ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

فقط چهار تا آدم خجسته می تونن شب ِ سفر اصلا نخوابن و راست و جرات بازی کنن. عجب شبی بود. دو شب بود درست حسابی نخوابیده بودم آخه کار ِ کافه لذت بخشه ولی به همون اندازه سنگینه، ساعتش هم طولانیه. ولی با این حال تا صبح یه کله بیدار بودم.

این سفر، سفری بود با نیتی متفاوت تر از همیشه، چیزی که بعدا کار می کنه. سر ِ صبح از پاتیل ِ الویه ای که شب ِ پیش (به قول ِ سیمین شب ِ دیشب) درست کرده بودیم خوردیم و راه افتادیم. آژانس به موقع اومد و ما سر بیست دقیقه به پنج میدون آرژانتین بودیم. یه چرت که زدم و چشمم رو باز کردم دیدم جاده چالوسیم. جاده نم زده بود، همونجوری که همه دوست دارن. صبحانه را توی رستورانی خوردیم کنار سد کرج که از شیشه هایش طبیعت دیدنی بود.

دوباره راه افتادیم. این بار نخوابیدیم، سوت زدیم، جیغ کشیدیم، دست زدیم... یک سری دوستان ِ شوخ طبع هم اعصابمون رو تا برگشت رنده کردن. بامزه بودن ها، ولی یه کم زیادی بود.

از اتوبوس که پیاده شدیم سه ساعت پیاده روی کردیم تا غار که برای من چند دقیقه گذشت، انقدر منظره ی سفید پوش قشنگ بود. تازه زیاد هم سرد نبود.

به غار که رسیدیم نهار خوردیم، کمی معطل شدیم چون یکی از همسفران دمای ِ بدنش به شدت اومده بود پایین. بعد راه افتادیم و پس از یک فرود ِ راحت ِ نصفه نیمه با طناب، رسیدیم به یخ ها...

غار ِ یخ مراد غاریست سرد و بادگیر که هنگام ِ بارش که آب از سقف چکه می کند، با درهمان حال یخ می زند، یا روی زمین یخ می زند و در هر دو حالت به مرور ِ زمان قندیل می بندد و اگر بارش خوب باشد، قندیل های سقف و کف ِ غار به هم می رسند. گذشتگان هم معتقد بودند هرکس از یخ های ِ این غار بخورد مرادش را می گیرد. به همین دلیل اسمش شده غار ِ یخ مراد.

همون همسفران ِ شوخ طبعمون، نتونستن یک دقیقه زبونشون رو بچسبونن به سقف ِ دهنشون تا بتونیم چند دقیقه از سکوت ِ غار استفاده کنیم. اونجا بود که جای ِ خالی ِ انوشه حس می شد که با دو تا اخم و احیانا یه فریاد همه حساب کار ِ خودشونو بکنن.

سه ساعت ِ برگشت رو هم ما جزو ِ نفرات ِ آخر بودیم. من و سیمین چند متر جلوتر از کاوه و سعیده راه می رفتیم تا در نقش ِ محبوبه خانم ظاهر نشویم (اون خانومه در سریال ِ تهران 11 که نمیذاشت آقاهه با نامزدش دو دقیقه حرف بزنه). البته برای ِ من هم بد نشد چون تمام ِ راه رو برای ِ سیمین حرف زدم و در حالیکه به خاطر ِ سرما و این سرفه ی لعنتی با شال گردنم، کل ِ صورتم رو پوشونده بودم، تا تونستم گریه کردم. هیچوقت فکرشو نمی کردم یه روز راجع به این موضوع بتونم انقدر شفاف با کسی حرف بزنم، حتی اگه اون کس سیمین باشه.

به اتوبوس که رسیدیم یه چایی بیسکوییت خوردیم و راهی شدیم.

اما برای ِ من، سفر ادامه دارد...

 

[ شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب