ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

این سه شنبه من و آیلار بعد از جشن یک سالگی نشریه برگشتیم خونه ی سیمین، یعنی پخش نرفتیم. آخه چهارشنبه صبح ها باید برم دانشگاه، الان دو هفته است که خواب می مونم. دیدم ادامه پیدا کنه پرونده ی تحصیل موفقم در دانشگاه از این که هست طویل تر خواهد شد. اینه که منّت گذاشتیم بر سر جامعه ی علمی و علی رغم اصرار بعضی از دوستان تسلیم نشدیم و به خانه برگشتیم.

دم در کاوه می خواست آژانس بگیره برامون. ما هم پامون رو کرده بودیم تو یه کفش که می خواهیم با موتور بریم، اونم ساعت 11 شب. اون بیچاره هم تیشرت آستین کوتاه پوشیده بود و می لرزید کنار خیابون، نه می تونست ول مون کنه نه می تونست نظرمون رو عوض کنه. فقط معتقد بود دختر به دیوانگی و یه دندگی ما ندیده...

تلاش های مذبوحانه ی ما بی نتیجه ماند و هیچ موتوری از پهلویمان رد نشد. بعد از چند دقیقه شوت شدیم تو آژانس و یک راست رفتیم خونه ی سیمین. آخه اگه می رفتم خونه خودمون، از هفته ی بعد خانواده بد عادت می شدن و هر هفته می گفتن نرو طلوع (رو تو برم بچه!!!). به پیشنهاد آیلار از زاپاتا دو تا کوکتل پنیر گرفتیم.

نشون به اون نشون که از توی ساندویچی با هم حرف زدیم و تا ساعت سه صبح که اینا برگشتن، چشم رو هم نذاشتیم. سیمین تو موسسه می گفت من که می دونم شما نمی خوابین، بیاین بریم پخش. من می گفتم خوابم میاد. آخرش گفت من بیام ببینم بیدارین چشمم رو می بندم دهنم رو باز می کنم ها!!! که خوب به وعده اش عمل کرد...

اما من ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدم، خوشحال و سرخوش، هم به کلاسم رسیدم، هم پیاده روی کردم. تازه آزمایش مدار رو هم که ازش متنفر بودم عالی انجام دادم.

نتیجه اینکه بی حرف پیش، تا آخر تیر ماه، سه شنبه شب هایمان در خیابون بیستم یوسف آباد سپری خواهد شد...

[ جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب