ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

سه هفته ی پر از استرس رو پشت سر گذاشتیم. یا امتحان داشتیم یا ارائه پروژه. دو شب رفتم خونه مریم اینا و صبح با هم رفتیم دانشگاه. با اینکه شب دو سه ساعت خوابیدیم فرداش خوابمون میومد. ولی خدا رو شکر تا اینجا خوب پیش اومدیم.

کلاسهامون تموم شد. دیگه لازم نیست صبح های تاریک و سرد راه بیفتیم بکوبیم تا دماوند. البته هنوز امتحانامون مونده که اونم 5 تا بیشتر نیست که از 18 دی شروع میشه تا 1 بهمن. یعنی از دوم بهمن رها خواهیم شد...

 

شب یلدای ما، شبی شلوغ و پرهیاهو بود. با سفره ی پربار و پهن مامان فری و حضور دو تا از همسایه ها و بهناز اینا و خاله جان، به صرف همبرگر خانگی. بی ریا و با صفا...

 

 

 

دیروز با یک قابلمه ماکارونی رفتم خونه ی سیمین اینا. محمدرضا هم بود. این آیلار فلان فلان شده هم قرار بود بیاد که دیگه به من نرسید. با هم فیلم یک عاشقانه ی ساده رو دیدیم. ریتم یکنواخت و حوصله سر بری داشت و به نظر من به غیر از سکانس آخر و اون دیالوگ احساسی بین کرامت و گندم اصلا ارزش دیدن نداشت.

بازی مرجانه گلچین رو تو شاهگوش دوست دارم.

اجاره نشین ها رو دوباره دیدم و لذت بردم از کارهای قدیمی جناب مهرجویی.

سریال هایی مثل آژانس دوستی و مسافری از هند (که من عاشقش بودم و هستم، در حدی که سریالش رو خریدم و هرچند وقت یک بار کامل نگاه می کنم)، بیش از اینکه دیدنی باشند خاطراتم را زنده می کنند...

چهارشنبه ی پیش رفتم پیش خانوم دادبه. صحبت هایش شیرین تر از چیزی بود که انتظارش رو داشتم، نویدی برای طلوع فصلی تازه...

[ چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب