ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

هم اکنون صدای مرا از لپ تاپ سفید سیمین واقع در یوسف آباد خیابان بیستم می شنوید.

دیشب رفتم خونه سالی اینا به مناسبت تولدشون. حدود بیست نفر بودیم. من یه مجسمه گچی فرشته گرفته بودم براشون. فکر کن تو یه وجب جا بیست و خورده ای نفر آدم بزنن برقصن. من هم خوشحال... بعدش مجبور شدم ساعت هشت و ربع خودمو جمع و جور کنم و برسونم خونه سیمین اینا. درست به موقع هم رسیدم. با جمعی از دوستان رفتیم اجرای گلشاد رو ببینیم. بسیار زیبا و باور پذیر بود. خود گلشاد که سنگ تموم گذاشت. یک بداهه ی بی نظیر هم اومد روبه روی بچه های کلاس شون. همه چیز خوب بود به غیر از بنده ی خدایی که حسابی اعصاب ما رو رنده کرد. 
هر کاری می کردم نمی فهمیدمش. نمی فهمیدم چرا داره با خودش، اطرافیانش، دوستای به اصطلاح صمیمی اش و فرصت ها و موقعیت هاش (موقعیت هایی که شاید الان یک عده آرزوش رو دارن) این کار رو می کنه. از طرفی طاقت دیدن اشک هاش رو نداشتم، شاید به خاطر احساسی بودن اجرایی که دیدم بود. نمی دونم...

آخر شب هم همون جمع همیشگی به اضافه ی رضا رفتیم یک فست فودی که تا ساعت 11 شب باز بود. توی بولوار کشاورز. من و آیلار یک سوپ خوردیم با دو تا سیب زمینی. چون آیلار دندونش رو جراحی کرده بود (آخی... دوست...) و من تو تولد دو تا ساندویچ الویه ی کوچولو خورده بودم با یه کوچولو کیک شکلاتی بی بی. اون سه تا هم ساندویچ زدن به بدن و راهی شدیم سمت منزل. لازم به ذکر است که در رستوران و در منزل کماکان حرص می خوردیم از دست این دوست عزیزمون.

منو ببخش که کاری از دستم برات برنمیاد، ای کاش تمام پل های پشت سرت رو خراب نمی کردی... ای کاش یه راهی باز می ذاشتی برامون... ای کاش دوستی مون به جای بهتری ختم می شد... ای کاش...

هم اکنون منتظر دوستی هستیم که بیاید و این آزمایشگاه ریزپردازنده را بچپاند در مغز ما... چهارشنبه دو تا آزمایش رو با هم کار کردیم و من بلاخره از اشکال در هم این جزوه کمی سردرآوردم. امروز هم دو تا آزمایش دیگه و دوشنبه امتحان و خلاص، انشاالله...

شی گرایی رو هم کتاب رو خوندم و کدهای کل جزوه را هم... به سلامتی این هفته از پس دو تا درس بحرانی مان برآمدیم و از خودمان کمال تشکر را داریم. ایشالا هفته بعد میریم سراغ دو تا پروژه. باشد که این دو سه جلسه ی کلاس ها و البته ماه امتحانات آسان بگذرد و من برم دنبال زندگیم. هروقت اینو می گم محمدرضا میگه تو اگه سرباز بودی چی کار می خواستی بکنی...

برم چایی بذارم... خدا کنه این دو تا آزمایش رو خوب بفهمم، شمایلش که مشکل تر از قبلی هاست...

[ شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب