ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

این با یه نویسنده شروع می شه که یه مرد می ره پیشش تا جریان خودش و زنی که عاشقشه رو تعریف کنه:
در مورد یه زنه است که شوهرش رو به تازگی از دست داده و راوی مامور بیمه ی اوست و برای رسیدگی به کارهای بیمه در خانه رفت و آمد می کند و عاشق زن مشتری خود می شود.
به خاطر زن و دخترش نمی خواهد با او ازدواج کند اما مرتب با او رفت و آمد دارد.
یه روز متوجه صدای بیش از اندازه زیبای اون زن می شه، ولی زن نمی خونده چون می گه غیب گویی بهم گفته اگه بخونی باعث مرگ مردی که دوستش داری می شی، همون مرد مجبورش می کنه تا بخون.
برای اینکه او نزد استاد مجربی تعلیم ببیند، مبلغ قابل توجهی از اداره ی خود اختلاص می کند، برای همین مجبور است سه سال به زندان برود، در همین مدت زن پیشرفت می کند و سرشناس می شود و مرد پس از خلاصی از زندان به ملاقات او می رود و متوجه می شود که دلش معشوقه ی ساده و بی آلایش خودش را می خواهد نه این خواننده ی پر زرق و برق و در نهایت خودکشی می کند.

 

از خواندن کتاب پشیمان نیستم ولی ردپای حماقت های قهرمان داستان از عاشق شدن تا خودکشی اش را در کتاب دوست نداشتم.

البته این نظر شخصی من است...

[ یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب