ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

احتمالا اگر شبی در نیمه ی دوم اسفند، بی خوابی سراغت بیاید و کمی بیش از حد معمول بیدار بمانی، محال است نقشه ای برای سال پیش رو نریزی یا به فصل ها و ماه هایی که گذشت، سری نزنی.

امسال سال قشنگی بود. دردهایش هم قشنگ بود. امسال خدا آنچنان جز خودش را در چشمم ناتوان کرد که چاره ای جز توکل و سپردن نداشتم. مجبور شدم آسان هایش را خودم انجام بدهم و سخت هایش را بسپارم دست او.

امسال سالی بود که من کمابیش استقلال را تجربه کردم. رفتم سراغ شغلی که وقتی ازش صحبت می کردم، همه یکصدا "نه" بودند. ولی به خودم بیش از همه اعتماد کردم و الان هم خودم راضی هستم هم کمابیش تحسین را در چشمان بقیه می خوانم. اگر هم مشکلی هست بابت ماهیت کار و بعضا تنبلی گاه بی گاه نامبرده است، نه اصل تصمیم.

آخر امسال و سال بعد، زمانی است که از بسیاری از نوشته های من رونمایی می شود. می دهم دست اهلش تا بخوانند. بس است هرچه در پوشه ها خاک خوردند و ویرایش شدند.

پریروز رفتم برای تست بادی کامپوزیشن و متوجه شدم در طول یک سالی که این تست را انجام می دهم، بدنم در بهترین حالت قرار دارد که البته هنوز با ایده آل فاصله بسیار است.

این دو هفته ی آخر خیلی کار دارم، خیلی. هیچوقت نتونستم برای اسفند ماه برنامه ی دقیقی بریزم. همیشه این ماه شلوغ ولی بسیار دوست داشتنی بود. انگار هرچه بعد ها قرار است دربیاید را همینجا باید بکاری...

درطول این دو هفته باید جزوه، تست و یک کتاب تهیه کنم.
باید برم دانشگاه و کارهای اداری مزخرف فارغ التحصیلی را تمام کنم.
باید برم معاینه چشم و گواهینامه ام را تمدید کنم.
باید برای کلاس نویسندگی حوزه هنری ثبت نام کنم.
باید تکلیف بیمه ام را مشخص کنم.
باید با پریسا بریم باشگاه ثبت نام کنیم.
باید وسایل شیرینی پزی را تهیه کنم و کم کم شروع به پختن شیرینی های عید کنم.
درضمن امسال قرار است سبزه مان کوزه ای باشد که کوزه اش تهیه شده و مانده بذر و بقیه ی کارهایش.

امسال تصمیم های عمیق و عجیبی گرفتم که بعضی هایشان تاثیر شگرفی بر اعصاب و روانم داشت.

از 30 تیر ماه شروع کردم به مشاوره رفتن. جایی که بسیار قبول داشتم پیش کسی که اسم مشاور و روان شناس روی پیشانی اش زار نمی زد. نتیجه عالی بود. تصمیم گرفتم در هر شرایط مالی که بودم این آرامش را از خودم دریغ نکنم.

تصمیم گرفتم با بعضی آدم ها بحث نکنم. چون اگر می خواستند متوجه چیزهایی بشوند در طی سالیان متوجه می شدند بعلاوه ی اینکه متوجه شدم انرژی بحث اصلا برایم خوب نیست و اینکه وظیفه ی درست کردن آدم ها به من محول نشده و شاید هم آنها درست می گویند و من اشتباه می کنم. به هرحال در این سه چهار ماه، رها کردن یک سری صحبت ها، نشنیدن یک سری مکالمه ها و بی تفاوت گذشتن از کنار یک سری اخلاق های خاص، باعث ذخیره ی مقدار زیادی انرژی در من شد که توانستم در راه هایی که دوست داشتم، خرجش کنم.

در این ماه آخر سال هم تصمیم به بازنگری در روابطم با آدم های اطرافم گرفته ام. به این منظور که بعضی روابط مرده باید دوباره برقرار شوند، مرزهایم برای اطرافیان محکم تر می شود، در نتیجه می توانم مهربان تر و صمیمی تر از گذشته باشم. بعضی از آدم ها نزدیک تر می آیند و بعضی هایشان کمی دورتر می روند، بنا به آن چیزی که خودشان خواسته اند...

صد حیف که در مورد خیلی از مسائل نمی شود در محیط مجازی، خیلی صحبت کرد وگرنه نانوشته ها داشتم.

این پست و این صحبت ها تکمیل خواهد شد و روز آخر اسفند، برداشت کلی از امسال و برنامه ی کلی سال آینده ام را ثبت می کنم تا اینجا به یادگار بماند.

[ دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

گاهی یک تلنگر می شود مسبب پرواز بلندی به گذشته، به مقصد دورترین دیروزها.
یادم نیست یکی دو هفته ی پیش کدام دوست بهم یادآوری کرد که شبکه 2 دوباره دارد خانه ی سبز را پخش می کند. سریال محبوبم را... سریالی که همیشه می گفتم اگر تا آخر عمر تنها یک انتخاب داشته باشم، انتخابم همین است و محال است که تغییر کند. سریالی که دیالوگ هایش لحظاتی برای من ساخت به قدری عمیق که انگار هر کلمه اش را با دشنه ای بر قلبم حک می کرد، و بر ذهنم... که در پس سالهایی که نه شبکه ای برای سریال های تکراری وجود داشت، نه پک سریال ها در سی دی فروشی ها پخش بود و نه اینترنت پرسرعتی بود که هرچه از ذهنت گذشت با یک دکمه در لپ تاپ ات ذخیره کند، غباری رویش ننشت و هنوز تازگی داشت.

این مجموعه سال 75 از شبکه ی 2 پخش می شد. چهارشنبه شب ها... زمانیکه من شش ساله بودم. همسن علی کوچک خانه ی سبز. آن روزها من هم مانند علی، کوچک خانه مان بودم. پدربزرگ و مادربزرگ هنوز بودند، در خانه ی قدیمی شان که حیاط داشت و سبز بود. آنقدر سبز که میعادگاه هفتگی همه ی بچه ها و نوه ها بود. و من کوچکترین نوه شان بودم...

سالها گذشت... من انقدر بزرگ شدم که گاهی خود چند ماه پیشم برایم غریبه است. پدربزرگ و مادربزرگ سالهاست که برای همیشه در خاک خفته اند. خانه ی سبز و قدیمی شان هم چندین سال قبل از رفتنشان با خاک یکسان شد و آپارتمانی جایش را گرفت. باغچه ی سبز و درخت انجیرش که نظاره گر کودکی همه ی نوه های خانه بود هم از بین رفت، مثل معصومیت ما که کودکان دیروز بودیم. کودکانی که همیشه رویای بزرگ شدن داشتیم، ولی فکر نمی کردیم انقدر زود بزرگ شویم. و فکر نمی کردیم که بزرگ شدن گاهی انقدر دردناک باشد.

سالها بعد، در یکی از سیاه ترین روزهای تیرماه 87، خسرو شکیبایی از دنیا رفت. اون سال من پیش دانشگاهی بودم. هرچه به اهل خانه و دوست و آشنا التماس کردم که مرا برای خاکسپاری ببرند، گفتند درس ات را بخوان! و خداحافظی نکردن با کسی که عمیق ترین باورهایم از زبان او بیرون آمده بود، شد یکی از بزرگترین حسرت های هنری ام... اما بعد از آن، هربار رفتم بهشت زهرا به دیدن پدربزرگ و مادربزرگ، او را هم دیدم، به یاد آن سالها...

سریال سرزمین سبز را هم از شدت غم، هرگز نتوانستم تا آخر ببینم.  

مسعود رسام هم حدود یک سال بعد رفت. اما بیژن بیرنگ همچنان کارگردان محبوب من بود. کسی که دنیای شیرین دریایش هم قسمتی از کودکی مرا ساخت و قبل از خانه ی سبز، مشتاقانه به تماشای همسران اش می نشستم. اگرچه آن موقع چیزی نمی فهمیدم، ولی وقتی مهرانه مهین ترابی می گفت: "کماااااااال" خنده ام با خنده ی بزرگترها همراه می شد. یادش بخیر تاکسی نارنجی و اتوبوس بلیطی قدیمی که در تیتراژ بود...

سالها گذشت و چندین بار قهرمان هایم را دیدم که در وجودم سقوط کردند و هر بار با تک تک شان شکستم، ولی فهمیدم زندگی را باید زندگی کرد... و قوانین اش را باید فهمید. شاید حرکت بعدی برخلاف تمام آن چیزی باشد که ما پیش بینی کرده ایم...

اما یک سوال بدجور ذهنم را درگیر کرده آقای بیرنگ، کارگردان محبوب من...
می دانم که شاید هیچوقت اینجا را نخوانی، شاید به درستی کاری که ساختی ایمان داشته باشی. من بارها و بارها در ذهنم و در رویاهایم فیلمنامه ام را روی میز دفترت گذاشته ام و یکی از دست نیافتنی ترین رویاهایم این بود که روزگاری با طرحی یا داستانی یا نوشته ای از من، سریال جدیدی به کارگردانی شما ساخته شود. در بالاترین نقطه ی رویایم همیشه به این فکر می کردم که خالق خانه ی سبز باید انبار طرح و ایده برای ساخت باشد، چرا همکاری با نویسنده ای تازه کار و ناشناخته؟! اما خیال که این چیزها سرش نمی شود...

آقای بیرنگ! حرف از عشق تعطیل نیست که شد، منتظر یک حرف تازه بودم که باور های سبزم را صیغل دهد... چرا آقای بیرنگ؟! چرا؟!

به پاس سالهای کودکی ام، که با سبزی حرف هایت گره خورد، تصمیم گرفتم تا لحظه ی آخر با اثر تازه ات همراه بمانم. امیدوارم روزی به این نتیجه برسم که این سریال حرفی برای گفتن داشته که در فهم من نمی گنجد، برای همین نفهمیدمش...

 

 

[ شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب