ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

بلاخره در اولین جلسه ی کلاس تئوری موسیقی شرکت کردم. خیلی مفید بود به خصوص برای من که کاملا تجربی کار کرده بودم و سواد آکادمیک نداشتم. اول از ریتم ها شروع کرد و بعد رفت سراغ گام ها. گام ماژور رو تموم کرد، مینور کروماتیک رو هم نصفه گفت. جلسه ی بعد احتمالا 17 آبان ماه باشه...

به سلامتی نوه ی عمویمان هم عروس شد. خیلی برام جالب بود وقتی هم بازی کودکی و هم صحبت بزرگسالی ام رو در لباس عروس می دیدم. ایشالا خوشبخت بشین. ولی من و بهناز به خدا رسیدیم تو سالن. با اون کفش ها باید می دویدیم دنبال این فندق که مثل فانتوم اینور اونور می رفت. وروجک با اون پیرهن شلوار سرمه ای اتو کشیده و موهای ژل زده اش همش دنبال دخترا بود. سر شام من خوراک زبون رو با بیف استروگانف اشتباه گرفتم. از اون جایی که از خوردن تمامی اعضا جوارح حیوانات متنفرم، هفت جدوآبادم اومد جلو چشمم تا قورتش دادم و نوشابه ام رو تا ته سر کشیدم. بماند که اینا چقدر بهم خندیدن. راستی یعنی چی که تو عروسی دوغ به عنوان نوشیدنی سرو نمی شه؟!

یکشنبه از بعدازظهر خونه سیمین اینا بودم. آیلار و محمدرضا هم بودند. داشتیم حرف می زدیم و شام درست می کردیم و کارت های بازی عمو پولدار رو از هم جدا می کردیم که امیر زنگ زد به من گفت فعلا نمی خواد بری مغازه تا بهت بگم. کاشف به عمل اومد که شب قبل با ایمان بگو مگو کردن، اما این دفعه شدید. فرداش من کلاس صبح دانشگاه رو نرفتم (جلسه ی دوم کلاس سیستم خبره بود که من نماینده ی اون کلاس هستم و اون روز باید جزوه رو می رسوندم دست بچه ها، خلاصه که کک به تنور مورچه خاک به سر... با بدبختی تلفنی هماهنگ کردم یکی دیگه از بچه ها پول رو گزفت و جزوه رو پخش کرد.) و با امیر رفتیم مغازه. امیر بیرون تو ماشین نشست و من رفتم تو سررسید و وسایل خودمون رو برداشتم و اومدم بیرون. دلم برای حاجی سوخت، تنها بود تو مغازه. ولی خب تقصیر خودشون بود دیگه... ما تا اونجایی که می شد کنار اومدیم. احساس کردم دلم برای اون مغازه ی رنگ و وارنگ با بوی نوی لوازم التحریر، برای قسمت های مختلف پاساژ که باهاش خاطره داشتم، برای بگو بخند هامون، حتی برای دعواها تنگ می شه. ولی خب چه می شه کرد، اینم بخشی از زندگیه.

 حالا من بی کار شدم. از یه طرف به موقع بود. می تونم وقت بیشتری برای درس خوندن، کتاب خوندن، خانواده و دوستام بذارم. اتاقم رو که چند وقت بود بهش نرسیده بودم مرتب کردم. یه کم آشپزی کردم. بی هدف تو پارک قدم زدم. احتمالا تو هفته ی دیگه چند روز پشت سر هم برم کوه. تازه به کار موسیقی هم بیشتر می رسم. این مدت خیلی ازش غافل شدم.

از یه طرف دیگه هم احساس ناامنی مالی می کنم. تا قبل از خرداد که سرکار نمی رفتم، با پولی که از مامانم اینا می گرفتم به راحتی زندگی می کردم. ولی از وقتی که رفتم سر کار، تازه داشتم استقلال مالی رو حس می کردم و کلی واسه آینده ام نقشه کشیده بودم.

به هر حال حتما حکمتی داشته که ما ازش بی خبریم. نمی دونم دنبال کار بگردم یا یه کم صبر کنم تا بهمن که درسم تموم شه... به هر حال الان دیگه به هیچ عنوان حاضر به کار کردن در جایی که دوست ندارم با ساعت کاری زیاد نیستم. این ترم هم باید بیشتر درس بخونم. دنبال یک سری مشاغل خاص می گردم. یه سری فکرها دارم که ببینم کدومش عملی می شه. به هر حال خدا رو حس می کنم که داره شونه به شونه باهام میاد...

تو این یه ماه اخیر کتاب آنی شرلی در جزیره (جلد سوم) رو خوندم. عاشق توصیفات مونتگومری ام... ولی جلد دومش منو بیشتر جذب کرد. الان کتاب شور زندگی (زندگینامه ون گوک) رو شروع کردم به خوندن. سیمین بهم قرض داد و پیشنهاد کرد که بخونمش تا یاد بگیرم برای هنرمند شدن باید سختی کشید و دم نزد...

جمعه ی هفته ی پیش هم لپ تاپ رو بردم مغازه و دو تا فیلم دیدم. هری پاتر و یادگاران مرگ و تصفیه حساب تهمینه میلانی. دو تاشو دوست داشتم. بیشتر از اون خوشحال بودم که وقتم تلف نشده...

 فردا دارم می رم دنبال یه سری کارا... ایشالا که هر چی صلاحه پیش بیاد...

[ سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب