ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

غروب بود...

خورشید بی صبرانه می گریخت تا خودش را پنهان کند در انتهای موج ها، آنجا که دریا و آسمان به هم می رسند. غیر از بانگِ آمد و شدِ دریا، فقط صدای سکوتِ کلبه شنیده می شد. از آن سکوت ها که قعرش هیاهوست...

دخترکِ قصه، هر روز این ساعت ها شمعی می افروخت، جلوی آن پنجره ی رو به دریا می نشست و قلم را می سایید بر سینه ی کاغذ هایِ کاهیِ دفترچه یِ خاطراتش. وقتی شروع می کرد، در زمان گم می شد، نمی فهمید چقدر می گذرد تا آن همه جمله ی سوار بر هم، بر بلندای کاغذ نقش ببندند...

آنشب اما... هیچ چیز مثل قبل نبود. هوا انگار سردتر از همیشه بود و نور مهتاب، تاریک تر... هیچ واژه ای تاب بیرون آمدن نداشت و زمان... منبسط بود انگار... گویی کلمات به گِل نشسته بودند و یک پای ثانیه ها می لنگید... مثل قطعات ناموزونی که به هیچ ترتیبی روی هم سوار نمی شدند...

او می خواست که این قفل به دستان خودش باز شود، قبل از آنکه به زور باده یِ نشسته در پیمانه یِ دلش، همه چیز رنگ ببازد... می ترسید نکند روزی، خاطرِ آن دلِ جوشانِ دریایی اش، بخشکد...

آنشب... دخترکِ قصه یِ ما... بلاخره باور کرد که در زندگیِ هرکس، «حرف» هایی از جنسِ «گفتن» نیست...

[ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب