ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

هفته ام آرام گذشت، بی دغدغه، بی کلنجار... روزهایی بود که فقط خودم بودم و خودم، با یک قلم و کاغذ و یک کتاب... در اتاق ِ کوچک ِ صورتی ام...

فقط سه روز آن هم برای دانشگاه، تب و تاب شب زود خوابیدن و صبح زود بیدار شدن داشتم. نه هر روز، حتی روزهای تعطیل. در طول این پنج ماه، خیلی عید ها خانه نبودم، خیلی آمد و شدها و شب نشینی های خانوادگی را از دست دادم. ماه رمضان در مغازه سخت نبود، اما سهم من سفره ی دلچسب خانوادگی است و دستپخت مادر، نه غذای کارزده که با هر قاشق اش بانگی بلند شود که: "تعطیله؟! کی بیایم؟! عجله داریم؟!"

دلم تنگ شده بود برای یک دل سیر بازی کردن با ایلیا پسر... برای کوه رفتن و سکوت و فکر کردن... برای گردش ها و دورهمی های دسته جمعی و هیاهو... برای رفتن خونه ی بهناز از راه دانشگاه و نشستن و هات چاکلت خوردن و چرت و پرت گفتن از اینور و اونور... برای یک فنجان چای سبز بعد از کلاس در سلف سرویس دانشگاه و گپ زدن با یک دوست خوب بدون اینکه دو دو تا چهار تا کنم ساعت چند سوار سرویس بشم که چهار بعدازظهر برسم مغازه... برای رفتن خونه ی سیمین و بیدار ماندن تا دم ِ صبح (شما بخوان خود صبح) و حکم بازی کردن و حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن...

دیروز بهناز اینا اینجا بودن. سر ایلیا با خاله ام گرم بود. بهناز اومد نشست رو تختم، با جدولش. من هم اتاقم رو مرتب کردم. همیشه دوست دارم اون حضور داشته باشه و اتاق مرتب کنم. کتاب هام رو چیدم. لباس های پاییز و زمستون رو درآوردم و تابستونی ها رو چیدم تو کمد قسمت لباس های غیر فصل. یه مقدار چیز میز ریختم دور، یه مقدار هم گذاشتم واسه خیریه. آخر شب اتاقم شده بود همونی که می خواستم. کیف می کردم از نگاه کردنش. دو هفته پیش یه دیوار رو با آیلار کاغذ دیواری کردیم. دکور اتاقم رو هم عوض کرد و یه جور اصولی چید. کتابخونه ی نورسیده رو هم افتتاح کردیم. خلاصه که اتاقم شده دست گل، البته هنوز یه کم کار داره...

اما کره خر درون مان بدجوری لگدپرانی می کند که آینده چی؟! استقلال مالی چی؟! پس اون همه نقشه که کشیده بودی و پلنی که ریخته بودی چی میشه؟!

از آینده چیزی نمی دونم هنوز... فقط می دونم که من زن صبح برو شب بیا خونه نیستم.
من خونه موندن رو دوست دارم. می دونم که باید تایم کاریم کم باشه تا به همه ی ابعاد زندگیم برسم. به نظرم فول تایم کار کردن مال مردهاست. زن باید به تایمی داشته باشه که تو خونه بگذرونه.

حالا باید زمان بدم ببینم نتیجه ی مباحثه ی این دو بعد درونم به کجا می رسه، بعد تصمیم بگیرم...

پینوشت: اینا دلیل نمی شه که دلم تنگ نشه برای مغازه، برای معرفت امیر، برای مشتری هایی که خیلی دوستشون داشتم مثل آرین کوچولو، نیل، مامان علی داد، بگو بخند های حاج آقا و حتی غرولند هاش...

[ شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب