص ِ من است، چون هر چه می جویم در تو می یابم...

مگر نه اینکه بندگانت را آزاد گذاشتی اما همیشه حمایت کردی، هدایت کردی!؟ مگر نه اینکه کمک ها و راهنمایی هایت را در دلمان قرار می دهی یا کسی را مامور می کنی تا انتقال دهند!؟ مگر نه اینکه...

اصلا اینها را بی خیال، واضح بگم:

" خدایا! می گویند وقتی تاریکی به نهایت می رسد، روزنه ای از نور پیدا می شود و دستی از غیب به مدد می آید.
در گردالودِ ابهاماتِ خویشتن، کیش ام... اما ناامید هرگز... تا مات نشده ام، درمیابی؟ نه؟!"

[ دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب