ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

فکر می کردم که هیچ بهاری را مانند امسال به سردرگمی نگذرانده ام و سر و ته هیچ خردادی را اینگونه به هم نیاورده ام. اما بعد از روز سه شنبه بیست و هشت خرداد نظرم عوض شد...

سه شنبه به مناسبت تولدم خودم رو به سینما دعوت کردم (سینما آزادی فیلم تلفن همراه آقای رئیس جمهور که ای کاش پام می شکست و نمی رفتم عصبانی) بعد هم نهار با خودم و مامانم رفتیم پیتزا خوردیم، کادوی تولد هم که هنوز برای خودم چیزی نگرفتم، ولی حتما می گیرم. بعدازظهرش می خواستم خودم رو ببرم کوه با بچه ها که امیر با خواهش و التماس و زور و تهدید و فشار و اینها منو کشوند مغازه. بعد از ظهر هم که با حاجی فوتبال رو از رادیو گوش می کردیم. یک دور با گل قطر پاساژ رفت رو هوا، یه دور با گل ایران، با سوت پایان بازی هم که منفجر شد کلا...

داشتم به این فکر می کردم که الان خیابونا افتضاح می شه، من شب چه جوری برم موسسه. حاجی هم بدجوری رفته بود رو مخ. کلا انگار می خواد صبر و تحمل منو به سنجه بذاره این مرد. چند هفته پپیش به سیمین می گفتم این بنده خدا که کاری نداره، دو تا حرف می زنه خب یه کم تحمل داشته باش. خودم تقریبا موفق شدم تحملش کنم ولی بعضی روزا اوردوز می کنه انگار. فکر می کنه ما ببو گلابی هستیم، فکر می کنه فرق دوات و لیقه رو نمی فهمیم. خلاصه که سیمین اعصاب شو برداشت و در رفت، من و امیر هم یکی درمیون یکیمون قاطی می کنه اون یکی دلداری می ده.

خلاصه از بیرون مغازه زنگ زدم به امیر که من حالم خوب نیست، حوصله ی حاجی رو هم ندارم، بمونم مغازه یکی مون اون یکی رو قورت می ده هاااااااااااا... اون هم که هوا رو طوفانی دید گفت هشت و نیم بزن بیرون. هشت و نیم اومدم بیرون، پریدم رو یه موتور، گفت دوازده تومن می گیرم از ولنجک ببرمت نواب، اولش گفتم چه خبره آقااااااا مگه سر گردنه اس، بعد نمی دونم چرا وقتی گفت یازده تومن می گیرم، خوشون و خوشحال سوار شدم که بریم. (آخه می دونین، همون هزار تومن رو احتیاج داشتم که بزنم به زخم زندگیم)

نرسیده به پمپ بنزین ولنجک، موتور حاوی من از یک سمت یک کامیون اومد بیرون و پراید سفید 131 حاوی یه خانوم دیگه از یک سمت دیگه ی کامیون اومد بیرون و با هم شاخ به شاخ شدن و تق................

آقای موتوری خودشو رو موتور نگه داشت، ولی من ولو شدم کف آسفالت، البته هم سرعت ما و هم سرعت پراید خیلی کم و شدت ضربه تقریبا آهسته بود، وگرنه من در روز تولدم، با سن بیست و دو سال تمام، فرصت نمی کردم قدم در بیست و سه سالگی بگذارم و شمع 22 با دم ِ عزرائیل خاموش می شد و خرمای رطب ِ پودر نارگیل پاش شده!!! با مغز گردو، جای کیک را می گرفت و روی سنگ قبرم می نوشتند:

جوان ناکام

طلوع دل انگیز: 69.3.28

غروب غم انگیز: 92.3.28

و به جای کادوهای تولد، راه به راه خدابیامرزی و فاتحه به همراه گل های گلایل سفید تزئین شده با روبان مشکی بود که از راه می رسید. شاید هم حاجی اجازه می داد چند روز به جای استند های بیرون مغازه یه حجله بزارن برام جلوی در. اصلا نمی دونم حجله تو پاساژ مد هست یا نه!!!

خلاصه که پیکر ِ جاندار ِ ما را با جارو خاک انداز جمع کردند و نشاندند روی جدول کنار خیابان. خانم پرایدی هم که حسابی ترسیده بود (خودمونیم، حسن هم بد نمی گه وقتی می گه رانندگی خانوم ها فلانه...)، یک بطری آب معدنی با یک شکلات بوینوی کیندر داد دست ما و خودش مشغول شد به کل کل کردن با موتوری. من ِ جان سالم به در برده هم نشسته بودم رو جدول زیر سایه ی درخت، شکلات می خوردم با آب معدنی. تموم که شد، دست و پام رو تکون دادم دیدم چیزیم نیست، پاشدم برم، خانوم پرایدی بهم گفت نمی خوای ببرمت بیمارستان؟! حالت خوبه؟! می خواستی شکلات رو تا آخرش بخوری، برات خوبه. گفتم دستتون درد نکنه، حالم کاملا خوبه. می خواستم بگم حتی تو این هوای گرم هم شکلات با چایی بیشتر می چسبه تا با آب معدنی که دیگه نگفتم!!!

رفتم کنار اتوبان چمران. از آنجایی که خدا با ماست، یه آقایی می خواست بره نواب، چهار نفر خودشونو پرت کردن تو ماشینش که من یکی شون بودم. تو موسسه جشنی گرفتیم و شمعی فوت کردیم و شمایل مان را به جای آگهی ترحیم، در ستون چهره ی جذاب نشریه یافتیم. قلب

شب خوبی را در کنار دوستان همیشگی و دوستان تازه گذراندیم و حلقه مان گسترده تر از همیشه بود انگار. کلی هم تو ماشین بازی کردیم. شب خونه ی سیمین نه آیلار بود نه سعیده، من بودم و سیمین. یه کم آش خوردیم، یه کم حرف زدیم، یه کم جروبحث کردیم، بعد با هم دوست شدیم و خوابیدیم.

چهارشنبه رو از امیر مرخصی گرفته بودم که این سیستم عامل کوفتی رو که ترم پیش با هشت و هفتاد و پنج افتادم (انداخته شدم!) و یکشنبه امتحان دارم بخونم، که تا ظهر خونه سیمین خواب بودم. بعد اومدم خونه دوش گرفتم و رفتم به سوی کافی شاپ پرشیا که آقای عزیزی و آزاده و بچه هاش اونجا می خواستن برام تولد بگیرن. لبخند

بعد از کلی مسخره بازی در آوردن و شلوغ کردن و آتیش سوزوندن و عکس انداختن و البته خوردن (یه بستنی مخصوص من خوردم، پای سیب و تارت میوه ای و کیک شکلاتی را هم مشترک خوردیم. از هرکدوم یه اسلایس، یعنی جمعا شد سه تا برش) بعد رفتیم رستوران بغل، به صرف سالاد بار و سالاد سزار و مرغ و ماهی و میگوی سوخاری و هات داگ پنیری و پیتزا فورسیزن... بعدش هم آقای عزیزی از ما جدا شد تا به دوستاش بپیونده و روزهای آخر مجردی رو جوونی کنه. ما هم رفتیم بام تهران تا کمی از اندوخته هایمان را مصرف کنیم. یه کم فریزبی بازی کردیم. کیمیا گفت بریم با این پسرا استپ هوایی بازی کنیم؟! گفتم بریم. نشستیم نزدیکشون و با حسرت نگاهشون کردیم، چند دقیقه بعد به بازی دعوتمون کردن. خیلی بچه های خوبی بودن. انقدر دویدیم و خندیدیم که آخر شب چشامون دو دو می زد. حدود ساعت یک و نیم، آزاده منو رسوند خونه ی سیمین اینا. تا ساعت 3 نصفه شب سیمین از عروسی گفت، من از تولد گفتم و جدایی نادر از سیمین رو نقد کردیم. امروز صبح ساعت 8، له و لورده از خواب بیدار شدم، رفتم خونه دوش گرفتم و لباس عوض کردم. بعد سیمین اومد خونمون و با هم رفتیم خونه ی بهناز اینا که دوره ی دوستای وبلاگی شون بود. کلی گفتیم و خندیدیم و بچه داری کردیم. ساعت سه به سمت مغازه روانه شدیم، در حالیکه از گرمای هوا و بی خوابی دیشب چشمان مان می سوخت و تمام راه رسالت تا تجریش را بیهوش بودیم. دقیقا در میدان قدس، خسته و گرمازده به هوش آمدیم. یک آب طالبی خنک نوش جان کردیم و یک آب معدنی گرفتیم برای ادامه ی راه. رسیدیم زیر پل دیدیم ماشین برای ولنجک یافت می نشود. سوار مینی بوس درکه شدیم و میدان دانشگاه پیاده شدیم. از اونجایی که خدا با ماست یه خانومی که همینجوری مسیرش می خورد مرا تا دم مسجد برد و یه خانوم دیگه که باز اتفاقی مسیرش می خورد منو برد صاف جلوی مجتمع تجاری پیاده کرد. تازه تو ماشینش هم کولر روشن بود. نیشخند البته ما کماکان از خداوند انتظار داریم که ما را در بقیه ی مسائل زندگی، بیشتر زیر پر و بال خودشان بگیرند. (رو رو برم!!!)

رفتم مغازه یه ژلوفن خوردم و مشغول شدم، تا نه و نیم شب. سپس اتاقمان را جمع کردیم و الان به جای خوابیدن با چشم هایی که اندازه ی پونز رنگی های مغازه شده، نشستم دارم می نویسم که یه وقت لال از دنیا نرم. درحالیکه فردا باید ساعت هفت صبح از خواب پاشم که برم حموم، خرید کنم و برم خونه ی سیمین اینا به کارا برسم.

فردا، در یکی از خانه های خیابان بیستم یوسف آباد که خانه ی سیمین می باشد، جشن تولد اصلی امسال ما برپاست... عینک

ناگفته نماند که در تمام این مراحل، کتاب هشتصد صفحه ای سیستم عامل هم، مهمان کیف ما بودند. خدا به دادم برسه با امتحانش خنثی

[ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب