ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

هفته ی پیش بلاخره پس از چند جلسه داغونی عمومی، کلاس موسیقی نسبتا خوب پیش رفت. مرغ سحر رو با سه تار تموم کردیم. گام ماژور رو هم بلاخره با قرض و قوله خوندم.

کار هم خدا رو شکر خوبه. امیر آدم باخدا و درستیه، بهش اعتماد دارم. حاجی رو هم گاهی دوست دارم و گاهی تحمل می کنم. کلا نبودنش بهتر از بودنشه. مغازه پر از رنگه، پر از لوازم فانتزی جورواجوره که دوستشون دارم، بوی مداد و پاکن می ده، هر روز کلی بچه های گوگولی با مامان باباهاشون میان خرید و من عاشق اینم که راهنمایی شون کنم. دکور مغازه به کلی عوض شده، آدم وقتی می ره توش، دلش نمی خواد بیاد بیرون. کلا امیر برای این مغازه نقش رنسانس رو بازی می کنه، داره از قرون وسطی درش میاره. بعضی وقت ها مشتری هام به عوض شدن مغازه اشاره می کنن. سیمین ادامه نداد، اگه یه کم صبر می کرد حتما شرایط بهتر می شد، می دونم که پشیمون می شه.ناراحت

کلاس های دانشگاه تموم شد. دارم ریز ریز می خونم واسه امتحانا که تیر برگزار می شه. خدا رو شکر با فاصله ست.

یکشنبه شب با سیمین حرفم شد. فردا صبحش بهم از این اس ام اس های موفقیتی داد، جواب ندادم. سه شنبه شب یه سوال راجع به یکی از بچه ها پرسیدم، جواب داد، دیگه نه با هم حرف نزدیم، نه همدیگرو دیدیم تو این تعطیلات... معمولا این جور موقع ها اونه که اوضاع رو درست می کنه، منتظرم ببینم زنگ می زنه بهم یا میاد منو ببینه. من شخصیتم یه جوریه که در روابط رو در رو صبرم زیاده، یعنی اهل جواب دادن و داد و بیداد و اینا نیستم، خیلی دیر عصبانی می شم و عکس العمل نشون می دم ولی اینجور وقت ها معمولا جلو نمی رم تا طرف مقابل پیش قدم بشه. همیشه بهم میگه تف به این غرورت... شایدم این قضیه پیش اومد تا یه کم وابستگی مون به هم کمتر بشه؟! نمی دونم؟!

بچه ی مهدیه به دنیا اومد، اونم توی ماه محترم خردادخنده محمد شهاب خان... تو هفته ی دیگه یه روز باید برم ببینمش. چند وقته کادوی تولد مهدیه رو گرفتم، برای پسرش هم یه کاپشن گرفتم واسه حدود شش ماهگیش و یه پیور خوشگل که مامانم بافته، چند ماهه بالای کمده و من وقت نکردم برم ببینمش...

امروز کلاس موسیقی کنسل شد. من بعد از مدت ها رفم خونه ی سالومه اینا. چقدر دلم براشون تنگ شده بود... چقدر دلشون برام تنگ شده بود... تصمیم گرفتم دو هفته یه بار هم شده، جمعه ها که بچه ها دور هم جمع میشن یا چهار شنبه بعدازظهر ها که جلسه ی کتابخونیه برم همشون رو ببینم.

آزاده برام فیلم دایی جان ناپلئون رو گرفته. چند شبه داریم می بینیم و لوله می شیم از خنده...

دوشنبه برای قلب ایلیا رفتیم یه دکتر دیگه که آقای معرفت معرفی کرد، گفت فعلا نه جراحی می خواد نه آنژیو، چون خدا رو شکر تا حالا رشدش خوب بوده. گفت تا سن بلوغ ممکنه هم سوراخ بسته بشه، هم تنگی شریان جبران بشه. خدا رو شکر... انگار یه وزنه ی چند کیلویی از روی قفسه ی سینه ام برداشته شد... چقدر درد داشت وقتی این چند وقت شیرین کاری هاشو می دیدم و تصویرش زیر تیغ جراحی میومد جلو ی چشمم...

این چند وقته اینترنت خونه قطعه، الان خونه ی بهناز اینام، تازه از بابلسر اومدن، منم قرار بود باهاشون برم، ولی چون ماشین همسفرشون خراب بود و مجبور شدن با یه ماشین برن، دیگه من جا نمی شدم. من هم این دو روز با آزاده و بچه ها رفتم گردش، یه روز رفتیم پارک صدف که اسباب بازی های نامتداولی داره و بچه کوچولو هارو دیدیم و روحمون شاد شد، یه روز هم رفتیم بام تهران به صرف غذاهای شمالی که من مثل همیشه کباب ترش خوردم. بقیه ی روزهام من سر کار بودم...

خرداد ماه تولدمه و برای من یعنی تندیس یک سال. همیشه بیشتر از تمام ماه ها دوستش داشتم. ولی امسال، یه چیزی نشسته روم که انگار به این راحتی ها بلند نمیشه... باید فرمون رو بدم دست خدا و خودم چشم بسته فقط رکاب بزنم...می دونم که اوضاع همیشه اینجوری نمی مونه...

به قول شاعر:

   دلم برای کسی تنگ است  
                      که آفتاب صداقت را
                                   به میهمانی گلهای باغ می آورد

[ شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب