ردّپا...
ردّپایی مانده بود از من به ساحل چند جا...... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

تعطیلات اخیر تقریبا برای من بی فایده بود، چون نه سرکار بودم نه دانشگاه می رفتم. بلکه در فرجه ی امتحانات به سر می بردم. اون هم آخرین امتحانات (انشاالله). آخرین سری امتحانات از این جهت که پس از تمام شدن مقطع لیسانس در این ترم به هیچ عنوان قصد ادامه تحصیل ندارم و پس از حدود چهارده سال درس خواندن و امتحان پس دادن، دلم می خواد بدون دغدغه هایی از این دست زندگی کنم. برای بعد هم مفصل برنامه ریزی کردم که ببینم خدا چی می خواد و کدومش عملی می شه.

کریسمس رو پیش یکی از دوستای معتقد مسیحی مون بودیم و کلی خندیدیم و دعا کردیم در جشن پنبه...

یه جشن کوچولو هم یکی دیگه از دوستامون گرفته بود واسه بچه ها. ایلیا پسر دومین سالی بود که دقیقا همونجا بابا نوئل می دید. با این تفاوت که امسال در سن دو سال و سه ماهگی بزرگتر و بسیار معقول تر و آقاتر از پارسال شده بود. نقش بابانوئل رو هم بنده بازی می کردم.

در واقع دوشنبه بعد از ظهر نهم دی ماه اولین جلسه ی اسطوره ی مردان بود و صبحش آخرین جلسه ی درس سیستم خبره در دانشگاه که من به فرنوش(همین دوستمون) گفته بودم مهمونی رو میام و یاد کلاس بعدازظهرم نبودم. نتونستم از جلسه ی تحلیل تست صرف نظر کنم با اینکه خیلی دوست داشتم تو مهمونی شرکت کنم. نهار رو خونه ی بهناز خوردم (سیب زمینی تخم مرغ) و خیلی زود رفتم سمت کلاس و به بهناز گفتم از قول من عذر خواهی کنه. فاصله ی رسالت تا شهرک غرب رو زودتر از اون چیزی که فکر می کردم گذروندم و اولین نفر رسیدم به سالن. ایشالا از جلسه ی بعد با آزاده میرم و میام، این جلسه قشم بود بنده خدا... کلاس فوق العاده بود و من همون جلسه ی اول به نتایج خوبی راجع به زندگیم رسیدم. وسط آنتراک دیدم بهناز زنگ زده بود. حالا تو سالن هم گوشی آنتن نمی داد رفتم وسط حیاط در حال چای و شیرینی خوردن هی می گرفتم هی جواب نمی داد. کلا عادت داره به این قضیه و من بارها سر همین موضوع کاشته شدم... گفتم شاید میترا باهاش باشه، زنگ زدم بهش گفت من نرسیدم برم. سیمین زنگ زد و داشتم با اون حرف می زدم که اومد پشت خط. گفت کلاس تموم شد زنگ بزن اگه من اینجا بودم بیا. کلاس تموم شد و گفت بیا و من یک ساعته خودمو رسوندم به ظفر در حالیکه راه رو هم درست حسابی بلد نبودم. از در رفتم تو بهناز و فرنوش با لباس بابانوئل اومدن تو راهرو و آماده ام کردن و من زنگ زدم و با یک کیسه کادو رفتم تو. یعنی دلم می خواست این ایلیا پسرو قلنبه قورتش بدم وقتی دوید جلو و سلام کرد و دست داد. تازه وقتی باهام چشم تو چشم شد یه جوری که انگار داره با خودش حرف می زنه زیر لبی گفت بَیایه (یعنی بهاره) ولی گیر نداد و رفت دنبال کار خودش. خلاصه کلی عکس انداختیم با تمام بچه ها و پدر مادر هاشون و من نه می تونستم حرف بزنم نه می تونستم بخندم چون سیبیلم رو با چسب نواری چسبونده بودن. بعد خداحافظی کردم و دوباره تو هیبت خودم ظاهر شدم. حوصله ی لباس عوض کردن هم نداشتم با همون مانتو مقنعه نشستم. اینجا باید تشکر کنم از توصیه های نگارا جون در وب چی بپوشیم، چون با همون لباسی که صبح رفتم دانشگاه و بعد خونه بهناز و بعد کلاس، تو اون جمع که همه به خودشون کلی رسیده بودن، اصلا وصله ی ناجور نبودم. بعد از شام (لازانیا و مرغ تنوری خوشمزه) با بهناز اومدیم سمت خونه و ساعت یازده خونه بودیم. ایلیا پسر هم انقدر آتیش سوزونده بود تو صندلی اش خوابش برد. شب بهناز اومد خونه ی ما چون سه شنبه مامانم شله زرد نظر داشت.

سه شنبه صبح از خواب بیدار شدم، کمک زیادی نتونستم بهشون بکنم چون مجبور بودم رمان مسخ رو تموم کنم و یه سری سوال رو درباره اش جواب بدم. چون پنجشنبه سیمین خبر داد که امید قبول کرده من در اجرای جدید پرفورمنس مسخ شرکت کنم و سه شنبه ساعت 6 عصر اولین جلسه ی تمرین بود. کارام رو کردم و شله زرد هم زدم و تمرین موسیقی کردم و یه کم با بهناز دعوام شد (فکر کنم این خانوم شایستگان همسایه ی طبقه چهارممون چشم مون کرده بود انقدر که بعد از شب یلدا گفت چقدر این دو تا خواهر رابطه شون خوبه) و عصر با روش خودم آشتی کردیم و ساعت پنج و نیم رفتم خونه سیمین اینا. امیراحمد رسوندمون پلاتو و اولین جلسه ی تمرین پرفورمنس مسخ با حضور اینجانب برگزار شد که به نظر میاد نتیجه ی خوبی در پی داشته باشه، انشالله...

کلاس موسیقی رو هم شروع کردم، آنقدر که فکر می کردم پسرفت نکرده بودم...

[ یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]

سه هفته ی پر از استرس رو پشت سر گذاشتیم. یا امتحان داشتیم یا ارائه پروژه. دو شب رفتم خونه مریم اینا و صبح با هم رفتیم دانشگاه. با اینکه شب دو سه ساعت خوابیدیم فرداش خوابمون میومد. ولی خدا رو شکر تا اینجا خوب پیش اومدیم.

کلاسهامون تموم شد. دیگه لازم نیست صبح های تاریک و سرد راه بیفتیم بکوبیم تا دماوند. البته هنوز امتحانامون مونده که اونم 5 تا بیشتر نیست که از 18 دی شروع میشه تا 1 بهمن. یعنی از دوم بهمن رها خواهیم شد...

 

شب یلدای ما، شبی شلوغ و پرهیاهو بود. با سفره ی پربار و پهن مامان فری و حضور دو تا از همسایه ها و بهناز اینا و خاله جان، به صرف همبرگر خانگی. بی ریا و با صفا...

 

 

 

دیروز با یک قابلمه ماکارونی رفتم خونه ی سیمین اینا. محمدرضا هم بود. این آیلار فلان فلان شده هم قرار بود بیاد که دیگه به من نرسید. با هم فیلم یک عاشقانه ی ساده رو دیدیم. ریتم یکنواخت و حوصله سر بری داشت و به نظر من به غیر از سکانس آخر و اون دیالوگ احساسی بین کرامت و گندم اصلا ارزش دیدن نداشت.

بازی مرجانه گلچین رو تو شاهگوش دوست دارم.

اجاره نشین ها رو دوباره دیدم و لذت بردم از کارهای قدیمی جناب مهرجویی.

سریال هایی مثل آژانس دوستی و مسافری از هند (که من عاشقش بودم و هستم، در حدی که سریالش رو خریدم و هرچند وقت یک بار کامل نگاه می کنم)، بیش از اینکه دیدنی باشند خاطراتم را زنده می کنند...

چهارشنبه ی پیش رفتم پیش خانوم دادبه. صحبت هایش شیرین تر از چیزی بود که انتظارش رو داشتم، نویدی برای طلوع فصلی تازه...

[ چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ بهاره ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب