ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

1.

یعنی من یه روز به آخر عمرم مونده باشه جفت پا می رم تو صورت این پرشین بلاگ. آقا شما ذخیره ی خودکار واسه ما نکنی عزیزتری تا اینکه بخوای نصفش رو ذخیره کنی بقیه اش رو بپرونی. صد رحمت به همون بلاگفای سابق. حیف که خونمو خیلی دوست دارم و حال و حوصله ی اسباب کشی هم ندارم...

2.

می گم که، عجب برفی... امروز صبح مهیا (از دوستان دوره ی دبیرستان) اس ام اس داد که جمعه صبح میاین بریم توچال برف بازی کنیم و آش بخوریم؟ سیمین که عمرا فکر نکنم بیاد ولی من اگه خدا قسمت کنه می رم. ببینیم چی پیش میاد.

3.

فکر کنم فردا روز خوبی در دنیای موسیقی شخص من باشه. امشب که تمرین می کردم تقریبا همه ی تحریرام سر ِ جاش خورد و مهم تر اینکه بلاخره تونستم درس این هفته (پیش درآمد سوم) رو بدون نگاه به کتاب و از حفظ اجرا کنم. مشکلی که تو ساز زدن دارم اینه که هنوز ریتم پاهام با نت هماهنگ نیست. یعنی فاصله ها رو درست اجرا می کنم ولی ریتم پا زدنم به نت های چنگ که می رسه قاطی پاتی می شه. دولاچنگ که دیگه هیچی... تازه می خوام به استاد بگم هر هفته بیش از یک قطعه با من کار کنه از خود راضی

4.

دانشگاهمون تمام نشد... به همین سادگی... نه من نه مریم...

منتظر دو تا نمره ی آخرم که پاشیم بریم دانشگاه ببینیم چه خاکی به سرمون باید بریزیم. طلسم شده انگار... جالب اینه که ناراحت هم نیستم. انقدر کش بیاد تا خودش خسته شه. من که دارم کار خودمو می کنم...

5.

پنجشنبه شب طی یک اقدام ضربتی ریختیم خونه آیلار اینا. مامانش اینا خونه نبودن. فکر کن من با لباس تمرین رفتم خونه سیمین اینا که بریم سر تمرین امید، آیلار به من می گه برنامه ات چیه؟! شب بریم هشتگرد. گفتم خب من که لباس ندارم. گفت من بهت می دم. گفتم می خوام دوش بگیرم. گفت اونجا بگیر. دیگه چی می تونستم بگم. رفتیم سر تمرین. رودین رو پیچوندیم. من و آیلار با مترو جلوتر رفتیم. سیمین و محمدرضا از یه طرف اومدن (آلفا رو هم از سر تمرین برداشتن) بقیه بچه ها هم از یک طرف دیگه. شب خوبی شد. خیلی خوش گذشت. مافیا بازی کردیم. انقدر خندیدیم از دست سپهر که اشکمون دراومد. بعد یه عده خوابیدن و ما حکم بازی کردیم. من تو حکم یه کم ناشی هستم. فکر کن نشسته بودم روبه روی آلفا. اونم انگار ناموسشه. تا هفت صبح بازی کردیم. دیگه آخراش از دست سپهر پخش زمین بودیم همه. آخرین دست من رو حکم آلفا به جای اینکه رد بدم، حکم اومدم... فکر کنم تا پنج سال دیگه هروقت منو ببینه بگه...

6.

تو این هفته دو روز کامل خونه بودم. می خوام یه کم با تنهایی خودم حال کنم. کلی برنامه ریزی کردم و کلی نقشه کشیدم. بقیه اش هم به کتاب خوندن و فیلم دیدن گذشت.

کتاب چند روز از زندگی همه ما نوشته ی نیلوفر نواری رو خوندم که بر طبق روانشناسی تحلیلی و پانزده آرک تایپ نوشته شده بود.

دو قسمت از شاهگوش و قسمت دوم شوخی کردم رو دیدم.

فیلم آزادراه عباس رافعی رو دیدم. بازی مهدی پاکدل و بهنوش طباطبایی رو دوست داشتم ولی در کل حس خاصی به فیلم نداشتم. حتی حوصله ام نرسید نقدش رو کامل بخونم.

انیمیشن رنگو رو دیدم. کاملا نماد سازی کرده بودن و تو نقدهاش هم نوشته بود که یک انیمیشن فراماسونیه... تنها جنبه ی مثبت اش به نظر من این بود که نشون می داد برای قهرمان بودن حتما نباید جثه ی عجیب غریب و توانایی خارق العاده ای داشته باشی.

7.

جلسه ی آرس روز دوشنبه فوق العاده بود. تازه با رویکردی جدید از شخصیتم مواجه شدم بعد یک عمر یک مدل دیگه زندگی کردن. خدا به داد برسه...

[ چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

امروز از ساعت 2 بعدازظهر تا 8 شب سمینار بودم. عالی بود.. نفهمیدم زمان چه جوری گذشت. امیدوارم بتونم از دانسته هام دستاورد بسازم...

بلاخره یکی پیدا شد و خودش پیشنهاد داد که بریم با هم سوشی بخوریم، مردم از سوشی نخوردن...

امشب از یک چیز خیلی بهم برخورد، فکر کنم یه کم باید رو انرژی و زمانی که برای یه سری روابطم می گذارم تجدید نظر کنم.

[ یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

چرا انقدر بی حالم؟!

صبح لنگ ظهر از خواب بیدار شدم. نهار با مامان فری رفتیم کنتاکی. تو راه کلی با هم بحث کردیم سر یه سری چیزا... مامان فری سه تیکه خورد و من قارچ سوخاری. بعد مامان فری اومد خونه و من رفتم خونه ی سیمین اینا. فرگل اونجا بود. فول آلبوم شجریان و دو تا فیلم از سیمین گرفتم. کلی حرف زدیم. آیلار و نیما اومدن که با هم زبان بخونن. من اومدم خونه. بهناز اینا اینجا بودن. ایلیا پسر سرما خورده، بی حال بود بچه ام. پرسشنامه ی سمینار فردا رو با هزار بدبختی پر کردم و فرستادم. بهناز اینا رفتن. به هیچ کدوم از کارایی که برنامه ریزی کرده بودم براشون نرسیدم. حال ندارم برم حموم. حتی آواز و سه تار تمرین نکردم!!!!!!!!!! دارم دیوونه می شم.

سرم درد می کنه... دارم مریض می شم آیا؟!

[ جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

امروز خیلی بی حال بودم از صبح. هیچ کاری نکردم. با اینکه کار خاصی نداشتم ولی باید یک پرسشنامه واسه سمینار شنبه یکشنبه پر می کردم که نصفش مونده هنوز. اتاقم رو باید جمع و جور می کردم که نشد. از صبح یا کتاب خوندم یا وبلاگ. برای نهار قاطی پلو درست کردم. مامان هم اشکنه گذاشته بود. بعد از ظهر هم سه ساعت خوابیدم. ساعت شش و نیم پاشدم. مامان و بابای خوش تیپم داشتن می رفتن عروسی نوه عموم. ماهارو دعوت نکرده بودن. اونا که راهی شدن نشستم یه برنامه ریزی واسه هفته ای که پیش رو دارم کردم. آلبوم کولی شهرام شکوهی و آلبوم همین رضا صادقی رو گوش دادم، بد نبود. به هر حال حس خوبی دارم وقتی به خواننده ها احترام می گذارم و آلبوم اورجینال تهیه می کنم.

هر کاری کردم پاشم یه جاروبرقی بکشم دیدم حالش نیست. تمرین آواز و سه تار هم با چک و لگد کردم. تصمیم گرفتم خیلی از قبل جدی تر کار کنم. چون چهارشنبه یه زمزمه هایی شنیدم. یهو دیدی استاد معروف شد و سرش شلوغ شد و دیگه مارو تحویل نگرفت. مثال عرض  می کنم. من می خوام برم پیش یکی دیگه بلاخره باید به یه جا رسیده باشم. به هر حال آدم باید تا جایی که می شه فکر همه جا رو بکنه.

بعد هم چند خط از داستانم رو نوشتم و کمربند ها را محکم ببندید رو دیدم. الان هم می خوام برم زور بزنم ببینم با سه ساعت خواب بعد از ظهر، شب کی خوابم می بره...

[ جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

روز سه شنبه اول بهمن ماه 92 زندگی دانشگاهی من به پایان رسید (ایشالا). آخرین امتحان رو که دادم (شیوه ارائه مطالب فنی) احساس سبکی عجیبی می کردم. حس می کنم از این به بعد می تونم واسه خودم زندگی کنم، بر اساس آنچه دوست دارم نه باید نباید ها. تا آخر این هفته که استراحته، از شنبه اگه خدا بخواد یک سری اهداف و برنامه های شخصی خودم رو که از قضا خیلی براشون ذوق دارم شروع می کنم.

این ترم پر از آخرین ها بود. آخرین انتخاب واحدی که کردیم، آخرین باری که تو رستوران رو به روی دانشگاه املت خوردیم، آخرین باری که با مریم دوتایی اومدیم دانشگاه، آخرین پرینت کارت امتحان، آخرین شب هایی که تا صبح با هم درس خوندیم و حرف زدیم و خندیدیم، آخرین کتاب هایی که تو اتوبوس در راه دانشگاه خوندم و امروز انقدر خوشحال شدم که به قسمت انتخاب واحد سایت کاری نداریم و حرص دروس ارائه شده رو نمی خوریم و مهم تر از همه اینکه جام جهانی امسال رو با فراغ بال دنبال می کنم.
امیدوارم اساتید هم ما رو در این راه یاری کنن. البته تقریبا همه ی درس ها مستعد پاس شدنن ولی خوب کاره دیگه...

سیمین رو بگو که تازه دانشجو شده. امیراحمد هم دیشب شیرینی دانشگاه ش رو داد. عکاسی قبول شده. سیمین می گفت رضا هم فیلمنامه نویسی قبول شده. خلاصه که با خداحافظی ما عده ای وارد محیط آکادمیک شدن که برای همشون آرزوی موفقیت می کنم.

دو هفته پیش یک پرفورمنس عالی به پیشنهاد امید دیدیم به نام بین خودمان باشد که البته خیلی پرفورمنس نبود و کلی دیالوگ داشت ولی جالب بود. به خصوص قسمت آخرش که میز چیده بودن. من و سیمین یه کم از کوکو سبزی شون خوردیم، خیلی خوش مزه بود. وسطاش هم من کلی احساساتی شدم.

تو هفته ی پیش فیلم سر به مهر رو دیدم. نقدهای عجیب و ضد نقیضی ازش خوندم. به نظر من که به دیدنش می ارزید. فقط من نفهمیدم که مگه نمی شه رفت تو یه اتاق و در رو بست و نماز خوند!؟ چرا فرودگاه؟! اونم با آژانس تو اون وضعیت مالی...

دیشب هم با سیمین و آیلار و خواهر امیر احمد و گلشاد و مامانش سانس ده و نیم شب رفتیم فیلم آسمان زرد کم عمق رو دیدیم. من عاشق بازی صابر ابر و ترانه علیدوستی ام کلا. به نظرم بهرام توکلی خیلی خوب با روایتی غیر خطی و فلش بک ها و فلش فوروارد های متعدد، حول محور اصلی فیلم که پیام "نابودی در اوج زیبایی" بود، حرکت کرده بود. گریم صابر ابر که نماد عشق و صبر بود رو دوست داشتم. کل فیلم تنها یک لوکیشن بیشتر نداشت و با اینکه بسیار عمقی بود، اصلا کسل کننده نبود.

تو فرصتی که داشتیم من از سینما فیلم تأتر این تابستان فراموشت کردم بهاره رهنما رو خریدم با آلبوم همین رضا صادقی.

پرفورمنس امید خوب پیش میره. فقط من باید یه کم بیشتر رو بدنم کار کنم، سه شنبه سر تمرین بدن کتف ام بد جوری گرفت.

امروز یک ماه شد که دوباره موسیقی رو شروع کردم. آهنگ هایی که قرار بود با سه تار بزنم همه رو حفظ بودم. استاد دولاچنگ رو بهم یاد داد. هفته ی بعد می ریم سر ریز زدن که من عاشقشم...
آواز هم بد نبود. تحریرام که بعد از این وقفه ی طولانی سطحی شده بود، دوباره برگشته سر جای خودش. تصنیف ام رو هم خوندم. استاد بفهمی نفهمی راضی بود. ولی خودم خیلی راضی بودم چون گوش موسیقی ام به وضوح قوی تر شده.

[ چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب